• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

رو شیشه ی بوفه یه کاغذ هست قیمت هارو نوشتن روش بعد نوشته بود "سوس قرمز" ... بعله! :-??

یکی از دوستان: اِ اِ اِ آخ جون هفت کتاب! 8-^
ماها: :-w منظورت هشت کتابه دیگه؟!

نمیگم کی: در حج له بازه حیای گربه کجا رفته :-/
بعضی ها: دیزی؟! نه؟ :-$

حالا با تمام این تفاسیر به نظرتون خوب میشن؟ من که دعا گویَم براشون [-o< عیدِ دعا کنید! :)
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز قرار بود سر کلاس زبان (مدرسه)روی آهنگ کار کنیم
بعدش گفتم بذار تو سرویس گوشش بدم
خب فی الواقع فقط منو و معلمم و راننده حضور داشتن
آهنگو گذاشتن و خیلی شیک شروع کردم به گوش کردن ;D
دیدم صداش کمه با خودم گفتم ...بیا این همه پول دادی پاش الان صداش در نمیاد ...بعد کلی زیاد کردمش :-"
اما همین که دستم و گذاشتم پشتش که باندش بود دیدم داره میزنه ها ;;)
کلا با یه لبخند ملیح خفش کردم ...خیلی خجالت آور بود خداییش X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتی که...
آزمون جامع داشتیم همه رفتیم نشستیم وسط حباط گفتیم امتحان نمیدیم!
کلی تهدید و اینا، آخرش گفتن یا برید خونه یا برید امتحان
نصفی رفتن بیرون
نصفی رفتن امتحان
نصف بیرونیا اومدن
قرار شد سفید بدیم
همه نوشتیم
همه گند زدیم!
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز رفتم بخوابم به مامانم میگم:مامان بهار زنگ زد پ.خ بده! =)) =)) =)) :-[
به جای اینکه بگم بیدارم کن! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز مامان بزرگم داشت خاطره تعریف میکرد برا مامانم.. بعد میگف :آره اون زمان پدر ما .... بلانسبت شما ..... خیلی خرش میرفت....!!!!
مامانم:خرش ؟؟؟ بلا نسبت من؟؟؟؟ :| :| :| :|
من: =)) =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه روز تو سالن مدرسه داشتم با یکی از بچه ها حرف میزدم هی یکی میزد به شونم یهو برگشتم گفتم میشه خفشه ا....

یهو یه چیزی دیدم : X-( X-( X-( (ناظم)
دوستم: :o :o
منم که : :-ss :-ss
 
پاسخ : سوتی‌ها

شلمچه بودیم یکی از راویا اومده بودتوی ماشین ماوداشت همینجوتوضیح میداد بعدگفت بچه ها الان میریم دهلاویه وداستان زندگی شهیددکترچمرانواززبون خودشون میشنویم
ماهمه :o :o :o :o :o :-/ :-/ :-/ :-/ ;)) ;)) ;)) ;)) ;)) ;))
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم با بابام سر ماشين جر و بحث ميكردم ، خيلي جدي و اينا كه چرا نميذاري من ماشين بگيرم. سر ناهارم بود يادمه. اومد بحثو عوض كنه يه خاطره بگه... گفت وقتي من يه ١٣-١٤ سالم بود يه نفرو داشتيم هميشه سبزي تاژه ميوورد منم ميشناخت ، ميرفتم كمكش با موتور سبزياشو ميبردم سر مغازه اي كه ميخواست.
.
.
.
از اون موقع تا حالا خاطره تعريف نكرده
 
پاسخ : سوتی‌ها

مجری همایش علوم پایه سمپاد:
از همه خواهش می کنم بفرمایید بیرون یه تنفسی بکشید دو باره برگردید 8-}
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز داشتیم با دخترخالم اس ام اس میخوندیم
بعد یه اس بود که دفترچه تلفن یه مشهدی:
ننم شان.
و
...
سد جوات
و...
حالا دخترخالم خیلی ناخوداگاه به سد جوات که رسید بلند خوند.خیلی هم بلند ;D
و یه آقایی همون دور و بر نشسته بود که یه روزه عضو خانواده شده و اسمش جواده و سید هم هست
اصن یه وضعی :-"
 
Back
بالا