!!...me
کاربر حرفهای

- ارسالها
- 411
- امتیاز
- 567
- نام مرکز سمپاد
- دبیرستان فرزانگان ۲ تهران
- دانشگاه
- صنعتی شریف
- رشته دانشگاه
- مهندسی کامپیوتر-نرم افزار
هزار خورشید ِ تابان !
+ پسر ها با دوست ، مثل ِ آفتاب رفتار میکنند : وجود آن بی بر ُ برگرد است ؛ بهتر است اَ تابش ِ آن برخوردار شد، نه اینکه یک راست به آن زل زد .
+ از این افکار ، احساس ِ گناه به او دست می داد ، اما احساس ِ گرمی در تمام ِ تنش گسترده میشد ُ به چهره اش میریخت ُ آن را به آتش میکشید .
+ قلب ِ مامان مثل ِ ساحل ِ سستی بود که رد پای لیلا روی آن به جا نمی ماند ، چون موج های اندوه بر آن مدام سر میکوفتند ُ می شکستند ،
سر میکوفتند ُ میشکستند .
+ مامان نمیفهمید که اگر به آینه نگاه کند ، تنها اعتقاد ِ راسخ ِ بابا را میبیند که یک راست به او زل زده است .
+ بعضی روزا به تیک تیک ِ ساعت در راهرو گوش میدهم . بعد فکر میکنم این همه تیک تاک ، این همه دقایق ، این همه ساعت ُ روز ُ هفته ُ ماه ُ
سال منتظر من است ...
همه بدون آنها ...
بعد نفسم بند می آید ... مثل ِ اینکه کسی پا گذاشته باشد رو ِ سینه ام ، لیلا ...
خیلی بی جان میشوم .
+ میداسنت که روزگار ِ معصومیت ، جست ِ خیز های بی قید ُ بند به سر رسیده است .
+رازت را به باد بگو ، اما ملامتش نکن که با درخت ها در میانش میگذارد .
+زمان ِ کوتاه ِ کشدار ِ تعلیق ...
دم ِ ندانستن ...
انتظار ... مثل ِ متهمی در انتظار ِ شنیدن ِ حکم .
+ در روز ها ُ هفته ها میکوشید همه ِ جزئیات ِ اتفاقی را که افتاده است ؛ به خاطر بسپارد .
مثل ِ دوستدار ِ هنری که از موزه ِ در حال ِآتش گرفتن بگریزد ...
هر چه را دم ِ دست میدید بر میداشت -- یک نگاه ، نجوا یا ناله -- تا از دستبرد ِ زمانه محفوظ نگه دارد ...
اما زمان ، نابخشودنی ِ ترین ِ آتش هاست ...
در نتیجه نتوانست همه را نجات دهد .
هزار خورشید تابان / خالد حسینی
+ پسر ها با دوست ، مثل ِ آفتاب رفتار میکنند : وجود آن بی بر ُ برگرد است ؛ بهتر است اَ تابش ِ آن برخوردار شد، نه اینکه یک راست به آن زل زد .
+ از این افکار ، احساس ِ گناه به او دست می داد ، اما احساس ِ گرمی در تمام ِ تنش گسترده میشد ُ به چهره اش میریخت ُ آن را به آتش میکشید .
+ قلب ِ مامان مثل ِ ساحل ِ سستی بود که رد پای لیلا روی آن به جا نمی ماند ، چون موج های اندوه بر آن مدام سر میکوفتند ُ می شکستند ،
سر میکوفتند ُ میشکستند .
+ مامان نمیفهمید که اگر به آینه نگاه کند ، تنها اعتقاد ِ راسخ ِ بابا را میبیند که یک راست به او زل زده است .
+ بعضی روزا به تیک تیک ِ ساعت در راهرو گوش میدهم . بعد فکر میکنم این همه تیک تاک ، این همه دقایق ، این همه ساعت ُ روز ُ هفته ُ ماه ُ
سال منتظر من است ...
همه بدون آنها ...
بعد نفسم بند می آید ... مثل ِ اینکه کسی پا گذاشته باشد رو ِ سینه ام ، لیلا ...
خیلی بی جان میشوم .
+ میداسنت که روزگار ِ معصومیت ، جست ِ خیز های بی قید ُ بند به سر رسیده است .
+رازت را به باد بگو ، اما ملامتش نکن که با درخت ها در میانش میگذارد .
+زمان ِ کوتاه ِ کشدار ِ تعلیق ...
دم ِ ندانستن ...
انتظار ... مثل ِ متهمی در انتظار ِ شنیدن ِ حکم .
+ در روز ها ُ هفته ها میکوشید همه ِ جزئیات ِ اتفاقی را که افتاده است ؛ به خاطر بسپارد .
مثل ِ دوستدار ِ هنری که از موزه ِ در حال ِآتش گرفتن بگریزد ...
هر چه را دم ِ دست میدید بر میداشت -- یک نگاه ، نجوا یا ناله -- تا از دستبرد ِ زمانه محفوظ نگه دارد ...
اما زمان ، نابخشودنی ِ ترین ِ آتش هاست ...
در نتیجه نتوانست همه را نجات دهد .
هزار خورشید تابان / خالد حسینی









( قهرمانان دوزخ )