•دلنوشته های یک احمق مالیخولیایی
آدم های زیادی هستند که هر روز
یواشکی دلشان میگیرد
برای کسی که هیچوقت قرار نیست به هم برسند؛
و بدتر از آن هیچوقت نمیتوانند دلتنگیشان را فریاد بزنند
و این خودش بدترین حالت یک حال خراب است...✨
وقتی خیلی تلاش میکنی کسی را فراموش کنی، خودِ همین تلاش کردن به یک خاطرهی فراموشناپذیر تبدیل میشود. حالا باید بکوشی تا این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطرهی فراموشنشدنی دیگر هم ایجاد میشود.
............
ناگهان به این نتیجه رسیدم آدمهای رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمیدهد ممکن است در کتابها هیجانانگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خستهکننده است.
یک قول آرامش بخش از طرف آلیس عزیزم! :
"من براي شکار در نزدیکی خونه کمین می کنم. اگر به کمکم احتیاج داشتی، من فقط پانزده دقیقه باهات فاصله دارم.
یکی از چشمام رو به سمت اتفاقات کنار تو نگه می دارم."
معنی این حرف : " چون ادوارد این دور و برا نیست ، بهتره کار مسخره اي انجام ندي . "
قاعدهی بیستونهم: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده» ، نشانه جهالت است. تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دوراهیهاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردشها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیات حاکمی و نه محکوم آن.
قبلا قول داده بودم که اون بخش خرمگس که تحت تاثیرم قرار دادو بزارم. بفرمایین:
روز اعدام:
در طلوع صبح چهارشنبه، خرمگس را به حیاط آوردند. لنگیش بیشتر از همیشه هویدا بود، و درحالی که به سنگینی به بازوی گروهبان تکیه کرده بود، با زحمت پا میکشید. دنده هایش بیرون زده، صورتش زرد بود. رنج بیماریو شکنجه صورتش را ابهت می بخشید. اما همه آن فروتنی ملالت بار که او را از فریاد زدن از درد باز میداشت رفته بود. آن هراسهای خیالی که در خاموشی او را خرد کرده بودند، محو گشته بودند. دیگر وحشتی نداشت.
شش تفنگدار انتخاب شده برای اعدام، کنار دیوار ایستاده بودند. بزحمت از گریه خودداری می کردند. خرمگس و حاضر جوابی هایش، خنده های دائمی اش، شهامت بینظیرش و چشمان روشنش مثل پرتویی به زندگی ملالت بار آنان وارد شده بود و اینکه او باید بمیرد، آن هم به دست آنها، برایشان مثل خاموش ساختن انوار آسمان بود.
قبر او زیر درخت تناور انجیر انتظارش را می کشید. خرمگس ضمن عبور، نگاهی به آن گودال تاریک انداخت. نفس عمیقی کشید تا بوی گور خودش را حس کند.
گروهبان کنار درخت ایستاد. خرمگس با درخشان ترین تبسم رو گرداند:«گروهبان، اینجا باید بایستم؟»
گروهبنان با سر تایید کرد. فرماندار، یک دکتر و یک کشیش در حیاط بودند. خر مگس خندید:
-صبح بخیر آقایان! سروان حال شما چطور است؟ امیدوارم این بچه ها کارشان را درست انجام دهند- انطور نیست بچه ها؟ پاشنه هایتان را کنار هم بگذارید. نشان دهید چقدر دقیق میتوانید تیر اندازی کنید. پس از مدتی چنان کار برایتان درست خواهد شد که وقتی برایتان نماند. هیچ چیز بهتر از تمرین قبلی نیست...
-پسرم!
کشیش حرف او را قطع کرد.
- تا چند لحظه دیگر به حضور آفریننده خود میرسی. آیا برای آخرین لحظاتی که برای توبه داری، مطلبی جز این نمیگویی؟ آیا میخواهی طعنه ای بر زبان، به سریر پرهیبتش نزیک شوی؟
+طعنه ای بر زبان، پدر مقدس؟ آنگاه که نوبت ما برسد، در مقابل شما توپ های صحرایی بکار خواهیم برد و خواهید دید چه طعنه هایی بر زبان خواهیم آورد!
به قبر روباز نگاه کرد.
-+فکر میکنید بعد از خواباندن من در آنجا، همه چیز به پایان میرسد؟ پدر مقدس نترسید! من دوباره بر نخواهم خواست! همانجا که مرا بخوابانید، آرام خواهم خفت. اما ما با طعنه ای بر زبان توپهای صحرایی بکار خواهیم برد!
کشیش فریاد براورد:
-خدایا این مرد بدبخت را ببخشای!
-بجای خود، آماده، آتش!
خرمگس تلوتلو خورد. گونه اش خراشیده شده بود و گلوله ای به بالای زانویش اصابت کرده بود.
-تیراندازی بدی بود!
صدایش از درد گرفته بود. ولی میخندید. تفنگداران درحالی که نومیدانه به سرزنش های ستوان گوش میدادند، وحشت زده به مردی که کشته بودند و هنوز زنده بود مینگریستند. خرمگس خون آلود و سرپا، لرزید.
-سرهنگ! امروز جوخه بی تجربه ای آورده ای! خب، سربازان، تو تفنگت را بالاتر بگیر، دل داشته باش مرد! (به سینه اش کوبید) اینجا را هدف بگیرید! حاضر، آتش!
دودآهسته به یکسو رفت. و آنان دیدند که خرمگس افتاده است. بیحرکت ایستادند و به آن موجود خون آلود که تقلاکنان بخود میپیچید نگریستند. او خود را روی یک زانو بلند کرد.
-یک بار دیگر... بچه ها.. ببینید... اگر... نتوانید...
به پهلو روی چمن افتاد. کاردینال مونتانلی وارد شد.
-میخواهم او را ببینم.
ناگاهه یکی از سربازان فریاد زد، چون جسد خونین روی زمین دوباره شروع به تقلا کرده بود. دکتر خود را برزمین پرت کرد و سر خرمگس را به زانو گرفت. داد کشید:
- زود باشید تمامش کنید وحشی ها!
فوران های خون روی دست میریخت و تشنج پیکری که ر ست داشت، سراپایش را تکان میداد. کشیش برشانه او خم شد صلیب را بر لبان خرمگس نهاد:
-بنام پدر و پسر و...
خرمگس خود را روی زانوی دکتر بالا کشید و با چشمهای فراخ مستقیم به صلیب نگاه کرد. با دست راستش آن را کنار زد. خون بر چهره مسیح روی صلیب کشیده شد.
-پدر... خدای... شما... راضی... شده... است؟
به جای "همیشه اینجا خواهم ماند" بس بود که بنویسی "اینجا خواهم ماند" و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی می بینی که همیشه آنجا نمانده ای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید. شب یک، شب دو
بهمن فرسی
فلين مطالعه ای را ترتیب داد که در آن معدل دانشجویان سال آخر یکی از دانشگاه های ایالتی تراز اول آمریکا در رشته هایی همچون علوم عصب شناسی و زبان انگلیسی را با عملکرد آنان در آزمون تفکر انتقادی مقایسه کرد. این آزمون توانایی دانشجویان در به کارگیری مفاهیم انتزاعی بنیادی برگرفته شده از اقتصاد، علوم طبیعی و اجتماعی و منطق در سناریوهای واقعی رایج را می سنجيد. وقتي فلين دریافت میان نتیجه های آزمون تفکر مفهومي وسيع و معدل دانش آموزان هیچ رابطه ای وجود ندارد، به شدت مبهوت شد. به گفته فلين، «ویژگی هایی که در دانشگاه کسب نمرات خوب را رقم می زنند هیچگونه توانایی حیاتی با اهمیتی را شامل نمی شوند.»
هر یک از بیست سؤال این آزمون شکلی از تفکر را می سنجید که می تواند در دنیای مدرن به صورت گسترده استفاده شود. دانشجویان در پاسخ دادن به آیتم های نیازمند به نوعی از استدلال مفهومی که بدون هیچ گونه آموزش رسمی ای دست یافتنی بود، مانند شناسایی استدلال دوری، عملکرد خوبی داشتند. اما در زمینه چارچوب هایی که می توانند به بهترین شکل از مهارت های استدلال مفهومی آنان استفاده کنند عملکرد وحشتناکی داشتند. دانشجویان رشته های زیست شناسی و زبان انگلیسی در همه مواردی که مستقیما به رشته آنان ربطی نداشت ضعیف عمل کردند. دانشجویان هیچ یک از رشته ها، از جمله روان شناسی، روش های علوم اجتماعی را درک نکردند.
دانشجویان علوم، بدون درک این موضوع که برای رسیدن به نتیجه گیری های درست چگونه باید از علم استفاده شود، حقايق مربوط به حوزه تخصصی خود را آموخته بودند. متخصصان علوم عصب شناسی در هیچ مورد خاصی عملکرد خوبی نداشتند. متخصصان کسب وکار در همه حوزه ها، به ویژه اقتصاد، عملکرد ضعیفی داشتند. متخصصان اقتصاد مجموعة عملكرد چندان خوبی نداشتند، با اینکه علم اقتصاد ذاتا حوزه وسیعی به حساب می آید و به استادان رشته اقتصاد نشان داده می شود که اصول استدلالی آموخته شده را برای حل مشکلات خارج از محدوده خودشان به کار گیرند. همچنین شیمیدانان فوق العاده باهوش هستند، اما در مطالعات متعدد نتوانستند استدلال علمی خود را برای حل مسائل غیرشیمی به کار گیرند. دانشجویانی که فلين آنان را آزمایش کرد در قضاوت شان برای رسیدن به نتیجه گیری های علمی اغلب اشتباه های ظریفی مرتکب می شدند. عملکرد آنان در پاسخ به سؤالی که سناریویی داشت که نیازمند زیرکی بود و لازم بود که دانشجویان از مغالطه علت شمردن همبستگی استفاده نکنند بسیار بد بود، حتی بدتر از حالتی که جواب را به صورت تصادفی انتخاب کنند. تقریبا هیچ دانشجویی در هیچ یک از رشته ها درک درستی از این ندارد که چگونه می تواند از روش های ارزیابی حقایق که در رشته خودش آموخته است در حوزه های دیگر نیز استفاده کند.
از این نظر، دانشجویان و اهالی روستاهای دورافتاده مطالعه لوریا ویژگی مشترکی داشتند. حتی متخصصان علوم معمولا در تعمیم روشهای تحقیقاتی از حوزه تخصصی خودشان به حوزه های دیگر ناتوان بودند. فلين این گونه نتیجه گیری کرد: «هیچ نشانه ای وجود ندارد که نشان دهد دپارتمان ها برای توسعه چیزی به جز رشته تخصصی باریک خود تلاش می کنند.»"
~ احساس تجربهی خنگ شدن و خشک شدن مغزم در سالهای سوم و اوایل چهارم دبیرستان -که فقط متمرکز شده بودم روی درس و تست زدن- رو در من زنده کرد!
به این فکر میکنم که تنها ادمهایی که ارزش نگاه کردن دارند کسانی هستند که رسیده اند به قعر و آن ته کمانه کرده اند، چون بعد از کمانه کردن در عجیب ترین مدار ها قرار می گیرند.
——
اگه نمی تونی خارق العاده باشی، مبهم باش. اگه ندونن به چی می خوای برسی، متوجه نمی شن که در رسیدن بهش شکست خوردی.
————
بدترین چیز دنیا به هیچ عنوان رنج کشیدن یا تنهایی نیست. یک ترکیب است: تنهایی رنج کشیدن.
————
-خودت چی فکر می کنی؟
-فکر می کنم یه خودکشی جهانی ارزشش رو داره، فقط برای دیدن چهره خالق تو اون لحظه.
————
متاسفانه پزشکان به تازه والدان نمی گویند که یک مشکل عمومی رو بهافزایش پس از تولد این است که درصدی از کودکان در محیط خانه ی خود بدل به انسان شناس می شوند، انگار نطفه شان برای این بسته شده تا شکست های وحشتناک پدر و مادری را مشاهده و ضبط کنند که روحشان هم از دعوت چنین مشاهده گر خونسرد و بی رحمی به زندگیشان خبر ندارد. تنها چیزی که این پدر و مادر های بدبخت میخواسته اند تولید نسخه ای بانمک تر از خودشان بوده؛ در عوض گیر یک جاسوس بی احساس می افتند که در دادن گزارششان به مقام پایین تر لحظه ای درنگ نمی کند-عموم مردم. به بیانی دیگر، به قول چسلاو میلوش شاعر: وقتی نویسنده ای در یک خانواده متولد می شود، فاتحه آن خانواده خوانده است!
————
ای خدا، چرا نقش من در این دنیا صرفاً دلقک سقوطکرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوطکردهای باشم که بقیهی دلقکهای سقوطکرده رویش سقوط میکنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانیام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز میخورد باید بازوی من را بگیرد؟
من اعتقاد راسخ دارم که اعمال انسان باید با هم تجانس(هماهنگی) داشته باشد. هر یک از ما در محیط خاصی به دنیا میآید و زبان مادری خاص و الگوهای فکری معینی دارد. و در همان محیط هم احساس راحتی میکند و میتواند به بهترین صورت کار کند. مگر اینکه در اوایل زندگی از آن کنده شود .
تاریخ به ما می آموزد که دیر یا زود هر کشوری را انقلابها و جنگها به تلاطم در میآورد، و پیداست که ملت ها نمیتوانند، هروقت که بوی چنین تحولاتی می آید،دسته جمعی مهاجرت کنند.
مردم باید یاد بگیرند که از فاجعه جلوگیری کنند، نه اینکه از آن بگریزند. حتی شاید بتوان گفت که هرکس باید همه ی توفانهای کشورش را از سر بگذراند، زیرا بدین شیوه میتوان مردم را تشویق کرد که جلوی تباهی را، پیش از گسترشش، بگیرند.
اما این حرفها هم شاید از آنسوی بام افتادن باشد. زیرا فرد هر چه هم سعی کند، در اغلب موارد نمیتواند جلوی توده های بزرگ مردم را بگیرد و مانع به بیراهه رفتن آنها شود.
در این شرایط، نباید از او توقع داشت که بماند و با مردمی که اندرزهای او را به هیچ گرفته اند نجات یابد یا غرق شود.
خلاصه، هیچ رهنمود کلیی که بتوان به آن چنگ زد وجود ندارد.
هرکسی باید راه خودش را شخصاً انتخاب کند، و از قبل هم نمیتوان گفت که کار ما درست است یا غلط.
قاضی از پرز پرسید " آیا دیدی که این مرد گریه کند؟" پرز گفت : "خیر" . وکیل پرسید " آیا دیدی که این مرد گریه نکند؟" پرز گفت " خیر" و صدای خنده ی حضار بلند شد. وکیل رو به جمعیت گفت :" این است ماهیت محاکمه. همه چیز حقیقی است و هیچ چیز حقیقی نیست."
من پدر خوبی نبودم. اغلب نمی توانستم شما را تحمل کنم، دوست داشتن شما کار مشکلی بود. تحمل تان را صبری فرشته وار می بایست و من یک فرشته نیستم.نوشتم تا به شما بگویم متاسفم از این که نتوانستیم با هم خوشبخت باشیم و نیز شاید برای این که از شما به خاطر از دست دادن تان عذرخواهی کنم. دیگران وقتی از کودکان معلول حرف می زنند،حالتی جوگیر به خود می گیرند؛ انگار از یک فاجعه حرف می زنند، اما من می خواهم یک بار هم که شده با لبخند از شما بگویم.....
کتاب کجا میریم بابا نوشته ژان لویی فورنیه
داستان این کتاب روایت طنزی تلخ از زندگی فورنیه با دو پسر معلولش توما و متیو میباشد
وقتی ناگهان بغلم میکند، کمی غافلگیر میشوم، ولی حس خوبی دارد. احساس امنیت میکنم. من به آدمهای اشتباهی اعتماد کرده و آدمهای درستی را از خود راندهام و به همین دلیل به چیزهایی که درباره خودم میدانستم، شک کردهام.
مارکوس انگشتان کشیده اش را درون موهایش فرو برد. مشتشان کرد و موهایش را چنگ زد. او به وضوح در آتشی از خودسرزنشی میسوخت.
اما میریام دوست جوانش را خوب میشناخت، او کسی بود که دویست سال تمام خردش کرده بودند، تحقیرش کرده بودند. او هیچ وقت حرفی نزده بود، همیشه ساکت و مطیع در برابر فرمان پدرش سر فرود آورده، خواسته های خودش را سرکوب کرده بود. مارکوس بارها پدرش را از دردسر نجات داده بود، اما هیچ وقت قهرمان نبود. او همیشه در پشت پرده، نامریی و غیرقابل لمس می ایستاد. پس میریام دست روی شانه او گذاشت، و تنشی که هنوز پوست رنگ پریده او را می لرزاند حس کرد، و دریافت که باید او را تنها بگذارد.
مارکوس ساعت ها در تنشی واهی همچون مجسمه ای برجای ماند، خودش را تحقیر کرد، کوچک کرد، و لای منگنه حقارت مچاله شد.
او تنها به تایید شدن نیاز داشت...
و شایستهاش بود...
او یک قهرمان بود. بی تردید و بیشک او قهرمان بود. قهرمان ها همیشه تنها با یک اتفاق قهرمان نمیشوند. گاهی قهرمانی، دویست سال بی منت عشق ورزیدن است؛ گاهی قهرمانی عشق ورزیدن به پتکیست که بر سرت می کوبد. گاهی قهرمانی، امید دادن است. امیدی که باعث درد خود قهرمان میشود، ولی به دوستانش جان تازه ای می بخشد.
و حالا، این قهرمان بود که خرد شده، سوخته، له شده و در اسید غوطه ور شده بود. قهرمان ب مرهم تایید نیاز داشت. قهرمان به پدرش نیاز داشت.
در پاکستان نامهای خیابانها و محلات اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابانهای بزرگ دو طرفه را شاهراه مینامند، همان که ما امروز اتوبان میگوییم! بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی که در آنجاها به کار میبرند و واقعا برای ما تازگی دارد در اینجا ذکر میکنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد و به قول معروف چه رُلی بازی میکند. نخستین چیزی که در سر بعضی کوچهها می بینید تابلوهای رانندگی است
در ایران اداره راهنمایی و رانندگی بر سر کوچهای که نباید از آن اتومبیل بگذرد مینویسد: عبور ممنوع. و این هر دو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان میکنید تابلو چه باشد؟ راه بند! فارسی سره سره و مختصر مفيد، حداکثر سرعت را در آنجا حداکثر رفتار تابلو زدهاند! و توقف ممنوع را پارکینگبند اعلام کردهاند.
تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی میبرد کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت سر به او فرمان می داد، در چنین مواقعی ما می گوییم: عقب، عقب، عقب، خوب! اما آن پاکستانی میگفت: واپس، واپس، بس! و این حرفها در خیابانی زده شد که به شاهراه ایران موسوم است.
این مغازههایی را که ما قنادی میگوییم (و معلوم نیست چگونه کلمه قند صيغة مبالغه و صفت شغلی قناد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنادی گفته اند؟) آری این دکانها را در آنجا شیرینکده نامند! از اسم روزنامههای معتبر میگذریم که به نام ستارہ کراچی و «آغاز» و «امروز» و شیعه و امثال آن منتشر میشوند. آنچه ما هنگام مسافرت اسباب و اثاثیه میخوانیم، در آنجا سامانه گویند. سلام البته در هر دو کشور سلام است اما وقتی کسی به ما لطف میکند و چیزی می دهد یا محبتی ابراز میدارد، ما اگر خودمانی باشیم میگوییم: ممنونم، متشکرم. اگر فرنگی مآب باشیم میگوییم «مرسی»؛ اما در آنجا کوچک و بزرگ، همه در چنین موردی میگویند: «مهربانی»! واقعا بهتر از این تعبیری برای ابراز تشکر دارید؟ ما اصرار داریم که بگوییم پارک فلان و پارک بهمان و پارک.
پارک نیاوران را پلاک هم روی آن زدهایم، اما آنها بزرگترین پارک شهر خود را جناح باغ تابلو زدهاند. آنچه ما شلوار گوییم در آنجا «پاجامه» خوانده میشود این قطار سریعالسير عليه ما عليه را در آنجا تیزخرام میخوانند! جالبترین اصطلاح را در آنجا من برای مادر زن دیدم. آنها، این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آوردهایم، «خوشدامن» گفتهاند. واقعا چقدر دلپذیر و زیباست!
پیتر به اختصار گفت:سوزان دیگر از دوستان نارنیا نیست.
جیل گفت: آه سوزان! تمام آنچه او امروز اهمیت میدهد مراسم رقص و جوراب نایلون و رژ لب است. او همیشه چنان مشتاق بزرگ شدن بود که نگو!
بانو پلی گفت: هه! بزرگ شدن! کاش واقعا بزرگ میشد. او هم مثل همه آدم ها فقط میخواست بزرگ شود، به جوانی برسد و همانجا بماند. تمام زندگیش این است که شتابان به بیمعنا ترین اوقات زندگی اش برسد و تا میتواند همانجا درجا بزند!