• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یه بنده خدایی میره سر کلاس(دانشگاه) میشینه یادش میره سایلنت کنه گوشیشو...
بعد از قضا سر کلاس گوشیش زنگ میخوره...بعد استاده کلی دعوا میکنه که چرا گوشیتو خاموش نکردی؟
طرف هول میشه میگه:ببخشید استاد بخدا یادم رفت بذارمش رو شمعک...میخواسته بگه سایلنت گفته شمعک ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

با عرض پوزش از همه ی شما هاشمی نژادیا

با مامانم چن وقت پیشا رفته بودیم فیاض بخش (معلولین)بعد ی بورد اونجا بود دانش آموزان ممتازو نوشته بود
بعد مامانم گف ساراااا نفر اول هاشمی نژاد فیاض بخشیه:-O
من نگا کردم گفتم وااای نفره دوم و سومم فیاض بخشیه
همینجور تو کف بودیم
دیدیم نوشته دبستان هاشمی نژاد;D
تف شدیم شدید=))
 
پاسخ : سوتی‌ها

از معلم زبانمون پرسیدیم:خانوم!برگه ها رو کی میدید؟
از بس این سوالو ازش پرسیده بودن عصبانی شد،کلللللللللی به خودش فشار اورد چی بگه آخر سر گف:"وقتِ نی!" =))
متاسفانه نوع نی رو مشخص کرد...نوشابه...آیس پک... :-?? ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

بابام دندوون پزشکه ....... یه روز به بیمارش میگه بشین تا بیام امپولتو بزنم میبینه یارو با شکم خوابیده رو یونیت شلوارشم کشیده پایین منتظره بیان امپوله دندوونشو بزنن....اصن یه وضی :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

همین امروز داشتم با دوستم حرف می زدم یه دفعه گفت کی این کتابرو خریدی؟منم گفتم مرداد 2سال و نیم پیش!!!! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار که فکر میکنم کلاس دوم دبستان بودم یا سوم (بالاخره خیلی کوچیک بودم) رفته بودیم مسافرت.بعد من یه جا از ماشین پیاده شدم میخواستم از یه مغازه آبجوش بخرم برا چای.رفتم گفتم(سلام-آبجیش داری؟ببخشید آبگوش داری؟آبجوش داری)بالاخره گفتم.نمی دونم چرا اونروز هنگ کرد بودم.
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه لاستیک بود تو مدرسه مون واسه یه آزمایش فیزیک آویزون کرده بودن عین تاب.بعد یه بار بچه ها منو گذاشتن تو اون لاستیک و چرخوندن و یهو ول کردن.بله دیگه...بنده هم باسرعت بینهایت میچرخیدم تااینکه...با پاشنه بلند رفتم تو فک اونی که منوچرخونده بود.فکش کلا پیاده شد.تازه دعواش هم کردن.
بنده هم از کلاس دینی به بهانه این که سرم گیج میره جیم زدم.اونروز خیلی حال داد ;)) ;)) ;))
 
پاسخ : سوتی‌ها

بعدازظهر بود ، تو مغازه بودیم
منتظره یه تلفن مهم بودیم ، من از طبقه بالای مغازه زنگ زدم به موبایل خالم (من نمیدونستم اونا اومدن و پایین ان) ، تا زنگ خورد برداشت گفت الو ، من فهمیدم هیچی نگفتم قطع کردم ، خالم فک کرد اون کسیه که منتظرشه زنگ زده ، گفت ااا چرا قطع شد ، به مامانم گفت از تلفن مغازه دوباره بگیرش ، بعد مامانم تلفن رو برداشت هول هول بود ، شماره خالمو گرفت ، خالم دوباره هول شد ، تلفونشو دید ، گفت اااا کیه داره به من زنگ میزنه کی از مغازه داره زنگ میزنه ؟ بعد مامانمم اصلا" حواسش نبود و به خودش شک نکرد ، خیلی ریلکس جیغ زد کیه داره زنگ میزنه کی از بالا داره زنگ میزنه ؟ منم یه لحظه هنگ کردم ،گفتم من بودم زنگ زدم ولی چند لحظه پیش بود ، بعد خالم میگه امیر قطع کن ...(اونی که منتظر تلفنش بودیم) داره زنگ میزنه ، مامانم هاج و واج مونده بود ، یهو گفت بده من اون تلفونو کارش دارم ... ، من اینجوری :o مگه زنگ زده ؟ خالم : پس کیه داره از مغازه به من زنگ میزنه ؟ مامانم : پس اون کی زنگ زد ؟ دخترخالم مگه .... تو مغازس ؟ ... چندین لحظه با سوالاتی اینچنینی و قیافه هایی اینچنینی :o گذشت ، بعد فهمیدیم که آزه ... تمام داستان یه طرف ، این زنگ تلفون خالم یه طرف ، که قطعش نمیکرد ، این مامانم یه طرف که اصلا" فکر نمیکرد خودش زنگ زده ... (البته همه ی اینا در چند ثانیه اتفاق افتاد ...)
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار یکی از بچه ها گفت پام درد می کنه! ;D

من بهش گفتم کدوم پاته؟ بعد رفیقم گفت هر دوتا پاته! :)) =))
...
یه بار معلم سر کلاس بود یهو باد زد کاغذاش ریخت! ;D ما بهش گفتیم آقا ریخت اونم یهو ترسید کمر به پایینش رو نگاه کرد! ;D
(من واقعا دلیل کارش رو نفهمیدم؟ واقعا معلممون یکباره ذهنش منفی شد!!)
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی مربوطه به بابامون!
بابام منو یادش رفته بود...مامانم بد تر ازاون.. :)) ;D
من ساعت نه شب از کلاس در اومدم...منتظرم بابا بیاد ولی خبری نیس... :-w
نگو بابا رفته خونه....مامانم ندیده من نیستم....بعد بابا لباساشو در آورده..قشنگ نشسته...رفته سر میز شام. . مامانم بابام ..اصن حس نکردن من خونه نیستم!!!!!! :)) ;D
سوگند؟!!کجایی؟؟!بیا شام....
بعد دیدن نه اصن از من صدا در نمیاد...
بعد بابا خان فهمیدن که منو تو کلاس جا گذاشتن!!!!!!!!!!!! #-o #-o
ساعت 9.20 دقیقه اومده دنبالم...
من از بخت بد شارژ نداشتم زنگ بزنم...هیچی مثل اسکولا مونده بودم اونجا!!!
;))
 
Back
بالا