• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

خوب اینم از سوتیه ما. :))
رفته بودیم برا دوستم کادو تولد بگیریم یه تی شرت خوب دیدم قیمتشم خوب بود نسبتا منم با دوستام رفتیم تو مغازه داشتم حساب میکردم دوستم تو گوشم گفت اینو از طرف من خریدی دیگه!
منم حواسم نبود بلند گفتمwhat the f...
برا اولین بار محو شدن تو افقو درک کردم.
 
پاسخ : سوتی‌ها

من تبلتم زنگ نمیخورد به مرده میگم عاقا این زنگ نمیخوره بعد گف تو زنگ بزن وقتی زنگ زدم تاچش کار کرد.... ~X(
واقعن این قوانین مورفی همه جا جواب میده...!!! اون لحظه بود که همه ی ساکنین مغازه: =)) =)) =))
اینم از سوتی مامانم که تا 1 ماه سوژه ی من شده بود: ما تازه خونمون رو عوض کرده بودیم مامانم میخواست به همسایه ی جدیدمون بگه سلام یهو گف صلوات تازه بدتر از اون هم بابام صلوات فرستاد یعنی اون لحظه بود که از دنیا اومدن خوم سیر شده بودم...!!!! :)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مدرسه ی ما واحد پیش و سوم ها(همون ک ما بودیم یعنی واحد همت)دو طبقه داره اولی سوم ها بالایی هم پیش ها..قاعدتا امسال ما پیش بودیم و تو طبقه ی دوم ساکن بودیم
بعد توی طبقه ی سوم ها ی جایی هست دستشویی طبقه هست.توی طبقه ی پیش ها اما دقیقا همون معادلش دفتر و ایناست :-"
بعد ی بار صبح بود منم خوابم میومد طبقه مبقه حالیم نبود از کلاس زدم بیرون برم دستشویی تا درو باز کردم دستم ب کمربندم بود ک دیدم ی آقای عصبانی داره نگاهم میکنه :-< X_X
خلاصه سلام کردم و رفتم :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

مورد داشتیم(تو همین سمپادیا) دختره(دوست گل خودم ;D) پی.ام داده: آن شو !!!!آن شو !!!خبر مهم دارم برات.... :دی

با برادرم داشتم دیروز تو ماشین دعوا میکردم همچین که بحث تموم شد من رومو کردم به طرف بیرون بهش گفتم بزغاله... ;D ;D

همون موقع ی پسره ی بیچاره داشت از اونجا رد میشد بعد این فکرکرد من با این بیچاره بودم....هیچی دیگه منم به بهانه ی این که گوشیک افتاده پایین کلمو بردم پایین :-" :-" :-"

5 ثانیه بعدش که نگاه کردم بیچاره همینجوری که داش میرفت پشت سرشو زیرچشمی میپایید...

دلم براش سوخت ;D ;D

تازه خیلی بچه خوبی بود هیچی نگفت


ترکیب شد ، ب قوانین توجه کنید
 
پاسخ : سوتی‌ها

امسال عموم روز عقدش زنشو اورده بود خونه خودش) ماشالله ملت محلت نميدن دو روز بگذره!!!!)
هنوز مهمون هاهم كامل نرفته بودن از خونه عموم.
حالا اين وسط فشار زنش افتاده بود :x :-/ اصن ي وضعي. خودتون تصور كنين هر وقت عموم دختره رو نگا مي كرد نيق مي كردد. بدبخت دختره اب ميشدم
ما هم كه ضايع
رو به خالمون:ميبيني جه نازي واسه عموم مي كنه. دختره لوس قول ميزم به عروسيش نكشه ي بچه تحويل بده
كلمو كه اوردم بالا ديدم داره نگام ميكنه [-o<
به نظر شما واسه همينه كه از اون روز به خون من تشنه هست?
 
پاسخ : سوتی‌ها

معلم هندسه فلشامونو گرفت واسمون جزوه هاشو بریزه .فلش من نسبتن بزرگه .معلم داد زد بزرگه مال کیه ؟من میخواستم بگم بزرگه ماله منه اشتباه شد گفتم ماله من بزرگه!
خدارو شکر فقط یه نفر فهمید ولی بعدش شروع کرد به خوندن اون شعر معروف:شتر در خواب بیند پنبه دانه
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفتیم ازمون قلمچی ی برگه دادن ک حضوریمونو بزنیم. 3 تا ستون بود1اسم2شمارنده3 امضا
یکی از داوطلبا شماره موبایلشو تو ستون دوم نوشته بود ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

از مدرسه داشتم میومدم خونه :-L
ی پیرزنه تو کوچمون هس طفلی تنها و ایناس :(
دیدم دستش پره گفتم برم کار خیر کنم نون دستش بود رفتم نونو ازش گرفتم :|
داشتم میرفتم طرف خونه پیرزنه 8-^
یهو ی ماشینه دیدم داره دنبالم میاد گف:نون نمیدی ؟گرسنمه خانوم گناه دارما!! :-&
منم فک کردم از این مزاحماس هیچی نگفتم ~X(
یکم ک رفتم دیدم ول نمیکنه عصبی شدم شروع کردم ب فش دادن:کصافط!!بیشور!!عوضی !!بی خواهر مادر !!ولم کن دیگه!! =))
چشتون روز بد نبینه برگشتم دیدم داییم با زنو بچش نشستن تو ماشین!!دارن میان خونه ما!! #:-S
بعععععللله دیگه....هرچی فش دادم ب مامان خودم دادم...فک کردم داییم مزاحمه!!
من: :-?? ~X( :-< :((X_X
داییم: =))
زنداییم: :)) :))
پسر دایی کصافطم: =P~ :P
 
پاسخ : سوتی‌ها

دو تا سوتی توم نهادینست:
1.همیشه تا به حال بدون استثنا هروقت رفتم دستشویی و دستشویی از اینا بوده که دستگیره داره و یه گیره رو میپرخونی قفل میشه،وقتی خواستم بیام بیرون اول دستگیره چرخوندم دیدم قفله بعد قفل رو باز کردم و اومدم بیرون :))
2.یه مسیری نزدیک خونموم هست که تقریبا هرروز ازش رد میشم...اگه راه مستقیم رو برم ضلع قائمه کوچیک رو انتخاب کردم و اگه بپیچم به راست ضلع قائمه بزرگ+وتر رو طی کردم...با این حال به جز 2-3 بار همیشه پیچیدم به راست =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سلام به همگی دوستان...
امسال ما ی دبیر شیمی خیلی خوب داشتیم ک دوست و مشاور خیلی خوبی هم بود... >:D<
فقط و فقط مشکلش دماغش بود ک یکم بیش از حد گنده بود و یکم به سمت چپ انحراف داشت ولی ما اصلا به روش هم نمیووردیم ;)
ی بار داشت سر کلاس میگفت: من موقعی که کوچیک بودم عاشق فوتبال بودم...اتفاقا چون دروازه بان بودم توپ مدام محکم به صورتم میخورد...ی بار توپ از سمت چب به دماغم میخورد و ی بار دیگه از سمت راست و خلاصه دماغم خیلی زیر ضربات مهلک و کوبنده حریفان بود... B-)
بعد یکی از علمای ته کلاس :) خیلی جدی گفت: ولی انگار ضربه از سمت راست شدیدتر بوده... >)
و بعد از چند ثانیه ما و معلم گلمون : =))
 
Back
بالا