پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟
«عارفانه»؛ اثرِ
«گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی»
کتاب زندگینامه و خاطرات عارفِ شهید «احمدعلی نیّری» رو بیان میکنه؛ یه پسر19 سالهی عادی ولی در عین حال مؤدب،متواضع،مهربون، خوش اخلاق، فهمیده و...
و خلاصه کسی که تونست با وجود سن کم، غرایز و نفس خودش رو مهار کنه و زندگی رو توی مُشت بگیره و یه آدم کاملاً متفاوت از بقیه همسن و سالاش بشه.
#شدیداً_پیشنهاد_میشه.
فرازی از متنِ کتاب:[nb]عذر میخوام که یکم طولانی شد.[/nb]
« به او گفتم: احمد، من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم. اما یه سؤالی ازت دارم! من نمیدونم چرا توی این چندسال اخیر، شما در معنویات رشد کردی اما من...
لبخندی زد و میخواست بحث را عوض کند. اما من دوباره سؤالم را تکرار کردم و گفتم: حتماً یه علتی داره، باید برام بگی.
بعد از کلی اصرار سرش رو بالا آورد و گفت: طاقتش رو داری؟!
با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟!
گفت: بشین تا بهت بگم.
نَفس عمیقی کشید و گفت: یه روز با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی اون سفر نبودی.
همهی رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت: احمدآقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم.
بعد جایی رو نشون داد و گفت: اونجا رودخانهست. برو از اونجا آب بیار. من هم راه افتادم. راه زیاد بود. کمکم صدای آب به گوش رسید.
نسیم خنکی از سمت آب به سمت من آمد. از لابهلای درختها و بوتهها به رودخانه نزدیک شدم.
تا چشمم به رودخانه افتاد یکدفعه سرم را انداختم پایین و همانجا نشستم! بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمیدانستم چه کار کنم!
همانجا پشت درخت مخفی شدم. کسی آن اطراف مرا نمیدید. درختها و بوتهها مانع خوبی برای من بود.
من با چشمانی گرد شده از تعجب منتظر ادامهی ماجرای احمد بودم. چرا اینقدر ترسیده بود؟!
احمد ادامه داد: من میتوانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. در پشت آن درخت و در کنار رودخانه چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند.
من همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. خدایا الآن شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم. هیچکس هم متوجه نمیشود. اما خدایا من بهخاطر تو از این گناه میگذرم.
کتری خالی را برداشتم و سریع از آنجا دور شدم. بعد هم از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچهها. هنوز دوستان مسجدی مشغول بازی بودند.
برای همین من مشغول درست کردن آتش شدم. چوبها را جمع کردم و به سختی آتش را آماده کردم. خیلی دود توی چشمم رفت. اشک همینطور از چشمانم جاری بود.
یادم افتاد که حاجآقا گفته بود: هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.
همینطور که داشتم اشک میریختم گفتم: از این به بعد برای خدا گریه میکنم.
حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم.
همینطور که اشک میریختم و با خدا مناجات میکردم خیلی با توجه گفتم: یا الله یا الله...
به محض تکرار این عبارت بکباره صدایی شنیدم که از همهطرف شنیده میشد. ناخودآگاه از جا بلند شدم و با حیرت به اطراف نگاه کردم.
صدا از همه سنگریزههای بیابان شنیده میشد. از همهی درختها و کوه و سنگها صدا میآمد!!
همه میگفتند: سُبوحٌ قُدّوس رَبُنا و رب الملائکه و الرُوح (پاک و مطهر است پروردگار ما و پرورگار ملائکه و روح).
وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خیره شدم. از ادامهی بازی بچهها فهمیدم که آنها چیزی نشنیدهاند!
من در آن غروب، با بدنی که از وحشت میلرزید به اطراف میرفتم. من از همهی ذرات عالم این صدا را میشنیدم!
احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آنموقع کمکم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد!
احمد این را گفت و از جا بلند شد تا برود. بعد برگشت و گفت: محسن، اینها را برای تعریف از خودم نگفتم. گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد.
بعد گفت: تا من زندهام برای کسی از این ماجرا حرفی نزن! »
#مُعرفی_کتاب