• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فروغ فرخ زاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع firebrand1370
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فروغ فرخ زاد

طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه ی من لرزد
انگشت های لاغر و تبدارش
من ناله می کنم که خداوندا
جانم بگیر و کم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی
پرسم ز خود که چیست سرانجامش
اشکم به روی گونه فرو غلطد
چون ناله بشنوم ز ناله خود نامش

ای اختران که غرق تماشایید
این کودک منست که بیمارست
شب تا سحر نخفتم و می بینید
این دیده ی منست که بیدارست

یادم آید که بوسه طلب می کرد
با خنده های دلکش مستانه
یا می نشست بانگهی بی تاب
در انتظار خوردن صبحانه

گاهی به گوش من رسد آوایش
ماما دلم ز فرط تعب می سوزد
بینم درون بستر مغشوشی
طفلی میان آتش تب می سوزد

شب خامش است و در بر من نالد
او خسته جان ز شدت بیماری
بر اضطراب وحشت من خندد
تک ضربه های ساعت دیواری
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

بهتر نیست به جای شعر گذاشتن بیشتر درباره شخصیتش صحبت کنیم آخه شعراش دیگه در دسترس همه هست اما شخصیتش و واقعیت شعراش نه(منظورم تفسیر شعراشه)

به نقل از saray :
بنظر من هیچ زنی انقدر بدبخت و ذلیل نیست و نبوده که مثل فروغ به النماس بیافته...! اصلا مگه گلایه هایی که فروغ تو شعراش میکنه ارزش اینقدر ناراحتی و ... داره؟! ادب یعنی اینکه هر حرفی نباید زده بشه! ولی فروغ همه ی دغدغه هاشو (که اصلا دغدغه نیستن!) خیلی صریح بیان کرده! من نمیگم همه ی شعراش اونجوریه ولی چنتا از شعراش هستن که از حدود شعری که یک زن ایرانی اونو سروده خارج میشه!
در جواب شما دوست عزیز می تونم بگم اتفاقا این یه ویژگی مثبت محسوب میشه در بین همه نویسندگان، شاعران و هنرمندان و به طور کلی آدم ها...همه ما یه شخصیتی داریم که گوشه هایی داره و بنا به دلایلی اونا رو از چشم بقیه پنهان می کنیم که اگه از یه حدی بیشتر بشه به دورویی می رسیم و اگه از یه حد کمترش کنیم به صافی و صداقت می رسیم...شما دوست داشتین فروغ افکارشو پنهان کنه و خودشو یه شخصه دیگه نشون بده اما اون اینو دوست نداشته و دوست داشته خود واقعیشو نشون بده برعکس خیلی از هنرمندا...مثلا شهریار یه شعر به اون زیبایی در وصف امام علی گفته اما هزار بار هم عاشق شده، یا مثلا استاد فرشچیان ما از ایشون فقط تابلوهای مذهبیشو می شناسیم اما گویا تابلوهای دیگه ای هم داره!!...حتی یه آدم معتقد هم یه احساساتی داره،نداره؟و رسالت شاعران شناسوندن نسل بشریٍ

خب اگه بخوام اطلاعاتی از زندگی فروغ بدم...فروغ بعد از جدایی از همسرش مجبور به جدایی از پسرش شاپور هم میشه و به خاطر اثبات این به کامیار که واقعا اونو دوست داشته و مجبور شده اونو ترک کنه وقتی توی اهواز زندگی میکرده پسری جزامی(؟) رو به فرزندی قبول میکنه و با اون بیماری خطرناکی که اون پسر داشته ان قدر ازش پرستاری میکنه تا خوب میشه
در مورد جو زندگی فروغ میشه گفت تا زمان فروغ عملا شاعر زن نداشتیم...چندین قرن یه شاعر زن بوده که عاشق غلامش شده و براش شعر می سراییده و به خاطر همون برادرش سرشو بریده!بعد چندین قرن پروین اعتصامی پیدا شده که فقط از مسائل اخلاقی حرف زده و هیچ حسی مبنی بر زن بودن نشون نداده تا فروغ پیدا شده و یک دفعه خواسته کاملا خودشو ابراز کنه و همین باعث شده که مخالفت های شدیدی باهاش صورت بگیره
درباره زندگی شخصی فروغ...فروغ بعد از جدایی از همسرش بعد از مدتی با سهراب آشنا میشه و یکی از نزدیکترین های زندگی سهراب میشه فروغ تاثیر به سزایی در زندگی سهراب داشته و سهراب هم...فروغ سهراب رو با طبیعت ایرانی آشنا می کنه و سهراب ژاپن و بودا رو به فروغ میشناسونه...حتی تصمیم به ازدواج میگیرن...اما...این همون وقتی بوده که سهراب میفهمه سرطان داره!و این مانع به هم پیوستن دو اسطوره شعر فارسی میشه
در نهایت فروغ با ابراهیم گلستان آشنا میشه و بعد از مدتی همکاری تصمیم به ازدواج با هم میگیرن که وقتی فروغ برای اطلاع این موضوع پیش پدرش میره به خاطر درگیری که با پدرش داشته و عجله در راه بازگشت تصادف میکنه.....و این بود سرگذشت یک زن واقعی...
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

اسم پسرش کامیاره!
شوهرش شاپور!
برعکس گفتی

شایعاتی که راجع به فروغ و سهراب گفتین کاملا اشتباهه!
لطفا شایعه پراکنی نکنید!
 
فروغ

ایول قشنگ چسبوندیشون بهم
نه بابا فروغ با ساسی مانکن دوس شد
‏((=
زندگی نامه ملتو دس کاری نکن
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

من توی یک کتاب خوندم که سهراب با فروغ دوست بودن چندتا از شعراشون هم متاثر از همه :-?
ولی دیه تا حد ازدواج نه ;D

دوتا کتاب تو خونه داریم دیوان فروغ یکی کامل کامله یکی شعرا همه نصفه س سانسور شده 8-|

به نظرم زیبایی شعر فروغ :x به دلیل رک بودن و صریح بودنشه از بیان احساساتش نمیترسیده شرم نداشته حس رو منتقل میکنه آدم رو به فکر فرو میبره و او فروغ بود... :(
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

خب شاید حق با شما باشه...اما من چندجا خوندم...سعی می کنم پیداشون کنم بزارم شما هم ببینید
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

اینو خیلی دوس دارم :
آه من هم زنم ،زنی که دلش در هوای تو میزند پرو بال ...دوستت دارم ای خیال لطیف،دوستت دارم ای امید محال ...
عاشقشم :x
مدل شعر گفتنش...کلماتی که به کار میبره ...مفهوم شعراش مخصوصا" منظور شعراش...همه چیش...شخصیتش همه چیشو دوس دارم!
و اینکه تو شعراش حقیقتو گفته ... هر کیم میگه "هیچ زنی انقد بدخت و ذلیل نیست که مث فروغ به التماس بیفته و ..."خیلی بیجا کرده خودش بدبخت و ذلیله ;D
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

اون شعرایی که واسه کامیار گفته لالایی هاش خیلی نازه !!!! شعر وداعشم خیلی خشگله !

میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

خواستین بگین بقیشم بذارم !!!!
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

زمان
ساعت به روی سینه ی دیوار

خالی ز ضربه ای، ز نوایی

در جرمی از سکوت و خموشی

خود نیز تکه ای ز فضایی

فروغ فرخزاد
:x
 
پاسخ : فروغ فرخ زاد

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی

در درونم های هوی می کرد
مشت بر دیواره ها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد
در درونم های هوی میکرد

همچو مرغی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیم شب در خواب

های های گریه هایش را
در صدایش گوش می کردم

درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش

بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد

ورطه تاریکی لذت بود
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود

زان شب در کوچک، شب میعاد
زان اطلاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد.
در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش
ریشه ها مان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟
بگذارم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی بدیدارم
 
  • لایک
امتیازات: julia
Back
بالا