• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع elahe
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

به نقل از Shaghayegh.Kh :
خب من نگفتم فارسی زبان نیست! گفتم الان 80 درصد کلماتش عربیه ! نکنه اینم انکار میکنین؟! من از این لحاظ گفتم و به نظرم این نژاد پرستی نیست که فارسی "الان" با عربی زیاد فرقی نداره کلماتش :|
پس نکنه من بودم که گفتم:""الان" واقعا فک می کنین فارسی یه زبانه؟ واقعا یه لهجه است!" ؟؟ آخه چرا دروغ میگین؟
البته که انکار میکنم که 80 درصد کلمات فارسی عربیه!تمام افعال و مصدرها و چیزهای مربوط به اونا فارسی سره هستند؛ تازه اون همه اسم فارسی رو هم باید بهشون اضافه کرد. مقدار کلماتی از زبانهای دیگه که وارد زبان فارسی شدن اگه از اونهایی که وارد ترکی شدن کمتر نباشه ،بیشتر هم نیست.
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

هه ! باشه شما راست میگی! اصلا الان تو ایران همه مثل شاهنامه حرف میزنن! باشه :))
خوش بگذره! من دیگه بحث نمیکنم ! آخه آلان توی خود این متن شما چن تا کلمه فارسی بود چن تا عربی؟!
× دیگه حرفی ندارم!
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

بد شد چون انگار شما بلد نیستی بشماری!!! شایدم فقط به اندازه انگشتان دو دست ... که بازم زیاد مطمئن نیستم!
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

من نمى دونم بحستون سر چيه
اما من از چند تا استاد ادبيات سوال کردم همشون گفتن
درسته کلمات عربى که تو فارسى اومده زياده اما
تعداد کلمه فارسى يايى که به زبان عربى راه پيدا کرده ازونم زياد تره!
:)
 
  • لایک
امتیازات: Kathy
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

به نقل از ms96 :
مرگ بر نژادپرستان پان ترک که مثل مور و ملخ در حال تکثیر اند و این کره خاک آلود کثیف رو هر روز کثیف تر میکنن... و متاسفانه تو ایران به شدت فعال اند و شما هم همه خصایص اونها رو دارین!!!
من این همه مدرک و منبع آوردم برای اثبات حرفام بعد میگین از خودم "تز" ندم؟!
مقایسه زبان ها از پایه و اساس غلطه؛ هر زبانی برای خودش مهم و زیباست و اینکه "ترکی رتبه 3 رو داره" کاملا بی معنیه.
متن اصلی رو ندیدین که میگه ترکی از فضا اومده و از این حرفا...؟ اونوقت اون درسته؟ چرا شما واسه حرفاتون دلیل نمیارین نژادپرستا؟
البته نگران نیستم چون هیچ وقت و هرگز به اهدافتون نمی رسین. با آرزود ظهور منجی جهان و نابودی نژادپرستی.

نمیدونم میدونی پان یا نژادپرستی یعنی چی...احتمالا نمیدونی...لطفا از همون ویکیپدیا که کپی میکنی یه سرچ هم در مورد پان و نژاد پرستی بزن

صادق زیباکلام: خیلی از ما ایرانی‌ها نژادپرست هستیم.
من معتقدم ما ایرانی ها به دلیل پایین بودن سطح فرهنگی‌مان، نژاد پرست هستیم چون اساسا نژاد پرستی با پایین بودن سطح فرهنگ رابطه مستقیم دارد. در اروپا هم همین جوری است. در اروپا هم، اکثر نژاد پرست ها خیلی آدم های تحصیل کرده و روشنفکری نیستند. ضد یهودی ها و ضد خارجی ها و ضد مسلمان ها اکثرا به طبقات پایین اجتماع تعلق دارند. ولی در ایران این جوری نیست. برای اینکه شما خیلی از افراد تحصیل کرده را می بینید که از اعراب متنفر هستند و خیلی از آدم های متدین را هم می بینید که از اعراب متنفرند منتها در آدم های غیر مذهبی، نفرت از اعراب به صورت عام است و در میان افراد مذهبی تر، نفرت از اعراب در قالب لعن و نفرین کردن به سنی ها خودش را نشان می دهد. یعنی بغض و کینه خیلی از ما ایرانی ها از اهل سنت و بزرگان اهل سنت در حقیقت، رویه دیگر نفرتمان از عرب ها است. من بعضی وقتها فکر میکنم خیلی از ما ایرانی ها نتوانسته ایم شکست تاریخی مان از اعراب و قادسیه را علیرغم گذشت 1400 سال فراموش کنیم. هنوز در اعماق وجودمان بغض و کینه عمیقی نسبت به اعراب داریم. بغض و کینه ای که همچون آتش زیر خاکستر هرزگاهی بهانه ای پیدا میکند و فوران میکند.

http://www.zibakalam.com/news/478

یه بار گفتی به کشور یکپارچه ات افتخار کن...!

ایران یکی از کشورهاییه که خطر تجزیه بشدت تهدیدش میکنه..

و گفتی که که به زبان فارسی افتخار کن!

من واقعا نمیدونم چرا باید به زبان فارسی افتخار کنم..تو به زبان ترکی افتخار میکنی؟! :-?

در مورد اینکه من باید زبان تورکی بخونم:
طبق دستور العمل سازمان یونسکو :

هر کسی که نتواند به زبان مادری خود بخواند و بنویسد، { بیسواد } محسوب میشود.
واقعا اگه وضعیت برعکس بود هم همینو میگفتی؟



نگفتم ترکی رتبه3 داره...گفتم که یکی از با قاعده ترین زبانهاست...که بعضیا میگن سومین زبان با قاعده دنیاست..بعد عربی و فرانسه

................................................

من نمى دونم بحستون سر چيه
اما من از چند تا استاد ادبيات سوال کردم همشون گفتن
درسته کلمات عربى که تو فارسى اومده زياده اما
تعداد کلمه فارسى يايى که به زبان عربى راه پيدا کرده ازونم زياد تره!


هر زبانی ویژگیهای خاص خودشو داره..زبان فارسی هم ظرافتهای خاص خودشو داره

هر زبانی که بین چند ملتی که کنار هم زندگی میکنند استعمال بشه ناخواسته لغاتی رو از زبان دیگه میگیره و این یه چیز طبیعیه...

زبان عربی روی زبان ترکی و فارسی تاثیر گذاشته..و همینطور فارسی به ترکی و ترکی به فارسی

لغاتی که از زبان ترکی و عربی وارد زبان فارسی شده خیلی زیاده

از معلم ادبیاتتون بخواین که براتون صدتا کلمه ای که از زبان فارسی به عربی اومده بگه

و همینطور از دوست عزیزمونms96 هم میخوام که صدتا کلمه بگه که از زبان فارسی وارد زبان ترکی شده
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

با برخی از واژه های فارسی در ترکی استانبولی آشنا شویم:

آ، ا، اُ:

آبادی (نوعی کاغذ)، آبدست، آبرو، آتش، آتش پرست، آذری، آزاد، آزادگی، آزاده، آزار، آسوده، آشفته، آفت، آفرین، آهنگ، آهو، آواز، آویزه (لوستر)، آیین، آیینه

ابر، اژدر، اژدرها، استر، افسانه، افسون، اگر، انبار، اندازه، اندام، اندیشه، ا نگل

Obuy (شاید از مصدر اًو باریدن پهلوی و به معنای بلعیدن غذا بدون جویدن آن). این واژه در فرهنگ دیوان لغات الترک به شکل « اُبرکان» بمعنای پرخور و شکمو آمده است.

اُمید (از ریشه­ی پهلوی و یا از مصدر اوُمماق بمعنای چشم داشتن و آرزو گرفته شده است)

ب:

بابا، باج، بادام، باده، بازار(در استانبولی با «پ» شروع می شود)، بازو (در استانبولی با «پ» گفته می شود)، بازوبند، باغبان، باغچه، بُت (در استانبولی با «پ» نوشته می شود)، بت پرست، بخار، بخت، بختیار، بخشش، بخور، بخوردان، بدبخت، بدبین، بدن، برابر، برادر بَرزک (bezir)، بستان، بسته (آهنگ)، بند (در شعر)، بوسه، بوقلمون (نوعی مارمولک)، بهار، بهانه، بهره، بی تاب (بدون طاقت)، بیزار، بی کس، بی گناه، بیهوده، بی هوش.

پ :

پاپوش (کفش)، پاچه، پادزهر، پادشاه، پارچه، پاردم، پاره (پول)، پاک، پایه (درجه و مقام)، پدر، پدر شاهی، پرداخت (صیقل دادن)، پرز، پرستش، پرستش کار، پرگار، پروا، پروانه، پرهیز، پری، پریشان، پست، پست پایه (فرومایه)، پشیمان، پناه، پنبه، پنجره، پنجشنبه، پنج و دو (در بازی نرد)، پنجگاه (موسیقی)، پنجه، پنیر، پلو، پوست، پول (پولک، پول سیاه)، پولاد، پیاده، پیدا، پی در پی، پیر، پیش دار (رهبر)، پیشکس، پیغمبر، پیک (سیاره یا ستاره ای که به دور دیگری می چرخد).

ت:

تاج، تازه، تازی، تاوه، تبر، تخت، تخته، تخم، تراش، تشت، تفنگ، تن، تنبک، تنبل، تنها، توانا، توبره (در ترکی توربا گفته می شود)، توفان، تیز (در ترکی «تئز» و به معنای زود).

ج:

جادو، جام (1- شیشه 2- جام و قدح)، جگر، جنبش، جنگ، جنگاور، جوان، جهان.

چ:

چادر شب، چارسو، چارک، چارمیخ، چاشنی، چای خانه، چرک، چرکین، چشمه، چفتک، چلتوک، چلنگر، چله، چله کشی، چمبر، چمن، چنار، چنگ (نوعی ساز)، چنگی، چوگان، چونکه، چهارشنبه، چهره، چشید (از مصدر چشیدن و به معنای «نوع» می آید.)

خ:

خاک، خاکی، خام، خان، خاندان، خانمان، خانه بر دوش، خاویار، خدا، خراب، خرابات، خراباتی، خرگله Hergele (نوعی فحش)، خرما، خرمن، خسته (بیمار)، خشخاش، خشن، خلیج، خنجر، خندان، خواجه، خواننده، خودبه خود، خودبین، خودکام، خوش، خوشاب (این واژه توسط فرهنگستان زبان فارسی به جای واژه ی «کنسرو» پذیرفته شده است)، خوش و بش، خوشنود، خوانخوار، خونریز، خوی.

د:

دارچین، داستان، داماد، دانه، دچار، درآغوش، دربدر، درپیش، درد، در دست، درست، در کنار، درگاه، درویش، درونی، دریا، درودگر (دولگر، نجار)، دریغ، دژدار، دسته، دستک، دستور، دشمن، دف، دلبر، دلخراش، دلگیر، دم، دوست، دیوار، دوگاه (اصطلاحی در موسیقی)، دیبا، دیباجه، دیدار، دیده، دیگر، دیگرکام، دیوان، دیوانه.

ر:

رازیانه، رام، راهوار، رخت، رخنه، روزگار (باد)، رنجبر، رنجیده، رِند، رَنده، رنگ، رنگارنگ، رنگین.

ز:

زاج، زادگان (به معنی بزرگ زادگان)، زردآلو، زردشتی، زرنگ، زرده (شله زرد)، زره، زمهریر، زمین، زنانه، زنباره، زنبق، زندان، زن دوست، زندیق، زنده، زنگی (سیاهپوست)، زنگین (پولدار)، زنهار، زور، زره، زبان، زیانکار، زیرا.

ژ:

ژاله

س:

ساده، سایه، سایبان، سبد، سبزه، (سبزیجات)، سپاهی، سپر، سر، سراب، سرای، سربست (آزاد)، سرپوش (روسری)، سرخوش (مست)، سردار، سرسری (ولگرد)، سرکش، سرمایه، سرمست، سرو، سزا، سفارش، سمندر، سمور، سورنا (زورنا)، سه گاه، سه یک (در بازی نرد)، سیاه، سینه، سینی

ش :

شاد، شاگرد، شال، شاه، شاهانه، شاهباز، شاهین، شایان، شاید، شراب، شش پنج (در بازی نرد)، شش و سه (در بازی نرد)، شش یک (در بازی نرد)، شکر، شلغم، شلوار، شوخ، شهر، شهزاده، شیرازه، شیردان (در حیوان)، شیره (انگور)، شیرین، شیشه

غ :

غنچه

ف:

فارس، فر(فرّ)، فرچه، فردا، فردوس، فرسخ، فرسوده، فرنگ، فریاد، فسون فشنگ، فغفور، فند (ترفند)، فوطه (لنگ)، فیروزه

ق :

قهرمان، قهوه خانه (عربی – فارسی)، قلندر

ک:

کارخانه، کاروان، کاروانسرا، کاریز، کاشکی، کاهگل kagir، کدخدا، کرد، کرگدن، کس، کشکول، کشمش، کفگیر، کلاه، کلبه، کلید، کم، کمان، کمانکش، کمند، کند (فارسی سغدی)، کنگر، کوشک، که، کهربا، کهکشان

گ:

گاومیش (جامیش)، گاه، گاهی، گرچه (اگرچه)، گرداب، گردن، گرز، گروه، گستاخ، گشاد، گفت، گل، گُل، گلابتون، گلبانگ، گل ختمی، گلستان، گلوله، گلیم، گناه، گناهکار، گوشه، گوگرد

ل :

لادن، لاشه، لاغر، لاف، لال، لاله، لانه، لبالب، لب دریا، لرزان، لک لک، لکه، لگن، لوله

م :

مارپیچ، ماش، ماشه، ماله، مانند menend، ماهور (نام آهنگی است)، ماهی، ماهیه (حقوق ماهانه)، مایه، مرد، مردار، مردانه، مرزنگوش، مرمر، مزه، مژده، مشته، مشک، مست، مگر، موم، مهتاب مهره، مهمان، می، میان، میخ، میخانه، میدان، میشن، میشین (چرم).

ن :

ناچار، ناچیز، ناخوش، نادان، نادیده،ناز، ناکس، ناگاه، ناگهان، نام، نامدار، نامزد، نامه، نخود، نرخ، نزد، نشان، نشانه، نگار، نگاه، نم، نمونه، نوروز، نوزاد، نی/ نای، نیاز، نی زن، نیشتر، نیک بین، نیم.

و :

وارسته، وزیر

هـ:

هر، هرزه، هم، هما، همایون، همپایه، همدم، همشهری، همشیره، همشیره زاده ، هنر، هویج

ی :

یاخود (به معنای «یا» بکار می رود)، یادگار، یاران، یاسمین، یاوه، یک، یکتا، یکدیگر، یکسان، یک گاه (اصطلاحی در موسیقی)، یگانه.




البته ترکای ایران(حتی در مناطق شمال غربی) خیلی خیلی بیشتر از زبان فارسی در گفتگوهای ترکیشون استفاده میکنن.
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

فهرست تعدادی از معربات از فارسی

خندق از کندک [۱۸]

باز به معنی عقاب(فالکون)خنجر(خنگر)خونگر. (المعربات عن الفارسیةللأستاذمحمدبن تاویت)

الأسوار، معرب سوار،
الأسرب، معرب سرب،
الاشوب -[۲۷]
الأصبهبذ، عربی شده از سْپهبد،
البابونج، معرب بأبونه (بابونَگ)،
البادزهر از پادزهر
الباذق، معرب از باده،
البارة، و بهره معرب از پاره.
البارجاه، معرب از بارگاه،
البارباء، معرب از بوربا،
الباز، بمعنی الصقر، معرب باز = عقاب.
الباشق، معرب باشه، عقاب.نوعی شاهین. شاهین در زبان عربی نیز بدون تعییر بکار می رود.
باطیه = بادیه(کاسه)
البالانی، معرب پالانی،
البخت،= شانس
البد، بمعنی الصنم، معرب بت.
البردج، معرب برده،
البرق، معرب بره، وهو الحمل..[۲۸]
البستان، معرب از بوستان،
البطن معرب از بت، وهو معروف، سواء فیه عند العرب صغار الإوز وکباره، کما قال ابن جنی.
بغداد، معرب باغ + داد، أو بغ + دان،
البلور، معرب بلور.
البنفسج، معرب از بنفشة، مالک بن الریب التمیمی:عجبت لعطار أتانا یســـومنا
البیدق، معرب پیاده،الفرزدق:منعتک میراث الملوک وتاجهم وأنت لدرعی بیذق فی البیــاذق.
البیمرستان، مرکب من بیمار، مریض، وأصل اشتقاقه بی، بدون + مار، عقل.-
التبان، معرب از تنبان، سروال القصیر.
التجاورة و التاجر، معرب تاجور أو تاج بر، قال عدی بن زید:

بعــد بنـــی تبــع تجـــاورة- قد اطمأنت بهــا مرازبهـــا.

التاختج والتخت، معرب تخت وتخته، وهو فی الأصل اللوح ثم صار یستعمل للعرش والسریر.
استاذ=استاد [۱۹]

التخریص وهو بنیقة الثوب أو الدرع، معرب تبریز، کما فی القاموس ویقال بالدال، قال الشاعر:

قوافــی أمثـــالا یوسـعــــــن جلــــــــــــده- کما زدت فی عرض القمیص #الرخارصا

التباشیر، معرب تباشیر، أی مثل اللبن، والمراد بها بیاض الصبح، کما فی العربیة تباشیر الصبح.

التخم.[۲۹]
التدرج، وهو الدارج، معرب تدور.
الترهات، فوجدک راه، بمعنی طریق صغیرة والمراد بها الاباقیل.
الثوث، معرب تود، وهو الفرصاد.
التوتیاء، حجر یکتحل به، معرب توتیا.خاکستر-[۳۰]
التیر، معرب، تیر /ستون.
جادة الطریق: معرب جاده، وهی العظیمة المفتوحة من الطرق.
الجاموس، معرب گاومیش، (گاو: بقرة، ومیش: نعجة).
الجام، معرب جام.
الجربان، معرب گریبان ، وهو جیب الدرع، قال جریر:

إذا قیل هذا البین راجعت عبرة - لها بجربــان البنیقـــة واکــــف.

الجرذق، معرب گرده، نان تافتون
الجرم، معرب گرم.
الجل، معرب گل، و جلاب معرب گلاب (برای مثال از عائشة نقل است "کان إذا اغتسل من الجنابة دعا بشیء کالجلاب".)[۳۱]
جزاف = گزاف
طازج = تازه
عسکر = لشکر
خندق من کندگ.[۲۰]

اسامی

الثعالبی در کتابش اسامی زیر را فارسی می داند:

الکوز
- الإبریق
- الطست(تشت)
- الخوان
- الطبق -
القصعة
- السکرجة
-السمور و السنجاب
- الخز -
الدیباج
- السندس
- الیاقوت
- الفیروز
-البلور
-السمیذ
- الکعک(گعک- کیک#الجلاب(گلاب)
-السکنجبین
-الفالوذج
- الفلفل والقرفة
- الزنجبیل
- النرجس
-البنفسنج
- النسرین
- السوسن
الیاسمین
الجلنار(گل نار)
- المسک
-الکافور
-العنبر
- الصندل
- القرنفل
- البستان
-ابریسم،
- سکباج
دوغباج
الجرذباج

-جنحه
-سراج
-رستاق
-لعل
-وزیر
-طسوج
-جزاف
-شعبذه
-صولجان
-ریان
جزیة
-دست
-درقه
-دیجو
ر

قرآن شناس ، زبان شناس و پژوهشگر نامی انگلیسی زبان، جفری آرتور را عقیده برآنست بیست وهفت کلمه قران ریشه فارسی دارد از جمله : سجیل: معرب سنگ وگل، اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، تنور، مرجان، مِسک: معرب مِشک، کورت: کور شدن ، تاریک شدن - تقالید: ، قلاده، جمع تقلید، بیع: خرید و فروش، بیعانه(بیانه) قسمتی از پیش پرداخت.جهنم - دینار پول مروج ایرانی قدیم (یک صدم ریال) زنجبیل: معرب زنجفیل، - سُرادِق: سراپرده، - سقر: جهنم، دوزخ - سجین: نام جایی در دوزخ، زندانی - سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می‌خوشگوار، نام چشمه‌ای در بهشت- ورده: پرگه ،گل سرخ - سندس: دیبای زربفت لطیف و گران بها- قرطاس: کرباس - کاغذ، جمع آن قراطیس - اقفال: جمع قفل –کافور –یاقوت - گوهر= جوهر- مهرجان =مهرگان - برقه = پرده.

بعضی پژوهشگران تعداد واژگان فارسی قرانی را بیشتر از یکصد عدد برآورد کرده مانند: سراج = چراغ – دار - غلمان = گلمان جوان گل رو - زمهریر- کاس یا کاسه - جُناح: گناه، - رجس = زشت - خُنک: سرد- زم = سرد - زُور: قوه، نیرو، - شُواظ: زبانهٔ آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن - اُسوَه = الگو = - فیل: پیل - توره= شغال، حیوان وحشی. عبقری =( آبگری آبکاری)= زیبا سازی و خلاقیت و بزرگی. کنز= (گنج)-. زبانیه: نگهبانان دوزخ، زبانه کشیدن شعله‌های آتش. زانی -زانیة -زنا= زناکار. ابد: جمع آن آباد،جاودان. قمطریر: شدید، سخت، دشوار-. بلید از پلید(آدم احمق)- بررُخ: مانع وحایل بین دوچیز .[۲۲] تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته - سخط: خشم گرفتن برکسی، غضب - سُهی: (بگونهٔ سها)، ستارهٔ کوچک و کم نور در دب اصغر. اریکه و ارائک به معنی بالش و متکی چندبار در قران تکرار شده‌است. عرش معرب از ارگ - نهی = نه/ نهی . برهان = دلیل در قران برهان و براهین آمده‌است- برج = تبرج – زینت - الجزیه = گزیت = توبه ۲۹ - الجند = گند -= یس ۷۵ جند و جنود – مسجد از مزگت - صلیب از چلیپا و صدها واژه دیگر.[۳۳] این کلمات ریشه و بنیاد فارسی داشته که به فراخنای زبان عربی درآمده ومشتقات آنها با دلایل مبسوط از جانب محققین توضیح شده‌است . و نفوذ واژگان از پارسی به سایر زبانها خود نشانه اصالت ، کهن بودن و گستردگی و نفوذ زبان فارسی و زنده بودن و اهمیت آن در همه زمانها را اثبات می‌کند .
در اشعار شاعران دوره جاهلی

در اشعار شاعران جاهلی:

انجمن،
ارغوان،
بربط،
بنفشه،
بادیه،
گلاب،
گلستان،
دیبا،
دهقان،
یاسمن،
یاقوت،
زیر،
زبرجد،
مرو،
آس،
مرزنگوش،
مهره،
مشته،
نرگس،
سوسن،
سمسار،
سیه‌سنبل،
تاج،[۳۴]
تنبور،
خبری،
خسروانی،
چنگ،(صنک ) شاهنشاه و غیره استفاده شده‌است.
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

ردّ تبعیض نژادی

وقتی که میان یک زن عرب و یک زن ایرانی اختلاف واقع می شود و کار به آن جا می کشد که به حضور علی علیه السلام شرف یاب می شوند و علی میان آن دو هیچ گونه تفاوتی قایل نمی شود و مورد اعتراض زن عرب واقع می شود، علی دست می برد و دو مشت خاک از زمین برمی دارد و به آن خاک ها نظر می افکند و آن گاه می گوید: من هرچه تأمل می کنم میان این دو مشت خاک فرقی نمی بینم. علی علیه السلام با این تمثیل عملی لطیف، به جمله معروف رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم اشاره می کند که فرمود: همه از آدم و آدم از خاک است. عرب بر عجم و عجم بر عرب فضیلت ندارد. فضیلت به تقوا است، نه به نژاد و نَسَب و قومیّت و ملیّت. وقتی که همه نسب به آدم می برند و آدم خاکی نژاد است، چه جای ادّعای فضیلت تقدّم نژادی است؟

من نژادپرست نیستم.فقط از یه سری ارزش به درستی دفاع میکنم.




راستی یادم رفت بگم....آره، فقط شما و آن دوست ترکتان هستید که دانشمندید و همه چی رو میدونید. ما هم هیچی نمیدونیم. دانش نزد ترکان است و بس!!!!!!!!
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

با برخی از واژه های فارسی در ترکی استانبولی آشنا شویم:

آ، ا، اُ:

آبادی (نوعی کاغذ)، آبدست، آبرو، آتش، آتش پرست، آذری، آزاد، آزادگی، آزاده، آزار، آسوده، آشفته، آفت، آفرین، آهنگ، آهو، آواز، آویزه (لوستر)، آیین، آیینه

ابر، اژدر، اژدرها، استر، افسانه، افسون، اگر، انبار، اندازه، اندام، اندیشه، ا نگل

Obuy (شاید از مصدر اًو باریدن پهلوی و به معنای بلعیدن غذا بدون جویدن آن). این واژه در فرهنگ دیوان لغات الترک به شکل « اُبرکان» بمعنای پرخور و شکمو آمده است.

اُمید (از ریشه­ی پهلوی و یا از مصدر اوُمماق بمعنای چشم داشتن و آرزو گرفته شده است)

(همشو نقل و قول نکردم که زیاد طولانی بشه...)



من از تورکی استانبولی سر در نمیارم ولی فک نکنم حتی 10 درصد این کلمات هم در ترکی استانبولی استفاده بشه! حتی بر فرض اینکه استفاده هم بشه بیشتر این کلمات معادل دارن و کسی براشون معادل نمیسازه!

میخوام در مورد چندتا از کلماتی که فکر میکنی فارسیه توضیحاتی بدم...

آتش و آذر و آذری:

1-آتش ataş

تکواژ آتش atasکه امروزه در فارسی رایج است ، در گویش پهلوی میانه و پهلوی دوره ی ساسانی ، به صورت ataşتلفظ می شده است که در آن هر دوواک (a)و(i)کوتاه بودند معنای اصلی آن ((جرقه ی جهنده از سنگ )) است و بعدها درمعناهای : شعله ، اخگر ، هیمه ی افروخته ، دوزخ و جهنم به کاررفته است . ومعانی فرعی و ثانوی چون : تندی ، تیزی ، ایذاء ، بلا و مصیبت نیز به خود گرفته است و ترکیبات چندی مانند : آتش پاره ، آتش بس ، آتش پرست ، آتش خوار ، آتش زنه ، آتش فشان و غیره دارد .

تلفظ اصلی و کهن آن یعنی : atiş،هنوزهم ، درفارسی رایج است و دربسیاری از فرهنگ ها ضبط شده است . مرحوم معین آن را در فرهنگ خود به صورت آدیش Adişضبط و ((آتش )) معنی کرده است .

به معنای اصلی آن ، فردوسی نیز اشاره دارد و آن را (( برشده )) و درمعنای جهنده می آورد . آنجا که از چهار عنصر صحبت می کند ، می گوید :

یکی آتشی برشده تابناک ،

میان باد و آب از برتیره خاک .

و یا :

همی برشد آتش ، فرود آمد آب ،

همی گشت گرد زمین آفتاب .

((برآمدن )) و ((جهیدن )) معنای اصلی و باستانی تکواژ ((آتش )) است که در متون فارسی، غیراز شاهنامه هم ، فراوان به آن اشاره شده و می توان سراغ آن را در فرهنگ ها گرفت . اسدی طوسی گوید :

گر آتش برآمد برمغ ، چه باک ،

از آتش بد ابلیس و آدم زخاک .

درمتون کهن ترکی نیز این کلمه وجود دارد . مثلاً در ((دیوان اللغات الترک )) به صورت آتیش atisو درمعنای : جهیدن و پریدن یا پرش معنا می دهد .

درترکی اویغوری کهن و درترکی جغتایی هم که منشا ((ترکی شرقی )) هستند ، به آتش ، atişگفته می شود . امروزه در ترکی اوزبکی ، قرغیزی و قازاخی هم ، به آتش ، علاوه بر yaiq-in که در معنای آتش ونار است ،ataş نیز گفته می شود .

بدین گونه می توان ادعا کرد که میان کلمه ی (( آتش )) در فارسی با atişترکی پیوند وجود دارد . به نظر ما ، باتوجه به اینکه تکواژ atiş درسیاهه ی لغات سومری و کتیبه های اورخون نیز آمده است . می توان (( آتش )) فارسی را ماخوذ از ataş درترکی به حساب آورد .



2-آذر

کلمه ی ((آذر)) (azir/azer)درفارسی دوره ی اسلامی و واژه ی (( آدر)) (adir)درگویش پهلوی دوره ی ساسانی نیز به همین معنا به کار رفته است . هنوز هم درروستاهای اطراف کرمان و یزد ، زرتشیان به آتش ، آدر (adeir)می گویند .این تکواژ به نظر پورداود ، ماخوذ از ریشه ی اوستایی آتهر(athir)و آتر(atr)است و در معنای : (( آزمایش روز پسین است که از آهن گداخته و آتش جهنده برروی گناهکاران می اندازند )) .

به نظر می رسد ، کلمه (( آذر )) در معنای آتش نیز ، مانند خود آن تکواژ ، ماخوذ از معانی کهن مصدر آتماق (atmaq)درترکی باستان در معنای ، (( جهیدن جرقه )) باشد .

پی افزوده ی صفت ساز چهار شکلی ir-بر بن این مصدرواردشده واز آن صفت مفعولی آتیر(atir)را ساخته است . این لفظ در (( دیوان اللغات الترک )) معنای (( شفق به خون شکافته )) (( جرقه ی بر جهیده )) را می دهد و بی گمان کلمه ی (( اثیر )) در عربی به معنای کره ی آتش و فلک نار (بالای هوا)نیز با تکواژ آتیرatirدرترکی ارتباطی دارد که باید تحقیق شود .



3-آذ

اما تکواژ (( آذ )) (az)که نخستین جزء کلمه ی (( آذربایجان )) است ، ربطی به مصدر آتماق ( atmaq)والفاظ آتش (atas)و آتهر(athir=azir)ندارد و بن واژه ای جداگانه است که در فارسی و ترکی در تنهایی بصورت (( آز )) و در ترکیب با جزء ((اَر)) (ər)، به صورت (( آذر)) نوشته شده است .

این تکواژ درکتاب پهلوی (( بندهشن )) چنین معنا می شود : (( نام دیوهایی ازترکان که همه چیز را فرو برند و بخورند و اگر طعمه ای نصیبشان نشود ، خودشان را بخورند !))

درکتاب ((دینکرت)) می گوید که : ((این دیوان فاقد مرتع اند و آنان را اهریمن برای ایجاد مرگ فرستاده است ودرکوه قاف زندگی می کنند . ))

درکتاب ((داتستان دینیک)) نام دیو دیگری به اسم نی آذ (=نیازniaz)آمده که دیوان آذ را وامی دارد آرزو کنند بی فرزند بمانند .

دوکلمه ی ((آز)) و ((نیاز)) که امروزه در فارسی در معناهای جدیدتری به کار می رود ، تا سده های شش و هفت ، معانی اصلی خود را حفظ کرده بود . چنانکه فردوسی گوید :

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دودیوند پتیاره و دیوساز!

با توجه به اینکه در متون پهلوی ، ازجمله در تاب ((ایاتکارزریران))به ترکان ساکن قفقاز و کوه قاف ، (( دیو )) ودرمتون کهن تر ((ده ای وه )) (daeva)اطلاق می شود ، می توان ادعا کرد که منظور از ((دیوان آذ ))، سلحشوران و دلاوران قبیله ی ((آذ )) (az)یکی از کهن ترین قبایل ترکان آذربایجان است که روزگاری برهمه ی عشایر و قبایل همسایه ، از جمله بر((اوزر))هاو((ارمن ))ها غلبه کردند و دولت عشرتی خود را (( آذر )) نامیدند . این کلمه ، مرکب از دو جزء :

1-آذر(az)نام قبیله .

2-ار(ar)درمعنای دلاوررزمنده .

تشکیل یافته است و نامی است که آذان پس از غلبه بردیگر قبیله ها ، بدنه ی دولت وملت خود را ، درماورا تاریخ ، چنین نامیدندو رود پهناور سرزمین خود را نیز (( ارآذ )) (ar az)یاارس نام دادند که در واقع تلفظ باژگونه ای از (( آذر )) ( آذ +ار)است.

اتیمولوژی یه علمه دوست عزیز...


کلمه آزاد در زبان ما استفاده میشه ولی آزادگی نه!در استانبولی هم استفاده نمیشه..آزاده هم استفاده نمیشه

آزار، آسوده، آشفته، آفت، آفرین، آهنگ، آهو، آواز، آویزه (لوستر)، آیین،
هیچ کدوم از اینا هم استفاده نمیشه!

بقیه کلمات هم هیچی دیگه...!همین


احتمالا عربی هم همینطوره
 
پاسخ : جايگاه زبان تركي و ساير زبانها

جناب اتیمولوژیست!!! انگار شما یه مدت تو استانبول زندگی کردی که به این راحتی اظهار نظر می کنی.
برات متاسفم که بی هیچ منطقی حرف می زنی و بعد از اینکه جواب همه حرفاتو دادم می خوای هر جوری که شده حرفاتو به کرسی بشونی. امیدوارم دست از مغلطه برداری قبل از اینکه خیلی دیر بشه. دست از تحریف تاریخ بردار رفیق!
قضاوت بر عهده هر که این نظرات را می خواند.
خدا شفا بده، والسلام.
 
Back
بالا