• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

آرزوی دوران بچگی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع armitaa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : آرزوی دوران بچگی!

آرزو داشتم بزرگ بشم :((
 
پاسخ : آرزوی دوران بچگی!

آرزوم الان شده کابوسم :| :| :|(دیوونم خودتونین)
 
  • لایک
امتیازات: 7T
آرزو داشتم بازیگر شم...حتی گاهی وقتا فکر میکردم واقعا بازیگرم

آرزو داشتم یه بچه گربه، یه بره و یه توله سگ پا کوتاه داشته باشم

آرزو داشتم که یه اسب می داشتم که همسن خودم بود و باهام بزرگ شده بود

آرزو داشتم که زودتر دانشجو شم

;;):D:-"
 
آرزو داشتم که یک جادوگر باشم
 
جالبه من هیچ آرزویی در دوران کودکی نداشتم
یا حداقل یادم نمیاد
آرزوی الانم اینه که برگردم به دوران کودکی. دوباره یه زندگی خوب روستایی. از کله سحر بزنم بیرون تا خود غروب. بدون هیچ دوستی تنها دوستم جنیفر( اسم سگ پشمالویی که داشتم). دوباره برم تا سر بازار روستا و چیپس و دلستر بگیرم بیام با مادرم بشینم کشتی کج نگاه کنیم . دوباره دوچرخه سواری رو از پسر عموم یاد بگیرم دوباره از دوچرخه بیوفته و پام زخم شه دوباره با کمکی تو جاده خاکی دوچرخه سواری کنم. دوباره شلوارم خیس کنم و از ترس رفتن آبروم از تو شالیزار هایی که برنج هاشون درو شده بود سینه خیز خودمو برسونم خونه و دوباره سرما بخورم و بین بخاری نفتی و مبل لم بدم و کارتون ببینم. دوباره عمم تو حیاتش نون خلفه بپزه دوباره خواهرم به دنیا بیاد دوباره پنجشنبه ها خونه پدر بزرگم جمع بشیم و کلی دوباره دیگه

بعد شما انتظار دارید همچین بچه ای تو کودکیش آرزویی برای آینده داشته باشه؟؟ (:
ای کاش هیچ وقت نمیومدیم به شهر. اولش جذاب بود ولی الان ...
اشکم در آوردین لعنتیا با این تاپیک زدنتون

پ.ن: دیروز رفته بودم دیلمان اون بالا یه پسر روستایی رو دیدم که روی یه تپه به یه درخت لم داده بود . حاضر بودم هرچی دارم رو بدم که یک لحظه فقط بتونم جای اون باشم
 
به این بچه ی بالایی لایک ویژه بدید لطفا : ( @shnava

+من دوست داشتم بازیگر شم. نمی‌دونم چرا و چجوری‌ فکر می‌کردم، اصلا چی دیده بودم که دلم می‌خواست؟ فقط یادمه که هفت سالم بود و بابام یه برگه ی فراخوان تست بازیگری رو از روی دیوار برداشت و به پسرعمم داد و من ناراحت بودم چون فکر می‌کردم این حق منه چونکه خب آرزوی منه!
هر دومون رفتیم تست دادیم. دفترِ کارگردان ونک بود و مامانم مثل همیشه و همین الان هی بهم توصیه کرد که نباید خجالت بکشی، باید مثلِ خجالت‌نکش‌ها رفتار کنی تا ازت خوششون بیاد. منم مثلِ خجالت‌نکش‌ها رفتار کردم و ازم خوششون اومد.
تو جلسه های بعدی که توی دفتر کارگردان برگزار میشد گریمم کردن، لباس پرنسسی پوشیدم و جلوی دوربین شعر خوندم. (خودم نوشته بودمش و واقعا بد بود. مثلا یه جاش نوشته بودم "خالی بودم. پرِ سیبم کردی" و اون آقا اصرار داشت که اگر بگم "پر ز سیبم کردی" ادبی تر میشه ((: اما من از شنیدنِ "پر ز سیب" حس می‌کردم سیب مثل کیویه و پرز داره :)) )
گفتن بذار موهات بلند شه و وقتی برف بیاد شروع می‌کنیم. برف نیومد، گفتن بریم اردبیل که برف اومده. خونواده قبول نکردن.
 
آخرین ویرایش:
yadam nemiyad vala......o
 
من دوست داشتم معروف شم و کل دنیا منو بشناسن.
البته این واسه دبستانه قبلشو یادم نمیاد.
 
Back
بالا