• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

قابل توجه دوستان تموم این سوتی ها طی 1زنگ حمع آوری شده
درحفظ آن بکوشید ;D

1ـدبیرهندسه:حل دستگاه 2معادله 2مهول از هر روشی بریم درسته :o :o
2ـدبیر هندسه:مگه من باشما مشکل دارم؟پس چرا بامن مشکل دارین؟ :-? :-?
3ـدبیر هندسه:مختصاتXوYچیه؟
بچه ها:5و1-
دبیرهندسه:نه بهتره =)) =)) =)) =))
4ـدبیرهندسه:این از من نفهم تر بود :)) :))
5ـدبیرهندسه:هندسه درس خیلی مزخرفیه :))
6ـدبیرهندسه:اونجا نذارین کلاه سرتون شه
7ـدبیرهندسه:مجبورین دستتونو بُکُنین تو آدمِ نامرد
(ترجمه:مجبورین دستتونو جلو آدم نامرد دراز کنین =)) )
8ـدبیرهندسه:اگه تو نمیفهمی اون نمیفهمه،بذار بفهمه 8-}
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم با دوستم حرف میزدم
میخواستم ابراز ناراحتی کنم
خواستم یک صوت بگم ( تیریپ ادبی ;D )
گفتم : ااااااوووووی
هنوز نفهمیدم میخواستم چی بگم
فک کنم ترکیبی از اااااه و وااااای بود ( یعنی خلاقیت تا چه اندازه :)) :)) )
 
پاسخ : سوتی‌ها

خیلی وقت پیشا چک بابای یکی از بچه ا خط خوردگی داشت . بهش گف به بابات بگو بیاد . زنگ تفریح ازش پرسید چی شد زنگ زدی ؟

اونم گف آره بهش اس چیز یعنی زنگ زدم ! =))


**************

خودم امروز دم در کلاس بودم داشتم میرفتم بیرون . بعد گفتم هر چی شد بهم اس بدین ! یکی از ناظمام اونجا بود !!! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی سعدی :))
سال ها بود که تو را میکردم همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من میدادی درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا من نکنم وصف روی گل زیبای تورا
تو اگر خم نشوی تو نرود قد رعنای تو از این درگاه
=))
 
پاسخ : سوتی‌ها

يه بار تلويزيون داشت اذانو پخش ميكرد.تلفن زنگيد برداشتم گفتم الله اكبر :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

اونروز علامت سوت(: - ")رو روی میزم کشیدم بد دنبال دکمه سندش میگردم اسمایلی شه! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

+
داشتم با دوستم صحبت میکردم یهو عصبانی شد مثلا میخاست فهش بده گفت:
فک کردی فقط خودت خری :-"

+
امروز داشتیم با سرویس میرفتیم بعد منم داشتم بیرونو نگا میکردم یهو گفتم اااااااا این پسره رو نگا تو سایه نشسته آفتاب میگیره :-"
بچه ها: ;;)
من: :-"

تازه بعد از کلی تحقیقات و بررسی های پیاپی متوجه شدیم که از اقوام زهراشون بوده X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

روزی که طرح مدام تو مدرسمون بود تو دفتر با بچه ها نشسته بودیم بیکار بودیم
من گفتم : چه قدر بیکاریم یعنی اینا هرروز انقدر بیکارن ؟؟!!!!
دیدم چرا همه ساکتن هیچی نمیگن
روم رو برگردوندم معاونمون همینجور منو داشت نگاه میکرد :-w
منم تو این حالت :-" : بچه ها بدویین خیلی کار داریم !!
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم مي خواست بره بخوابه گفت شب بخير گفتم عليك :دي
 
Back
بالا