ديالوگ‌های ماندگار

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

دیالوگی از فیلم بیتا
فراموشش کن.
نمیتونم دوستش دارم.
منم خیلی ها رو دوست داشتم ولی فراموششون کردم.
حتما دوستشون نداشتی.
هر چی بزرگتر بشی بیشتر میفهمی که فراموش کردن جزئی از دوست داشتنه.
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

من عاشق این قسمت شدم....مساله ای بود که خودم با این و اون داشتم آخه......خیلی کیف کردم :

Emilie: And you've never done a brave thing in your life?
Grandfather: Maybe there are different ways to be brave. Did you know the French have the best carrier pigeons? And this could be the difference in the war - our messages getting through.
Emilie: I don't want to hear about the birds.
Grandfather: They are released at the front and told to go home - this is all they know. But to get there they must fly over war. Can you imagine such a thing? Here you are flying over so much pain and terror - and you know you can never look down. You have to look forward or you'll never get home. I ask you - what could be braver
than that?​


War Horse
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

و اینک بچه رزمری

رزمری :با اون چیکار کردین؟شما دیوانه ها با چشمای اون چه کردید؟

رومن کاستاوت:چشماش به پدرش رفته

رزمری:منظورت چیه؟چشمای گای که عادین!

رومن:پدر اون گای نیس ! پدر اون ابلیسه!درود بر سال 1966 .سال اول.

باور کنیدفیلم بی نظیریه!
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

خیلی داد بزنی ممکنه برادراش بشنون; اونوقت ممکنه ناچار بشی برای اثبات کردن اینکه دستات پاکه خون آلودش کنی (وقتی همه خوابیم - بهرام بیضایی)

*********************************************************

تو عزیز دلمی دل انگیز، اگر اسلام دست و پای ما را نبسته بود (مارمولک - کمال تبریزی)

**********************************************************

ولله که شهربی تو مرا حبس می‌شود، آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست (پرویز پرستویی- کتاب قانون)
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

می بینی استاد زندگی به زور شبیه قصه نمیشه
شاید اگه قصه رو عوض کنی همه چی درست بشه!

...

کجا باهاش آشنا شدی؟
از تو خیابون پیداش کردم.
مسخره
همینه دیگه راستشم که بگی کسی باور نمی کنه

...

(شب های روشن/فرزاد موتمن)
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

بابا لنگ دراز عزیز
من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کردو اصلا نباید افسوس گذشته را خوردی ا چشم به آینده داشت
بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد
ان شرلی د !
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

یه عمر همه دنبال کلید بهشت می گردیم دنبال گنج دنبال کیمیا دنبال راز و رمز سعادت ولی جایی دنبالش می گردیم که نیست
آنچه گنجش را توهم می کنی از توهم گنج را گم می کنی
خداوند به موسی فرمود محبت به خاطر من عداوت هم به خاطر من
دوست داشتن واسه خاطر خدا یعنی هر که را خدا دوست داره تو هم دوست داشته باش یعنی ترازوی دلت بشه خدا محیت بخاطر خدا نه واسه چشم و ابرو و خط و خال حتی نه واسه دل خودت فقط واسه خدا اگه معیار و میزان محبت خدا باشه ، اگه قدر هم نبینی باز عمل می کنی اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل می کنی اونهایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که بخاطر خدا نکردن وگرنه تو این وادی هر چی بیشتر مبتلا بشی مقرب تر میشی
از کیمیای مهر تو زر گشت کوی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود این کیمیا محبته باقی همه سنگلاخ و بیراه است
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد

فيلم طلا و مس از همايون اسعديان
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

لوسیل: «زندون برات جهنم بود مارو؛ این‏بار حبس ابد می‏گیری.»

مارو: «جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده‏ ای

[Sin City - 2005]
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

رضا مثقالی : میدونی چیه حاج آقا ؟ اگه جهنّمی هم تو کار باشه ما جامون ته موتورخونشه!
[فیلم مارمولک]​
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

در یک جامعه فاسد زندگی میکنیم که هر کس فقط به فکر خودشه ، حتی به تفکر هم مظنون هستند در حالیکه تفکر لازمه چیرگی بر مشکلاته

(z_ ساخته کاستا گاوراس)
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

Dr.Gregory House : چرا باید برای کسی احساس تاسف کنی که از این تعارفات مودبانه ی پوچ و مطلقا بی معنی و ابلهانه چیزی نمی دونه؟ این بچه مجبور نیست وانمود کنه که به کمردردت یا چیزای دیگه ـت اهمیت میده. میتونی تصور کنی که زندگی بدون این تعارفات اجتماعی دست و پا گیر چه رستگاری ای ـه؟ من برای این بچه احساس تاسف نمی کنم . به این بچه حسودی می کنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dr.Gregory House : بله ، اونا تمام چیزی هستند که دلت ميخواست بعنوان والدين داشته باشي . متاسفانه بچشون چيزي نيست که بخواي باشي. وقتي يک بچه به دنيا مياد ، کامله . انگشتهاي کوچيک دست و پا ، تپل مپل ، صورتي ، کامل و سرشار از پتانسيل و انرژي . بعد ميافته تو سراشيبي و بعضي از سراشيبيها شيب شون از بقيه بيشتره . والدين از کمالات بچشون لذت مي برند. براي بدست آوردن جوايز و کارنامه درخشان ، اذيتت مي کنند. حتي بهت يک گاو صورتي نشون ميدند و ميگن بچشون چقدر تو انتخاب رنگ تيزبينه اما اين بچه لبخند نميزنه ، در آغوش شون نميگيره و از ته دل نمي خنده. جز اينکه، به خاطر انتخاب آبميوه نارنجي از بين چند تا کارت به پسرشون افتخار کنند چيز ديگه اي گيرشون نمياد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dr.Gregory House : اولين بوسه فرانسوي ، در مقياس سنجش خوشحالي 8/10 ميگيره. برگشتن بچه ات از يک قدمي مرگ بدون شک 10/10 ميگيره . براي اونها يک خوشحالي خيلي متوسطه ، به اندازه 6.5/10 به خاطر اين که مي دونند دارند بر ميگردند سر خونه اول شون.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dr.Gregory House : بر عکس معجزه چي ميشه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

Dr.Gregory House : هيچوقت تهديد نکن ، مگر اينکه واقعا بخواي عمليش کني.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

Dr.James Wilson : هاوس ، اگه بهت می گفتیم که اون مریض رو درمان کردی ، فکر می کردی خدایی و دیگه حرف کسی رو گوش نمی دادی.
Dr.Gregory House : خدا لنگ نمی زنه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ


سریال House M.D ، فصل 3 ، قسمت چهارم.

 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

کواک: تو به خدا اعتقاد داری بنجامین؟

بنجامین: کی براش مهمه؟

کواک: من بهش ایمان دارم، میدونم که وجود داره.

بهت دلیلش رو میگم: از کارخونه ی توی لوکومیر میرفتم خونه، توی میدون شهر کلی آدم دیدم سربازهایی بودن که صربها رو از خونه هاشون میکشیدن بیرون، به مادر و خواهرم تجاوز کردند و روی تمام اجساد زخمی ها بنزین ریختن، مردها زیاد خوش شانس نبودن، از تبر استفاده کردن تا سرشون رو از وسط باز کنن و بگذارند تو میدون بمیرند
و از خودم پرسیدم اگه خدا وجود داره چطور اجازه همچین کارای وحشیانه ای رو میده؟

بعد به همه اتفاقهای تو زندگیم فکر کردم و فهمیدم این دلیلی برای غیبت خدا نیست بلکه مدرکی برای حضور اون هست.

چون مردم تنها نمیتونن قادر به انجام همچین فساد بزرگی باشن.


- Killing Season
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

رها:دیگه میخوام برم

اردلان :اگه یه وقت خواستی بری مثل مامانت یه دفه نرو تا بهم مهلت التماس کردن و بدی و ازت خواهش کنم که نری

(دیالوگ زیبای سریال مادرانه)
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

آمیز علی اصغر:محمد آقا این موقع روز راه گم کردی اومدی دکون بابا؟
محمد قریب:فرصتی شد گفتم یه سری بهتون بزنم
-گیر و گوری داری محمدجان؟
-نه
-رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر!
-میخوام بیام تو مغازه وردستت وایسم کار کنم.
-نگفتم یه چیزی هس بگو ببینم چیه بابا.
-میگم چیزی نیس
--آقاجان تو از اون آدمایی هستی که اگه سنگ آسیاب رو سرت بچرخه خم به ابرو نمیاری(من عشق این جمله ام /m\)ا به من بگو هنوز پدرتم
-آخه چیزی نیس

-محمد بازار کساده حوصله ندارم بگو ببینم این که چیزی نیس چیه؟
میخوان مارو از دانشگاه اخراج کنن.
-کیا میخوان اخراج بشن؟
-ده دوازده نفر از استادای دانشگاه به خاطر نامه ای که به مجلس نوشتیم.
-د مگه چی نوشتین؟
نوشتیم که قرارداد کنسرسیوم خیانت به مردمه.
- بسه بسه تا آخرشو گرفتم چی میگی.محمدآقا آدم یه تا پیرهن با آدم دوتا پیرهن دعوا نمیکنه یه حرفو ده بار که نمیگن که.آقا اینا دیوار رو چنونی میندازن که گردی ازش بلند نمی شه شما چارتا استاد دانشگاه که چرخ پنجم درشکه این.اصلا به حساب نمی یاین.حالا اینی که میگی حتمیه؟
آره
-اونوقت کاری به کارای دیگه تونم دارن؟
-نه بیمارستان و مطب سر جاشه.
-آ خب الحمدلله که آب باریکه جاریه.
-خوبه خودتون میگین آب باریکه .برا همین میخوام بیام تو این مغازه کار کنم.
-مسخره میکنی با همین برنج و نخود لوبیا فرستادمت خارج کسی شدی.
-اینا به تجربه و سواد این جماعت احتیاج دارن حتی اگه اخراجمونم بکنن مجبورن دوباره...
-حرفی میزنیا.بلال که مرد پسش اذون گو نیومد!
- راه که همش سربالا نیس سر پایینی هم داره. میگم نمیخوای یه دستی به سر وگوش این مغازه بکشی.
-نه دیگه بابا .ما دیگه کلنگی شدیم همینم از سرمون زیاده.
-اختیار داری.
سریال(منظومه سترگ بهتره بگیم)روزگار قریب کیانوش عیاری .این صحنه اول قسمت شرکت یاد هست و نمونه از دیالوگای خوب نوشته شده کنایی و کمی پینگ پنگی این سریاله.خلاصه این کاریه که از لحاظ فنی (به خاطر خلقیات عیاری)خیلی قوی نیس ولی واقعا یه جور کتاب تاریخ معاصر ما ایرانی هاس.
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار


×آملیا: «من مجبورم برم.»
ویکتور: «من مجبورم بمونم.»
آملیا: «قصّهٔ زندگی من همیشه اینطوری بوده.»
ویکتور: «منم همینطور.»


ترمینال - گفت و گوی تام هنکز و یه خانومه که نمیدونم اسمش چی بود!:-"

×پرواز اندازه آدمو برملا مي‌کنه هرچي بالاتر مي‌ري بالا و بالاتر مي‌ري دنيا از ديد تو بزرگتر مي‌شه و تو از ديد دنيا کوچکتر!

شوق پرواز - شهاب حسيني
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

عین دیالوگ یادم نیس ولی بین پنگوئنا تو ماداگاسکاره :د
-با یه هواپیما از جنس طلا میریم
-ولی هواپیما از جنس طلا سقوط می کنه!
-ما پولداریم قوانین فیزیک رو ما اثر نمی کنه

اینم مال عصر یخبندانه :-"
مندی: ببینم دقیقا از کی عقلت رو از دست دادی؟
باک:یه روز صبح از خواب پا شدم دیدم عاشق یه آناناسم اونم چی یه آناناس زشت! [آه می کشه] ولی واقعا عاشقش بودم .
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

بابای مریم: دلت که به یه جا گیر کنه همه زندگیت نخ کش میشه...
مادرانه
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

دیالوگ مامان ماهی تویه فیلم مادر (البته اگه اسم فیلمشو درست گفته باشم!)
:«نمیدونم روزگار برام چه نقشه ی جدیدی کشیده....» 8-^
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار

-(روانشناس خطاب به دکستر): تو احساساتت رو از خودت جدا کردی.این راهیه که هیچ وقت خودت رو بدون انرژی تصور نکنی.


(سریال Dexter)
 
پاسخ : ديالوگ های ماندگار


31ae30af8750.jpg

- پدرِ کيم رو به ادوراد:
بسيار خوب کمي درس اخلاق...داري تو خيابون رد ميشي.يه چمدون پر از پول پيدا مي کني.کسي دور و برت نيست.هيچ شاهدي هم نداري.اونوقت چيکار ميکني؟
الف:پول رو برميداري؟
ب:میري باهاش براي عزيزانت کادو مي خري؟
ج:مي بخشيش به فقرا
د:مي بريش پيش پليس....خوب ادوراد منتظريم

- ادوراد(جاني دپ):
مي بخشمش به اونايي که دوسشون دارم

-مادر کيم:
اوه ادوارد به نظر مياد جواب درست همين باشه.ولي نيست

- کيم(دختري که ادوارد دوسش داره):
يه لحظه همتون فکر کنيد.اين قشنگترين کاري که ميشه کرد.منم بودم همين کارو ميکردم.اين قشنگترين کاره.

- پدر کيم:
قشنگ رو فراموش کن ما دنبال درست و غلطيم.

- مادر کيم:
خداي من پس بگو چرا ادوارد بيچاره تو اينجا نمي تونه فرق خوب و بد رو تشخيص بده!!

«ادوارد دست قیچی»
 
Back
بالا