جالبه من هیچ آرزویی در دوران کودکی نداشتم
یا حداقل یادم نمیاد
آرزوی الانم اینه که برگردم به دوران کودکی. دوباره یه زندگی خوب روستایی. از کله سحر بزنم بیرون تا خود غروب. بدون هیچ دوستی تنها دوستم جنیفر( اسم سگ پشمالویی که داشتم). دوباره برم تا سر بازار روستا و چیپس و دلستر بگیرم بیام با مادرم بشینم کشتی کج نگاه کنیم . دوباره دوچرخه سواری رو از پسر عموم یاد بگیرم دوباره از دوچرخه بیوفته و پام زخم شه دوباره با کمکی تو جاده خاکی دوچرخه سواری کنم. دوباره شلوارم خیس کنم و از ترس رفتن آبروم از تو شالیزار هایی که برنج هاشون درو شده بود سینه خیز خودمو برسونم خونه و دوباره سرما بخورم و بین بخاری نفتی و مبل لم بدم و کارتون ببینم. دوباره عمم تو حیاتش نون خلفه بپزه دوباره خواهرم به دنیا بیاد دوباره پنجشنبه ها خونه پدر بزرگم جمع بشیم و کلی دوباره دیگه
بعد شما انتظار دارید همچین بچه ای تو کودکیش آرزویی برای آینده داشته باشه؟؟ (:
ای کاش هیچ وقت نمیومدیم به شهر. اولش جذاب بود ولی الان ...
اشکم در آوردین لعنتیا با این تاپیک زدنتون
پ.ن: دیروز رفته بودم دیلمان اون بالا یه پسر روستایی رو دیدم که روی یه تپه به یه درخت لم داده بود . حاضر بودم هرچی دارم رو بدم که یک لحظه فقط بتونم جای اون باشم