• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
-اسم دیگه سوره قل هوالله احد چی بود
+(من در این حالت=>#:-o)چیزه احد نبود؟
-احدo_O آهان فکر کنم خودش بود
+نه صبر کن ببینم کوثر نبود؟
-نه بابا اون که اخلاص بود
+آه راست میگی همین احدو بنویسیم
من و دوستم
کلاس دوم ابتدایی
سر امتجان پیام های آسمان
(الکی مثلا داشتیم تقلب می کردیم:|)
البته سوتی های وحشتناک تر از این هم داشتم که گفتنش اینجا صلاح نیست
زهرا @becar asli میدونه:))
دروغ چرا فقط می خواستم تاپیکو بیارم بالا
 
خب خب یادم نیست اون اوایل اینو گفتم یا نه :-"
ولی یه دفعه ما مهمون اومده بود خونمون ، موقع شام داشتم کمک میکردم ظرفا و اینا را بیاریم یکی از مهمونای کاریمونم از شانس داشت کمک میکرد !!! :-" بعد من در حالی که سینی پرمحتوایی (!!!) گرفته بودم دستم داشتم برا خودم میرفتم حالاا اصلا نگا جلوهم نمیکردم :))
که یهو تصادف کردم با سشینی رفتم تو دل همون مهمونمون :| =))
هیچی دیگه نتیجه اخلاقی اینه که مثه من نباشید اینقد کارنکنید که وقتی مهمون میاد همچین سوتی ای بدید ! :))
:-"
.....
پاشید بیاید از سوتیاتون بگید دیگه :-"
من احساس تنهایی نکنم :))
 
من کلا تو زندگیم هر شبانه روز دارم سوتی میدم کلامی گرفته از عملی خفیف گرفته تا شدید ابرو بر، یه بار سر کلاس مطالعات بودیم معلم هم داشت قاره های آمریکای شمالی ،مرکزی و جنوبی رو درس میداد و دربارشون توضیح میداد منم که اصن الهی شکر فکر و روحم یه جایی دیگه بود معلمم فهمیده بود حواسم نیست گفتم یه سوالی چیزی بپرسم که مثلا بدونه حواسم هست با یه حالت متفکرانه و شیک و مجلسی دستمو.بردم بالا و گفتم ببخشید ترامپ رئیس جمهور کدوم قاره بود؟ شمالی یا جنوبی؟ کلا کلاس رفت رو هوا ( میخواین سوال بپرسین قبلش فک کنین یه چی ضایه نگین ):)):)):)):))
 
آخرین ویرایش:
تا حالا چندین بار وقتی سوار تاکسی شدم به جای سلام با روی گشاده برگشتم گفتم خداحافظ!:D
سخته جمع کردنش
اما وانمود می کنم با اونی که بیرونه بودم
و وای از اون روزی که کسی اون طرفا نباشه:-??


منم یه بار صبح ساعت ۶ که داشتم سوار سرویس مدرسه می شدم خیلی با هیجان سوار شدم و اومدم که مثل همیشه با انرژی بگم سلام صبح به خیر همون جوری بلند گفتم بسم الله الرحمن الرحیم!! راننده سرویس مون که قرمز روشو برگردوند راهو گرفت رفت تنها شانسی ک من آوردم این بود که اولین نفر بودم ک سوار می شدم! :))
 
یکی از اقوام کنارم نشسته بود،
منم گوشیم دستم بود طوری ک اونم توو گوشیم بود!!!
اون: عاطی...اینستا داری؟؟
من: نه...ندارم...

از این مکالمه ده ثانیه نگذشت خدا گذاشت توو کاسم!!!
همچین نوتیفای اینستا پشت هم اومدن ک آبرو نموند واسم!!!
واااااااای! این خیلی اتفاق بدیه!!! یه بار من و خواهرم نشسته بودیم... نمیدونم چی شد ک من اومدم مثلن یه تیکه شعر بخونم گفتم :: آخرین برگ سفرنامه ی باران این است ک زمین رنگین است (اینو از یه جا خونده بودم خودمم هنوز نمیدونم از کیه و چیه!) خواهرم هم گفت چ قشنگ از کی بود؟ منم با یه لبخندی گفتم:: خودم گفتم! واقعن به نظرم نمیاد ک ۵ ثانیه گذشت یهو مجری تو یکی از برنامه های شبکه ۴ گفت:: آخرین برگ سفرنامه ی باران این است ک زمین رنگین است... :/ به خدا ۱۰ ثانیه می شد راست شو بهش می گفتم خودم!
 
امروز بعد یک سال و اندی،رفتم مدرسمون پروندمو بگیرم،
معاونمون:برو به خانوم صمدی فلان چیزو بگو، خانوم صمدی که یادته؟
ـ [سرمو به نشانه تایید پایین اوردم!] بله، آقای صمدی...
+ آقا نه، خانوم صمدی! :|
ـ :-??:-"

:)):D

ــــــــــــــــــــــــ
بعدش هم رفتیم بسیج خاهرم کارت بسیج فعال بگیره!
تو فرم نوشته مرجع تقلید:
اینم نوشت خمینی ...:))
آروم گفتم سحر خمینی 68 فوت کرده تو متولد 75 ای! :))
جلو سپاهیا و بسیجیا گف خب حالا مثلا خامنه ای!
اونام گفتن بله "آقای خامنه ای رو بنویس" :|
=))=))=))
 
من سرم تو گوشی بود و داشتم یک کلیپ میدیدم که سرکاری بود و در نهایت عصبانی شدم گفتم : الاغ
بعد یکی از بچه های فامیل خیلی جدی گفت : بله؟

یعنی دلم به حال مظلومیتش سوخت :))
 
یه روز طهر تابستون پارسال از مدرسه خسته و کوفته با اتوبوس می اومدم رسیدیم پایانه از اتوبوسی که باید ادامه مسیر رو باش میرفتم پیاده شدم بعد دنبال همون اتوبوس میگشتم! خلاصه رفتم به راننده کفتم من اشتباه پیاده شدم کارت زده بودم الان پیاده شده بودم8-}8-}

یه بار سر صف صبحگاه سوم دبیرستان ایستاده بودیم و من داشتم یه جت رو با دنباله ش به دوستم نشون میدادم و کله م کلا مستقیم به آسمون بعد جته از میدون دیدم رفت بیرون گفتم د ِ برگرد بیشعور:| بعد دیدم دوستم هی داره میزنه بم گفتم خوب چیه گفتم برگرده o_Oبعد سرمو چرخوندم دیدم معاون گرامی با چشای از حدقه بیرون زده داره نگام میکنه:eek: نگو ایشون رد میشده فکر کرده من بش گفتم بیشعور خلاصه گفتم عه با شما نبودم اونجا هواپیماعه خلاصه یه نگاه خدا خیرت بده ای کرد و رفت=P~:))
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
حالا که تاپیک رفته تو 600صفحه حجمش زیاد نشده ؟
مدیران گرامی نمیخوان این رو به آرشیو انتقال بدن:-?
پست های خودتونم اسپمه:-"
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

زنگ زیست بود و دبیرمون داشت درس میداد،از یه قسمت به بعد دیگه بچه داشتن دقیق به حرفای دبیرمون گوش میدادن و کلاس خیلی ساکت بود....دبیرمون همینجوری که داشت درس میداد،ازمون یه سوال پرسید که سوالش این بود:
" تک لپه ای ها رو توضیح بدین؟ "
و منم که مثلا جواب این سوال رو یاد داشتم،به قول معروف یه بادی به غبغب انداختم و بلند گفتم:
" گیاهانی که مثه لپه باشن و یه دونه لپه داشته باشن " =)) =)) =)) =)) =))
هیچی دیگه بقیش رو تصور کنین دیگه :)) :)) :))
....ینی سوتی ام اون قدر داغون بود که دبیرمون که خیلی جدیه سر کلاس،داشت بهم میخندید :)) :)) :)) :)) :))
این که خوبه یکی از بچه های کلاس ما فکر میکرد لپه خودش یه گیاه جداگونه س خلاصه معلم زیست گرامه توضیح کامل و جامع که نه نخود/2=لپه:))
 
Back
بالا