• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

شیوه‌ی لباس‌پوشیدن چنان بر ذهن آدمی اثر می‌گذارد که برخی ناخوش‌احوالان، وقتی لباس نو می‌پوشند یا کلاه‌گیس پودر‌‌‌‌‌‌زده به سر می‌گذارند، حس می‌کنند حالشان بهتر است.
در میان آنان، کسانی نیز هستند که با زیورآلات نفیسشان خود و دیگران را می‌فریبند و سرانجام، در سپیده‌دم روزی آفتابی، با ظاهری بسیار آراسته می‌میرند و مرگشان همه را بهت‌زده می‌کند.
سفر به دور اتاقم _ اگزویه دومستر
 
دوستم ارین می‌گوید که ما همه شیاطینی درونمان داریم، صدا‌هایی که زمزمه می‌کنند ما به دردی نمی‌خوریم، که اگر ترفیع نگیریم یا امتحانی را کامل نشویم، برای دنیا آشکار می‌شود که واقعاً چه کیسه‌های بی‌خودی از پوست و استخوان هستیم. شاید این حقیقت داشت. شاید شیاطین من صدا‌های بلند‌تری داشتند.
زنی در کابین ۱۰ _ روث ور
 
از معشوق شدن شرم مکن، از تو توقعی ندارم فقط بگذار دوستت داشته باشم...
ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد، پائولو کوئیلو
 
شجاعت، نترسیدن نیست، بلکه تاب آوردنِ ترس است. شجاعت در برابر ترس قرار نمی‌گیرد. آن کس که نمی‌ترسد شجاع نیست...مبارزه خود غایت است

اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم.محمد مهدی اردبیلی
 
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون

Chu Wanning held him, caressing his hair as if still in a dream, and sighed softly once more. "Did you know the most wonderful dreams are rarely ever true?" ((:

The husky and his white cat Shizun, Rou Bao Bu Chi Rou
 
‏از تمام ماجراهای غمگینمان بیزارم.
نه از شنیدنشان، بلکه از اینکه چنین ماجراهایی برای گفتن داریم، از اینکه بسیار زیاد هستند.
رکسان گی، گرسنگی، ترجمه‌ی میعاد بانکی.
 
چرا همه‌اش از مسیرهای کج، پر از پیچ و سربالا، نفس‌گیر، نفس‌بر؟ چرا همه‌اش از مسیرهای نشد، نخواهد شد، مسیرهای ناتوان از شدن، مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟
شاید می‌ترسم؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می‌آید از ته هرچیز، از انتها، از آخر، از ایستادن در لبه فساد، مثل میوه‌ای در انتهای تابستان، مثل ایستگاه آخر اتوبوس یا قطار، اینجا یا هرجا.

همه هستی‌ام دردآلود به همین مسائل کوچک است، چیزهایی که هر آدمی به‌سادگی از پسشان برمی‌آید و من باید مثل خر گیر کنم در همان خم اول یا دوم.
سهم نداده‌اند انگار لمحه‌ای آسایش، مگر به خواب یا به عالم مرگ. عشق هم سهم‌اش برای ما شناست میان ماهیان تاریک اعماق، به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همه‌ی هول هستی.....
وردی که بره‌ها می‌خوانند
رضا قاسمی.
 
چیزی رویین و در گور نرفتی؛ در من است. چیزی صخره‌شکن یعنی اراده‌ی من. او آرام و پابرجا از خلالِ سالیان می‌گذرد، آن اراده که نهادش آهنین‌دل است. پس درد بر تو ای اراده‌ی من!

-چنین گفت زرتشت | فردریش نیچه
 
شاید من چیزی کم دارم. من همیشه عشق می‌خواستم و نزدیکی کامل می‌خواستم. دوام و استحکام می‌خواستم. می‌خواستم آن‌چنان خودم را سراپا ببخشم که تنها به مرگ می‌شود بخشید و شاید برای همین است که زندگی احساساتیم آن‌قدر سخت بر من گذشته است.

- از میان نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
 
آنچه می‌خواهم به شما بگویم گفته‌ی مادربزرگم است ، چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت - زنی بود روستایی ، تنها زن کمونیست دهکده‌اش ، در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود : بچه‌ای معلول ، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مُرد ، بیماری‌ها و فلاکت انگار از آسمان می‌بارید .
یک روز - آن موقع دوازده یا سیزده سال داشتم - از او پرسیدم : چه چیزی در زندگی از همه مهم‌تر است ؟ جوابش را فراموش نکرده‌ام : فقط یک چیز در زندگی به حساب می‌آید کوچولو و آن نشاط است ، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد .




دیوانه بازی | کریستین بوبن
 
واقعا، باید سعی کنیم مهربان باشیم.

به‌خصوص با پرنده‌ای مهاجر باید مهربان باشیم، نباید جلوی پروازشان را بگیریم و نباید از فوجشان شکار کنیم. بعید نیست حادثه یادشان بماند و دیگر برنگردند.

با درخت‌هایی که دور و برمان هستند باید رابطهٔ خوبی داشته باشیم؛ هنوز کسی نیامده بگوید که آن‌ها به بودنِ در خاک ما نیاز دارند. چه بسا که بهترش را شراغ داشته باشند و اتفاقی کافی‌ست تا به آنجا کوچ کنند. بی‌خود نیست که این همه کوه و کمر لخت افتاده است، بی‌خود نیست. باید بیشتر ملاحظه کنیم، مواظب باشیم و وقتی به دوستی نامه می‌دهیم، از آن‌ها هم یادی کنیم.

به رودخانه‌هایمان هم باید حواسمان جمع باشد، به هر گلهٔ بی‌صاحب ماندهٔ گاومیشی اجازه داد که از آن‌ها آی بخورد، باید رویشان پل‌های درست و حسابی بزنیم و فقط به بعضی قایق‌ها اجازه بدهیم وارد آب‌ها بشوند، وگرنه ممکن است تند و تند تمام نهرها را جمع کنند، دریاچه‌ها را سر بکشند، مرداب‌ها و آبگیرها را بردارند و با هرچه آب هست، یک‌شبه غیبشان بزند. دست‌کم برای اینکه جای دیگر سیل راه نیندازد باید مراعاتشان را بکنیم. ممکن است رودخانه‌هایی باشند که فکر کنند حقشان ضایع شده است. واقعا باید مهربان باشیم، چون کسی را نداریم که این‌ها را آنقدر خوب بشناسد که بتواند با اطمینان بگوید: آن‌ها به ما احتیاج دارند.

باید تمام سعی‌مان را بکنیم. باید همیشه نام چند تصنیف یادمان باشد تا به مطرب‌های دوره‌گرد و کم‌حواس بگوییم.



«مهربان باشیم_کریستف مکّل»
از کتاب: گزارش شاهد عینی_محمود حسینی‌زاد
 
img_6737_3yel.png
 
شکارچی گفت: این حرف ها مسخره است. تا به حال ندیده‌ام شیری تسلیم شود! حالا هم میخواهم تو را با تیر بزنم. همین است که هست!
شیر جوان گفت: ولی چرا؟
-برای این که من میخواهم. این هم چرایش.
....
شیر جوان گفت: خیال کرده‌ای! خیال کرده‌ای اجازه میدهم من را با تیر بزنی. حالا هم دوست دارم تو را سر تا پا بخورم.
شکارچی گفت: ولی چرا؟
-برای این که من میخواهم. این هم چرایش.


شل سیلوراستاین
لافکادیو
 
پدر گفت : دنبال چه میگردی
گفت : دنبال خودم

-سمفونی مردگان، عباس معروفی
 
تو از امتحان سربلند بیرون آمدی و آزادی
کسانی همچون تو هرگز مورد نفرت من قرار نمی‌گیرند
از بین همه ارواح سرکش
آنکه حیل‌گر و دلقک است، کمترین مشکل را خلق می‌کند
طببعت فعال آدمی به آرامی ضعیف می‌شود و به پایین‌ترین سطح می‌رسد و با همه وجود به تنبلی گرایش دارد.
از آن رو، با کمال میل
همراهی به او می‌دهم که کار می‌کند، به هیجان می‌آید و اگر لازم باشد، چون شیطان می‌آفریند.

-چنین گفت زرتشت
 
تقدیم به
همه مردگان و زندگانی که میشناسم.
ما اولین کسان نیستیم که خود را به دست خود نابود کرده اند؛ با شهری که در آن همه اسباب سعادت جمع بود. (تاراج نامه؛ بهنام بیضایی)

> مقدمه ای بر اشراق درخت گوجه سبز اثر شکوفه آذر


رابین همیشه عاشق نوشتن بود و البته خیال پردازی و همین موضوع برایش دردسر ایجاد کرده بود. قبل از اینکه خانه را ترک کند، آخرین نامه را برای هنری نوشت؛ یک نامه تشکر و خداحافظی. گفته بود تنها چیزی که هنری به او داده است و او واقعا دوستش دارد، اسمش رابین است. مادرش اصرار داشت اسم او را الکساندر بگذارند؛ ولی هنری هیچوقت دوست نداشت و در عوض دخترش را به اسم وسطش یعنی رابین صدا می‌کرد. هنری میگفت دخترک اسمش را خیلی دوست داشت؛ چون باعث می‌شد حس کند پرنده است و پرنده ها می‌توانند به دور دست ترین نقاط پرواز کنند. وقتی رابین پرواز کرد دیگر هیچوقت برنگشت.

> سنگ کاغذ قیچی اثر آلیس فینگ
ترجمه سونیا سینگ انتشارات کتاب مجازی


رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.

> شب‌های روشن اثر فئودور داستایفسکی
ترجمه سروش حبیبی
 
Who had the courage to burn herself? Twenty aspirin, a little slit alongside the veins of the arm, maybe even a bad half hour standing on a roof: We’ve all had those. And somewhat more dangerous things, like putting a gun in your mouth. But you put it there, you taste it, it’s cold and greasy, your finger is on the trigger, and you find that a whole world lies between this moment and the moment you’ve been planning, when you’ll pull the trigger. That world defeats you. You put the gun back in the drawer. You’ll have to find another way
Girl Interrupted 📚​
 
در کدام یک از کلمه های زیر، صدای «اَ» آمده است؟
انار ......... سیب ......... مار ......... اسب

-فارسی اول دبستان صفحه ۳۲-
 
Back
بالا