• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گروس عبدالملکیان

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع vesal
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

vesal

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
129
امتیاز
72
نام مرکز سمپاد
فرزانگان1
شهر
اهواز
مدال المپیاد
یه زمانی المپیادی بودم
آشنایی با شعرای گروس عبدالملکیان :
بخونید و نظر بدید...



بدون نام

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

طرح 1

دریای بزرگ دور
یا گودال کوچک آب
فرقی نمی کند
زلال که باشی
آسمان در توست
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

پازل

بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویر های تاریک
از من در آینه
از من
در خواب ها.

این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید...

نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

انتقام

می خواهم تو را بکشم
اما
چاقو را در سینه ی خود فرو میکنم

تو کشته خواهی شد یا من؟
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

راستی گروس عبدالمکیان تو خانه شعر ایران کلاس شعر داره...
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

نقطه ی سیاه


این سطر
یا سطر های بعد
نقطه ای می آید
که پایان تمام حرف هاست.

در قاب غمگین پنجره
مو های خسته و
پیراهن سیاه دخترکی که دور می شود
دور می شود
دور می شود

در قاب غمگین پنجره
نقطه ای سیاه
دور می شود

نقطه ای
که پایان تمام حرف هاست
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

مانده ام چه کنم ؟

درخت می شوم
تو پاییزی
کشتی می شوم
تو بی نهایت طوفان ها

تفنگت را بردار
و حرفت را راحت بزن!
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

ملاقات


بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در
کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش
کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی
جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود...

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی،بر گوشه ی تقویم
نوشتم:
نهنگی که در
ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ
کس نیامده است
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

آجر ها

دروغ دیواری است
که هر صبح آجرهایش را می چینی
بنّای بی حواس من!
در را فراموش کرده ای


آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لب هایم بالا آمده
آب بالا آمده...

من اما نمی میرم
من ماهی می شوم
 
پاسخ : گروس...میشناسید؟!

اتاق

در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگین
و آن کس که به جستجوی آزادی است
میان چاردیوار نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم ...

حتی تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
می ایستد...
نه!
افتاد
 
Back
بالا