• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

مادرم مى خواست به استادشون يه ايميل بزنه به من گفت تو سرعت تايپت بيشتره بيا من مى خونم تو تايپ کن بفرست . بعد اينا يه درسى دارن به نام حقوق مدنى ، منم تو المپياد يه درس داشتم به نام شيمى معدنى :-" . ايشون خوند حقوق مدنى و منم که اصلا حواسم نبود تايپ کردم حقوق معدنى :)) .دو سه جا هم بود قشنگ اين کلمه که بعدا نشه بگيم اشتباه تايپى بوده :)) نکته بد ماجرا اينه که جفتمون به من اعتماد کرديم و دوباره ايميلو نخونديم و همونجورى فرستاديم براى استادش :D
کاملا منتظر بوديم استاده بندازش اون ترم :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

جمله ی طلایی یکی از دوستان گرامی(!):

« بچه ها ، جمع کلمه ی خودمون ، میشه خودامون ؟؟ :-/»


#یا من اسمه دواء و ذکره شفاء!! :-\
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سوتی منو : اااا نگاه کن مامان درختا انگور زدن
مامانم : :-\
درخت انگور : :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یه پست گذاشته بودم اینستا .اون اوایل که صفحه باز کرده بودم
تازه از فیس بوک ومده بودم


پستی که گذاشتم در واقع تبلیغ پادکست سمپادیا بود

برای این که بازدید ش بیشتر بشه دو نفر از بچه هایی که فالوور زیاد داشتن رو هم تگ کردم :|

فک میکردم تگ شون کنم مث اف بی اون پست میره تو صفحه شون :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

مشاورم اسم کتابایی که واسه کنکور لازم بود بگیرم و رو یه برگه نوشته بود منم از رو برگه عکس گرفتم بعد شب دوستم زنگ زده میگه ملیکا اسم کتابارو بگو بنویسم.ماشالا یه لیست بلند بالا هم بود :-" :D
من: خب بنویس زبان کیاسالار یا شهاب اناری یا...
دوستم: خب خب آرومتر دارم مینویسم
من: عه ببین ول کن اصلا حوصله ندارم بخونم بنویسی.ام ام اس داری؟
دوستم: نه اینم زبانه؟؟؟نویسندش کیه؟؟
من: :o جاااان؟؟؟نویسنده آخه؟؟؟ام ام اس دلبندم :-" :D پیام تصویری فوتو عکس :D :-"

خدایااا من به تو پناه میارم از شر جمیع سوتی دهندگان :-" :D :-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

اولین جلسه ای بود که با معلم جدیدمون داشتیم و کلا سه نفر تو کلاس بودیم ...
هیچ کدوممون هم معلم رو قبلا ندیده بود ...
هنوز معلم نیومده بود گفتیم یه عکس سلفی بگیریم ...
همه داشتیم از تو صفحه گوشی یکیو میدیدیم که داره میاد تو ...
من در حالی که گوشی دستمه: برو بیرون ...
مهدی هم با لگد در و هل داد تا بسته شه ...
یارو هم داشت درو باز میکرد بیاد تو ...
من با صدای بلندتر : میگم برو بیرون ...
اومد تو و فهمیدیم معلممونه ...
اون لحظه بود که تمام رنگای رنگین کمونو به خودم گرفتم ( بیشتر از همه صورتی ) ...
خب معلم جوون میارن با دانش آموزا قاطی میشه دیگه ... اه ...
 
ﭘﺎﺳﺦ : ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﻮﺗﯽ‌ﻫﺎ

سر ي جرياني با خواهرم دعوام شد! تو جمع خانواده بوديم ک درگيري لفظي ي نمه بالا گرفت...بهش گفتم:بله؟؟با من اينجوري حرف ميزني؟پررو شدي واسه من؟باباتو درميارم!!!!!!!!!!!!يهو ي صداي آشنايي سرفه کرد...برگشتم ميبينم بابامه!!!گفتم:عهههه...شما اينجاييد؟؟؟بابام گفت:خب ميفرموديد...!!!!!صوبتي ندارم...
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یه استاد فیزیک داشتیم تعریف می‎کرد سرکلاس یکی از دخترا رو میفرسته پای تابلو و خودش میره آخر کلاس وایمیسته ،، به دختره میگه بنویس یک به تی ( 1/ t ) بعد میبینه دختره هیچی نمینویسه و فقط نگاش میکنه ، دوباره میگه بنویس یک به تی.
باز دختره نمینویسه ((: بهش میگه چرا نمینویسی یک به تی ؟
دختره میگه : استاد چرا به من میگین ،، نکبــِتی. :(
خلاصه میگفت کلاس رفت رو هوا. :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

امروز با ایشون بیرون بودیم ی ماشین دیدم ک ظاهر خفنی داشت بعد من گفتم این چیه دیگههه بعد همین دوستم فرمودن که از این سه پراست دیگه
من : :o :o :o

بعد رفتم جلو دیدم منظورش میتسوبیشی بوده
دوستم : :D :D ;;) ;;)

میتسوبیشی: :-< :| :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

1.png

^-^
 
Back
بالا