• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فروغ فرخ زاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع firebrand1370
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فروغ فرخ زاد

"از دوست داشتن"
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

اری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بربال گرم رویاها
همره روزهای سفر گیرم
بگریزم زمرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم … تو … پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
باردیگر تو … بار دیگر تو

آن چه در من نهفته دریائی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

دیوان عصیان


صدا

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن

بسوی ابرهای تیره پرزد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زطوفان صدای بی شکیبم
بخود لرزیده، در ابری خزیدند

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر

خدا در خواب رؤیا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟
من اینجا تشنهء یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائی

مگر چندان تواند اوج گیرد
صدائی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از “صدا” دیگر تهی بود

ولی اینجا بسوی آسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را می شناسی؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

عصیان - بعد ها - زمستان 1958 - مونیخ

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خاوهد رسید
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ، ز امروز ها ، دیروز ها !

دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد ِ درد

میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد ِ من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناسی میخزند
روی کاغذ ها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد ِ من با یاد من بیگانه ای
در بر ِ آیینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها ، دور و پنهان می شود

می شتابد از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر یرد مرا
می فشارد خاک ، دامن‌گیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشوویند از رخشار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

عصیلان - پوچ - مهر 1336 - تهران

دیدگان تو در قالب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان ِ نگه ، گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی ،
می رمیدی ،
یادم آمد که روزی در این راه
نا شکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی ،
می کشیدی .

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه ی دیدار
سر به سر ، پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش ِ برگ های خزان را

باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو ؟؟
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

به نقل از بینام :
http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,14280.0.html
اطلاعات و اشعار بانوی شعر اینجاست

خب بهتر نیست با هم ترکیب شن ؟
 
  • لایک
امتیازات: elahe
پاسخ : فروغ فرخ زاد

مرگ پرنده

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
به پوست كشيده شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به مهاني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

واقعا شعر‌های قشنگی‌ داره آدمو به وجد میاره
:)
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

به نظر من اشعارش محتوا ندارن.
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

من این شعرشا خیلی دوست دارم: (وداع از مجموعه شعر اسیر)

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بی جا و تبا

میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید وصال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم ، صد افسوس
(سانسور شد)

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

سلام. من زیاد شعرای فروغو نمیشناسم.
میشه یه لطفی بکنین اون شعره که توش یه شاهزاده ای داره رد میشه و از این حرفا داره بذارین! ;D
 
Back
بالا