• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

پارسال یه دبیر فیزیک داشتیم خیلی آدم با ادعا و با سوادی بود . به ندرت سوتی میداد و یا جواب سوالی رو نمیدونست !

حالا این آقا معلم ما از پیروان فرقه گاجیه بود که کتاب گاج رو به بچه ها توصیه میکرد و سر کلاس اون رو درس میداد . . .

یه بار یه سوال نوشت پا تخته ملت روش موندن نتونستن حلش کنن وقتی خودش حل کرد جوابش کوتاه شد .

یکی از بچه ها گفت : آقا این که خیلی آسون بود ، ما تست یک قدم تا صد میخوایم !

بعد معلمه خواست بگه که این از اونا سخت تر بود ، گفت : این که 5 قدم تا صده ! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

یک روز من و دخترعموم رفته بودیم خرید و این دخترعموم عروسک سازه و میخواست واسه عروسکش لب بخره از قضا مغازه بی نهایت شلوغ بود و اگه قرار بود صبر کنیم حالا حالاها به ما نمیرسید چند دقیقه که ایستادیم دخترعموم دیگه خسته شد که مرده طرفش نمیاد
واسه همین خیلی شاکی داد زد آقا یه لب به من بده
یکهو مغازه ساکت شد
و همه برگشتن طرف ما :-\ و تازه این متوجه شد چی گفته حالا این دخترعموی ما :|
آقای مغازه دار 8-}
بقیه :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

"من بعداز۵ساعت کلاس فیزیک اومدم خونه به خواهرم گفتم من میخوابم ی ساعت دیگه بیدارم کن مهمون داشتیم
ی ساعت بعدخواهرم اومدبیدارم کنه نمیدونم چی گفتم ک خواهرم میگف زهراخوبی؟!پاشودیگه ~X( ~X(
منم بلندشدم نشستم میگم مگه چی گفتم توگفتی معادله مستقل ازسرعت اولیه منم گفتم این اههه بذاربخوابم :-L ودوباره میخوابم
خواهرم سکوت کردورفت بعدش ک حواسم جم شدفهمیدم چی گفتم امیدواربودم ب کسی نگفته باشه
باکمال اعتمادب نفس رفتم پایین غذابخورم پسرداییم میگه توبرومعادلتوحل کن همه میزنن زیرخنده :( :(
چ توقعاازبچه کنکوری دارن X-( X-(


ساعت ۷:۳۰شب بعدازکلاس بادوستم اومدیم جلوی بانک منتظربابام بودیم داشتیم میمردیم ازساعت۶صب هنوزخونه نرفته بودیم دوستم نشست دربانک منم جلوش وایستادم ی پسرک ماشالاخیلی خانم بوداومدگف اینجابیمه کارآفرینه منم خیلی خسته وجدی گفتم نه بانک کارآفرینه گف چ خشگله منم ک اعصاب نداشتم وحالم ازپسرایی ک خودشونوشبیه دخترمیکنن بدم میادگفتم نه ب خشگلیه شما :-L :-L
ولی نشنیددوستم گف زهراخاک توسرت کنن اگ میشنیدچی ؟!؟!
گفتم منم گفتم ک بشنوه شایدخجالت بکشه X-( X-(
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز معلم فیزیک ما پای تخته میخواست بنویسه قانون ِ کولن، نوشت قانون ِ قانون. ;D


بعدش هم ازمون پرسید: خب بچه ها شما سالای قبل یاد گرفتید که دوبار هم نام همدیگرو ...


دو نفر از بچه ها: جذب میکنن :-" :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

ساعت ناهار بود ریحانه گفت بدو بریم به صف نخوریم بعد پرید تو سال رفت منم بشقابامونو برداشتم بدووووو رفتم دم در اتاق برگشتم به دوستم گفتم یگانه ظرفت دست منهههه برگشتم خوردم به یکی که داشت نماز میخوند X_X
اون که ولو شد هیچ من دو تا چرخ زدم خوردم زمین بشقابا تق صدا داد پخش زمین شد بچه ها ام جییییییغ کشیدن حالا بلند شدم هی میگم ببخشید ببخشید نمازش که تموم شد دیدم دوست خودمه یهو گفتم خدارو شکر ولش بابا ;D تا پا شدم سرپرست خوابگاه بالا سرم هی میگه چی شد حالت خوبه؟ بدترش تو سلف اومده بود حالمو میپرسید منم هی مرسی ممنون خوبم :| ;D

بازشبش جرئت حقیقت بازی کردیم به من گفتن برو اتاق سرپرستی بگو من خرم منم رفتم درو باز کردم جلسه بود شلوغ گفت بعدا بیا بچه ها گفتن نه الان بگو :(( :(( :((
منم گفتم :-[ X_X X_X :((
و بعد عذر خواهی کردم اومدم بیرون
هیچی دیگه تا آخر هته که میخواستم بیام هی همه تک تک میخواستن با خودم صحت سوتیامو چک کنن :| X_X


من ترم قبل کلا کلاسارو ته کلاس بودم بعد یا چرت میزدم یا آهنگ یا چت میکردم بعد معدلمم X_X ;D ;D ;D
این ترم جو گرفتم همه اش اول میشینم تو بحثم شرکت میکنم
بعدیه استاد داریم این ترم میگن هم بد امتحان میگیره هم بد نمره میده درسشم 3 واحدی سخت کلاس تموم شد دوستم گفت تو چیشده این ترم انقد رفتی تو حلق استادا؟ :o X-(
منم بلند گفتم میخوام با اساتید محترم روابط حسنه برقرار کنم بهم نمره بدن این ترم >) >) >) >)
بعد همون دوستم گفت خاک تو سرت استاد پشتته و بود....
استاد پشت سرم بود :| :| :|
هیچی دیگه پریدم تو سالن به سمت انتهای سالن که بسته بود رفتم و چن لحظه وایستادم کلا استاده برههههههههههه ~X( ~X( ~X(
 
پاسخ : سوتی‌ها

با بچهای کلاس داشتیم با معاونمون صحبت میکردیم که چرا معلم ریاضی پارسالمون رو واسه حسابان امسال نذاشتن حالا مکالمه دوستم و معاون:
معاون:این خانم (دبیرپارسالمون) مشکل جسمی دارند نمیتونن زیاد تدریس کنن
دوست من(باعصبانیت): ببخشید اونوقت اگه مشکل جنسی دارن چرا واسه تجربیا گذاشتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من و بقیه : :)) ;D =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
دوستم: X_X :-" :-\ :-\
 
پاسخ : سوتی‌ها

خواهرم : مامان چرا به مسجد الحرام میگن مسجد الحرام ؟
مامانم : فک کنم واسه اینکه یه سری کارا توش حرام میشه .
خواهرم : مثلن چه کارایی ؟
من : دروغ گفتن ;D

اصن یه وعضی بود ;D کلی خندیدن ازم :| ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

خیلی جذابه.
توی سمپادیا صراحتا داشتم به یکی ناسزا می گفتم بعد اومد با من مثلن همکاری کنه که پدر اون شخصو در بیاریم.
نمی دونم وقتی فهمید منظورم با خودش بود چه حسی پیدا کرد :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودم از دست راننده سرویسمون به مدیر مالیمون که آقا هستن شکایت کنم
بعد رفته بودم کنارش داشتیم راه میرفتیم منم به جای این که به روب روم نگاه کنم به آقای صابری نگاه میکردم اونم اصا فک کنم گوش نمیداد من چی میگم خلاصه که همین طور تند تند راه میرفتیم و صحبت میکردم که
یهو دیدم یه چیزی محکم خورد به من
بعد به خودم که اومدم
دیدم خوردم تو ستون وسط راهرو
آقای صابری و مدیر و معاونمونم غش کردن رو زمین دارن میخندن :-L
منم دردم گرفته بود اعصابمم به هم ریخته بود رفتم روبه رو آقای صابری بهش گفتم
آقای صابری اصا گوش میدین چی میگم؟
من نمیدونم تا فردا باید عوضش کنین X-(
بعد چرخیدم برم تو کلاس ستون پشتم بود دوباره خوردم بهش
من X_X
مدیر معاون و آقای صابری =)) =)) =))
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :((
 
پاسخ : سوتی‌ها

Capture5.PNG

=)) =))
 
Back
بالا