چند روز پیش نشسته بودیم تو حیاط این حدیث بیچاره نمیدونست با ساندویچش چیکار کنه ..خودشم جاشو نداشت مامانش میکشتش اگه نمیخوردش .. حالا هی وسط حیاط وایساده بود داد میزد اه بچه ها بیاید چیز منو بخورید دگ
درک کنید حس و حال آدمی رو وقتی که:
دبیر شیمی مون یه خاطره ی بی مزه تعریف کرد. مثلا باید همه می خندیدن،اما هیشکی نخندید.فقط چون قبلش سر یه چیزی داشتیم می خندیدیم این خنده ادامه داشت. بعد من گفتم:واااااااااااای دوباره خانم عسگری خاطره ی بی مزه تعریف کرد.
و اون لحظه کلاس ساکت بود. :-s
معلم فیزیکمون یه اقاییه! یه روزی ما با این مردک 3 نقطه سر کلاس نشسته بودیم داشتیم مسئله درباره ی میدان مغناطیس حل میکردیم
(پیش زمینه:سوم دبیرستانیا و بچه های پیش میدونن که وقتی میخوایم ببینیم میدان مغناطیسی سیم درون سوئه یا برون سو چیکار میکنیم!
این اقا هردفعه که میخواس مسئله رو حل کنه بلند میگف: خاانووم بامن قدم بزن قدم بزن(تا میرسید پای تخته! بعدش)میگف: حالا همه شستا بالا شستا بالا!! بعد یکی از بچه ها به اسم نسیم شستشو خیلی برد بالا بعد اقائه گف:نسیم جواد سمت من نگیر سمت سیم بگیر!! بعد یه بار دیگه نسیم حواسش نبود همون کارو کرد طرف گف: نسیم یه بار دیگه بکنی میاما!!!!
بعد از 2ثانیه که همه داشتن حرف طرفو تحلیل میکردن:
نسیم:
معلم مون: :-[
کل کلاس: