• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﻮﻣﯿﺪﯼ ﻫﺴﺖ‚ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻮﻣﯿﺪﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻣﺎ ﻧﻪ، ﺑﺪﻥ ﺯﺟﺮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﭘﻮﺳﺖ ﺗﻨﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ، ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻢ.
ﺳﺮﻡ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﻃﻌﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺍﺳﺖ.
ﻧﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻣﺮﮒ، ﻧﻪ ﺗﺐ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ.
ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻔﺮﺕ ﮐﻨﻢ.
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ …

[ﺁﻟﺒﺮ ﮐﺎﻣﻮ]
[کالیگولا]
 
آخرین ویرایش:
در باقی عمرم دو روز وجود دارد که هرگز دوباره مرا آزار نخواهد داد؛
اولین آن دیروز است با تمام اشتباهات ، اشک ها ، خطاها و شکست ها،
دیروز در ورای کنترل من است و برای همیشه گذشته است.
روز دیگر فردا است ، با دام ها و تهدیدهایش ، با خطرها و رازهایش ، تا طلوع دوباره خورشید زندگیم را در گرو فردا نمی گذارم ،
چرا که هنوز زاده نشده است.:-"=D>
بازگشت از سیاه زخم - اگ ماندینو
 
‏فکر می‌کردم اگه دو نفر همیشه به هم راست بگن، یعنی عین حقیقت رو بگن، باید خیلی صمیمی باشن.
‏ولی الان میبینم برای حفظ صمیمیت، انگار مجبوری بعضی جاها دروغ هم بگی...


نام من سرخ
اورهان پاموک⁩
 
زندگی همین است. اراده راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می‌گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید.

من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
 
الطاف الوهیت بر حکمت ربوبیت به سرّ ملایکه فرو می‌گفت:«شما چه دانید مه ما را با این مشتی خاک از ازل تا به ابد چه کارها در پیش است؟»
عشقی‌ست که از ازل مرا در سر بود
کاری‌ست که تا ابد مرا در پیش است!
معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده‌ست! شما خشک‌زاهدان صومعه‌نشین حظایر قدسید! از گرم‌رُوان خرابات عشق چه خبر دارید؟! سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامیتان چه چاشنی؟
درد دل خسته دردمندان دانند
نی خوش‌منشان و خیره‌خندان دانند
از سرّ قلندری تو گر محرومی
سرّی‌ست در آن شیوه که رندان دانند

روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک دستکاریِ قدرت بنمایم؛ و زنگار ظلمتِ خلقیت از چهره‌ی آینه‌ی فطرت او بزدایم، تا شما در این آینه نقش‌های بوقلمون بینید. اول نقشی آن باشد که همه را سجود او باید کرد. پس از ابر کرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و به یدِ قدرت در گِل از گِل، دل کرد و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فروچکید و نامش دل شد ...

گزیده‌ی مرصادالعباد، نجم‌الدین رازی، تصحیح استاد ریاحی، ص 67

فوق‌العاده‌ست و فوق‌العاده‌‌ست و فوق‌العاده‌ست!‌
هر کار کردم نتونستم یه قسمت از این بابش رو انتخاب کنم و حیفم هم میومد که باهاتون به اشتراک نذارمش!

داستان آفرینش آدم در مرصاد‌العباد رو سرچ کنید و بخونید کاملش رو و لذت ببرید.
اگه گیر نیومد کاملش بهم بگین از کتاب عکس بگیرم و بفرستم براتون
 
"بعضی چیزها را نمیتوان درمان کردفقط باید آنها را به دوش کشید..."

عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
مگان دیواین
 
وقتی بهمن در جنگ کشته شد ،هیچکس نمیدانست چگونه باید به آذر خبر درگذشت بهمن را داد .اما من که به هوش او ایمان داشتم در نامه ای یک خطی برایش نوشتم ...
آذرِ مهر آبان، بهمن تیر خرداد مرداد ...

این متن پوستر معرفی یه گالری بود ... اولین باری که خوندمش خیلی برام جالب بود ...
 
مارکسیست های ساختارگرا معتقدند که ساختارهای جامعه، بخصوص ساختار اقتصادی تعیین کننده ی الگوهای رفتار اجتماعی هستند. آلتوسر معتقد است که در جوامع سرمایه داری، بیشتر نهادهای اجتماعی نظیر آموزش و پرورش، مذهب و نیروی نظامی در جهت منافع دولت عمل می کنند. عنصر اساسی در نظام سرمایه داری، باز آفرینی روابط تولید است. در واقع مدرسه ابزار ایدئولوژکی دولت است. دولت برای سرکوب طبقه ی کارگر از دو طریق اقدام می کند، یکی از طریق ابزار سرکوب کننده نظیر پلیس و نیروی مسلح و دیگری ابزار ایدئولوژیک نظیر آموزش و پرورش، خانواده و وسایل ارتباط جمعی.
جامعه شناسی آموزش و پرورش/محمود شارع پور​
 
سونيا: فايده ندارد، بايد زندگی کنيم. دايی وانيا بايد به زندگی ادامه دهيم. شبها و روزهای دراز و ملال انگيزی در پيش داريم. بايد با صبر و حوصله رنجها و سختيهايی را که سرنوشت برای ما می فرستد تحمل کنيم. بايد برای ديگران کار کنيم. و وقتی عمرمان سر رسيد بی سروصدا بميريم. و آنجا زير خاک خواهيم گفت که چه رنجی کشيديم! چه گريه ها کرديم! خواهيم گفت که زندگی ما تلخ بود. و خدا به ما رحم خواهد کرد. و من و تو دايی، ما، دايی عزيزم، به زندگی خواهيم رسيد که درخشان خواهد بود. آن وقت شادمانی ميکنيم و به رنجهای گذشته با رقت نگاه ميکنيم. دايی، من ايمان دارم، ايمان ملتهب و گرم. ( جلوی او زانو ميزند وسرش را روی دست او ميگذارد و با صدای خسته) آرامش کامل. (تل يگين به آرامی گيتار مينوازد) آرامش کامل. صدای فرشتگان را ميشنويم، بهشت را با جلال و درخشندگيش ميبينيم. تمام پليديهای زمين را ميبينيم و رنجهايمان را. غرق رحمتی که تمام دنيا را خواهد گرفت ميشويم و زندگی ما پر از آرامش خواهد بود. آرام و شيرين مثل نوازش مادر. من ايمان دارم، ايمان دارم. (اشکهای او را با دستمالش پاک ميکند) دايی جانم، گريه ميکنی. (در حالی که اشک ميريزد) تو در زندگی شادی و خوشی نداشتی. اما صبر داشته باش. راحت ميشويم. (بازوانش را گرد او حلقه ميکند) راحت ميشويم. آرامش پيدا ميکنيم. (نگهبان به در ميزند)
تل يگين به نرمی مينوازد. ماريا واسيلی يونا در حاشيه کتابش يادداشت ميکند. مارينا جورابش را ميبافد.
راحت ميشويم. آرامش پيدا ميکنيم.
دایی وانیا | آنتوان چخوف عزیز
 
سقفِ آزادی رابطه‌ی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد .
در جامعه‌ای که قامتِ تفکر و همتِ مردم کوتاه باشد ، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه می‌شود.
وقتی سقف کوتاه باشد آدم‌های بزرگ سرشان آنقدر به سقف می‌خورد که حذف می‌شوند ، آدم‌های کوتوله اما راحت جولان می‌دهند .
مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می‌شوند و سقف‌ها پایین و پایین‌تر می‌آید و مردم بیشتر و بیشتر قوز می‌کنند تا اینکه کمر خم می‌شود و دیگر نمی‌توانند قد راست کنند . . .

بیچارگان _ داستایوفسکی
 
Back
بالا