• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از ๖ۣۜĦ@ɱɨƉ 96 :
دوستم دیشب یه گوشی اچ تی سی وان اس خریده بلدم نیست باهاش کار کنه ;D

امشب اومده بود تصویر زمینشو عوض کنه ، دوستام گالریشو آورد گفت کدوم یکی از این عکسارو میخوای ؟

گفت : همین صادقک هارو بذار

منظورش قاصدک بود :)) :)) :))

بعدش یکی از دوستام که ادعای زبان داره رفت توی قسمت help و نوشته هاشو تند تند شروع کرد با لهجه غلیظ بریتیشی خوندن ...

وقتی به کلمه ی جی پی اس رسید اشتباه خوند جی پی سی

یکی از دوستام بهش گفت حداقل این کلمه ای که معنیشو میفهمیمو درست میخوندی حالا بقیشو نمیفهمیم :)) :)) :))
این که ما میگیم انگلیسی :-" دلیل نمیشه که بگیم بریتیشی ;;) :-" بریتیش درسته

پ.ن:امروز تو عالم خواب بودم بابام اومده بالا سرم(هشت) یعنی خوابه عمیقا :-"
میگه امروز کلاس داری؟ منم خواب میگم بستگی داره :)) X_X
بابام میگه چی چیو بستگی داره؟ ;;) داری یا نه؟ برداشتم میگم: هوووم :-? بستگی داره دیگه باید ببینم :))
بابام: :|
من: اصن نظری ندارم :)) ;D =))
بابام میگم کلاس داری یا نه؟
من در حالی که یکم به خودم اومدم: آره دارم!
بابام: ساعت نه بود دیگه؟
من: نه و نیم Zzzzz
بابام: تو که گفتی نه!!!!!! :| :-?
من: آره نه ;;) Z zzz
بابام: نه یا نه و نیم بالاخره؟ #-o
من: دوتاش! ;;)

بیچاره بابام X_X :)) :)) ;))

پ.ن 2 : بخدا چیزی نزده بودم:-مظلوم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر امتحان ادبیات سوال اومده بود نویسنده ی کتاب آزادی و تربیت کیست.منم هیچی نخونده بودم دوستم گفت دکتر محمود صناعی من نوشتم سلطان محمود سنایی ;D هیچی دیگه باعث شادی معلم و دوستان شدیم(معلممون همکار مامانم بود X_X X_X)
 
پاسخ : سوتی‌ها

يه روز دوست اخویم اومده بود خونمون با هم درس بخونن،آخ که منم چه کلاااااااااااسی جلوی اين دوست خرخون داداشم ميذاشتم. اون روز، صبح خيلی خيلی زود (ساعت 8 صبح!) از خواب بيدار شدم. هيچّی نمی فهميدم. منگ منگ!
عجب وضع ضاقارتي هم داشتم: عين جن که بيدار شده بودم، موهام که ده متر با سرم فاصله داشت، (رو هوا بود) پاچه شلوارمم که رفته بود بالا (آخه جاتون خالی من شبا تو خواب ميرم آبياری!) لب و دماغ و چش و لبمم که باد کرده بود،اين هوا! تازه عين يه پنگوئن هم راه می رفتم...
از اتاقم رفتم بيرون. درِ اتاق وايسادم و با شگفتی بسيار (!) خونه رو نگاه کردم. سرمو چند درجه که تاب دادم، ديدم يه نفر نشسته، زل زده به من و خيلی موزيانه می خنده...موزيانه ها، مو ز ز ز ز ز ز يانه...! >)
تا اومدم به اين سوالا که من کيم؟ اين کيه؟ اينجا کجاست؟ چرا می خنده؟ جواب بدم، جنابشون يه دل سييييييير خنديدن و من تازه دوهزاريم افتاد که چه گااااااافی دادم؟! :-[
جلو دوست دادشم که احتمالا کلی روم حساب می کرد(!)، چه آبروريزی که نکردم...حالا خوب شد دادشم رفته بود دستشويی، نديد منو، وگرنه تا آخر عمر مسخره ام می کرد! ولی دوست بيشعورش براش تعريف کرد...
نميدونيد چه حالی داشتم...!!! #:-S
 
پاسخ : سوتی‌ها

ساعتِ 2 بامداد با دوستم بیرون قرار داشتم بعد شالو کلاه کردم دارم میرم بیرون ک بابام در همون حالی ک تو حیاط خوابیده بود دیدم بیدار شده میگه:
-ممد ساعت چنده؟
ساعت؟تقریبا 11:30 شب. :-"
-پس این موقه کجا میری؟
-جایی نمیرم بابا جان دارم برمیگردم از بیرون... :-"
-آها دوباره رفتی بیرون زودتر بیای! ;;)
-چشم...
پسرِ خوب ینی من! ;))
 
پاسخ : سوتی‌ها

من معنی اسمم خالص و پاک هس بعد کوچیک که بودم یکی معنیه اسممو میپرسه مامانم میگه: خالص و پاک
ولی چون تند گفته (یه بار خودتون بلند بگید ) من شنیده خاله صپاک بعد از ااون موقع تو ذهنم مونده بوده :))
خلاصه تا اواسط سال دوم راهنمایی هرکی میپرسید میگفتم خاله صپاک (با مکث)
دوستم پرسید حالا خاله صپاک ینی چی؟ منم گفتم چمیدونم بعد یکی جلو مامانم ازم پرسید منم گفتم خاله صپاک و اونجا بود که :-" :-"

تا مدت ها مورد تمسخر خانواده بودم دیگه :))

+مامانم : دخترش هم سن تو هست اما یه سال بزرگ تر !
:)) البته دیگه از حالت سوتی درومده واسه مامانم و کلا همینجوری سن ملت رو با من مقایسه میکنه ! :-??

+بابام صب منتظر همکارش بوده که بیاد شیفتو از ش تحویل بگیره بعد بش زنگ زده که چرا هنوز نیومده و اینا جواب ندداده
بعد چند دقیقه همکاره زنگ زده با شماره خونه به بابام گفته من تو خیابون فلانم ترافیکه میرسم تا چند دقیقه دیگه ;))
بابام : :-w :)) البته به روش نیاورده دیگه !
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوستم میگف یه مزاحم خیلی زنگ میده به موبایل مامانش بعد یه بار باباش اومده جواب بده طرف هول شده گفته بیمارستانه فلان?!!!! :))
باباش : بیمارستان موبایل داره?!! :-w
:-w :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستان دهنش گرم شده بود؛ پشت سر هم داشت صحبت میکرد. یعنی بدون وقفه هــــا :دی
بعد میخواست جریان نصفه‌شب پارک رفتنش و روبرویی با گروهی از اراذل(؟) رو تعریف کنه و بگه که خیلی ترسناک بود صحنه و اونا خیلی خطرناک بودن...

"آقا... با فلانی ساعت یکِ شب زدیم بیرون. رفتیم فلان پارک. اونجا هم که میدونید دیگه؛ پاتوق خلافکاراس اصن.
داشتیم قدم میزدیم یهو دیدیم ده-دوازده‌تا جوون دارن از جلومون میان... قیافه‌هاشون خیلی ترسناک بود. اصن تابلو بود قاچاقچی ماچاقچی‌ای چیزی‌ان! نفری هم چهارتا سیگار دهنشون بود..."

ما: :|
خودش: :|
اون ده-دوازده نفر: :|

اون موقع ما با خودمون فک میکردیم:"خدایا نفری چهارتا سیگار همزمان چجوری میشه آخه؟ :| مبالغه در چه حد؟! :|"

اما بعدها فهمیدیم که خیلی هم موضوع عجیبی نبوده! :-"

aWQVyG6_700b.jpg

و اون‌موقع بود که به صداقت این دوستم ایمان اوردم... از همینجا درود میفرستم بر روان پاکش :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

ی بار رفتم پیتزایی گفتم اقا ی قورچ و گاشت خانواده لطفا
بعد هول شدم گفتم گاشت و قورچ منظورمه
 
پاسخ : سوتی‌ها

اومدم به دوستم پیشنهاد می‌دم که یه آهنگی ـو دانلود کنه، برمی‌داره بم میگه :

فیلتر شکن ندارم، می‌ترسم کامپیوترم ویروسی شه. نصب کردم دانلود می‌کنم.

من : :-? :-? =))
اون : X_X X_X :-"
 
Back
بالا