• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

هیچوقت به هیشکی چیزی نگو .. اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه ..=)

|ناتــــور دشت؛سلینجر |
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

ترزا گفته بود: «اگه تو رو ندیده بودم، مسلما عاشق اون می‌شدم».
همان وقت هم این گفته، توما را در حزنی عمیق فرو برده بود. ناگهان پی برد که ترزا کاملاً تصادفی عاشق او شده و می‌توانسته جای او مجذوب دوستش شود. خارج از عشق تحقق‌یافته‌ی او نسبت به توما -در قلمرو احتمالات- به تعداد بی‌شمار هم عشق‌های محتمل به مردهای دیگر نیز وجود داشت.
برای همه‌ی ما تصور ناپذیر است که یگانه عشق‌مان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می‌پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگریز باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است. توما نظر ترزا را درباره دوستش (ز) به یاد می‌آورد و می‌دید که «ضروری است» مایه‌ی اصلی حدیث یگانه‌ی عشق او نبوده، بلکه «می‌توانست کاملاً طور دیگری اتفاق افتد» مایه‌ی اصلی آن بوده است.
ماجراهای عشق‌شان را مرور کرد:
هفت سال پیش «اتفاقاً» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار می‌کرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آن‌جا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقاً» از بیماری سیاتیک رنج می‌برد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمان خانه‌ی شهر، او «اتفاقاً» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می‌کرد. قبل از حرکت «اتفاقاً» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «اتفاقاً» وقت کارش بود و «اتفاقاً» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» شش‌گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ نمی‌رفت.

[سبکی تحمل‌ناپذیر هستی/ میلان کوندرا]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

فقط بابت اینکه یکی مُرده از دوست داشتنش دست نمی کشیم که؛
مخصوصا وقتی از همه اونایی که زنده ان هزار بار بهتره،

ناتــــور دشت | سلینجر
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کار های برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید نا گفته بماند؛ همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی، چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.



بارون درخت نشین.ایتالو کالوینو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

«و شاید هم نگاه‌کردن به گذشته کار چندان احمقانه‌ای نباشه. و شاید ما واقعا یه مشت آدم غیرقابل‌کنترل‌ایم. و شاید زندگی‌کردن روی پای خودت و مراقبت از یه آدم کودن و دست‌و‌پاچلفتی خیلی بهتر از قسمت‌کردن زندگی‌ت با آدم‌های واقعی باشه. منظورم اینه که گندش بزنن رفیق، ما دیگه اون‌قدر بدبخت بیچاره نیستیم که نتونیم از پس خودمون بربیایم. مگه نه؟»

ماجرای عجیب سگی در شب - مارک هادون
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من هم وقتی بچّه بودم، در همه‌ی مجالس خانوادگی که بچّه را گیر می‌آوردند و می‌پرسیدند: «مامانو بیش‌تر دوست داری یا بابا رو؟»، یا «می‌خوای چیکاره بشی عمو؟»، می‌گفتم دکتر و مهندس و پلیس و خلبان! وقتی دبستان می‌رفتم هم بیش‌تر هم‌کلاسی‌هایم دوست داشتند مهندس و دکتر و از همه‌ی این‌ها بیش‌تر دوست داشتند پلیس و خلبان شوند.
امّا راستش من می‌خواستم در پمپ‌بنزین کار کنم.چون آقای پمپ‌بنزینی از بقیّه‌ی آدم‌ها بیش‌تر پـول دستش بود.
معلّم‌ها هم همین‌جور راه‌به‌راه انشاء می‌دادند که «علم بهتر است یا ثروت؟» و ما باید هر بار می‌گفتیم علم، وگرنه نمره‌مان خوب نمی‌شد.
[بروپِی‌کارت/محمّدرضا محمدعلی‌خلج.]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من ترجیج میدم افسوس بخورم که چرا اون کارو انجام دادم تا اینکه افسوس بخورم کاشکی اون کارو انجام میدادم !


اگر کسی را دوست داری باید او را آنطور که هست دوست داشته باشی نه آن جور که گمان میکنی باید باشد!
آناکارنینا / لئون تولستوی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

وقتی جنگی رخ می دهد،مردم می گویند:"این خیلی احمقانه است و نمی تواند خیلی ادامه پیدا کند."یک جنگ احتمالا "خیلی احمقانه" است ،ولی این مسئله مانع دوامش نیست. حماقت همیشه بادوام است ،و اگر انسان همواره به خودش فکرنکند ،این مسئله را درک می کند.

طاعون/آلبر کامو.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

پرندگان برای در امان ماندن از باران پناه می گیرند
اما
عقاب بالای ابر پرواز میکند



آینده خود را خلق کنید/برایان تریسی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

«و خانه، درونش به اندازه‌ی بیرونش گند بود. دورنش مثل لانه‌ی خرگوش بود، مثل یک کُپه‌ی آشغال که از اصطکاک و تراکم حیات گرم شده باشد، و بوی تعفن احساسات ازش بلند بود. چه صمیمیت خفه‌کننده‌ای! چه روابط خطرناک و ابلهانه و وقیحی بین اعضای خانواده برقرار بود! مادر مثل دیوانه‌ها بچه‌هایش (بچه‌های خودش) را زیر بال می‌گرفت... عین گربه‌ای که توله‌هایش را زیر بال بگیرد؛ اما گربه‌ای که حرف می‌زد، گربه‌ای که متصل می‌گفت: «بچه‌م. بچه‌م. آخ، آخ، روی سینه‌م، دستهای کوچولوش، گرسنگیش، و آن لذت عذاب‌آلود نگفتنی! تا آخرش بچه‌م خوابش ببره، بچه‌م خوابش ببره با یه حباب سفید شیر کنج لبش. کوچولوی قشنگم بخوابه...»
مصطفی موند با اشاره‌ی سر گفت: «بله، چندشتان می‌شود.»

دنیای قشنگ نو، به قلم آلدوس هاکسلی و ترجمه‌ی سعید حمیدیان.
 
Back
بالا