• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بعضی وقتا عقایدت میتونن به کلی راجب یه نفر عوض بشن.
اول سال وقتی دیدمش فکرشم نمیکردم اینقد خوب و دوست داشتنی باشه اینقد پایه باشه.
اواخر اسفند تو اون بارون بهم بگه بیا بریم اجازتو گرفتم. منُ با خودش برد تا هم بستنی بگیریم و هم کلی خیس بشیم تا بعدش کلی بهمون خوش بگذره با بچها. :)
بعضی وقتا یه معلم ریاضی میتونه بهترین دوستت باشه >:D<
یا اون جمال که یه دنیا عشقه >:D< وقتی الکی الکی گفتیم میایم خونتون! و واقعا با بچها رفتیم خونشون شب نشینی :))
امسالَم امروز تموم شد با کلی خاطره های خوب!
کتک کاریای منو و فاطیما سر ریاضی و هندسه که باعث میشد اون بهترین معلم دنیا منو بلند کنه و ببره کنار خودش بنشونه :)) ;D ;;) :-"
وقتایی که جیم میزدیم و میرفتیم باهم دیگه پیتزا میخوردیم :-" :>
دوتا بهترینای دنیا معلمامون بودن تا امسال عین خــــــــــر بهمون خوش بگذره :-"
مثه روز معلم که زدیم بیرون و شیرینی و بمب کاغذی و فشفشه خریدیم. و سه زنگ پشت هم اونقد خندیدیم که جمال و کاظم[nb]مخفف فامیل معلمامونه ;D[/nb] اعتراف کنن که تاحالا اینقد نخندیده بودن :)) کلاسُ آتیش زدیم تا قرقره نخ[nb]مراجعه شود به 1 :-"[/nb] سر درد بشه و مام ولش کنیم تنها تو کلاس و بریم پیشِ جمال ;D
دلم تنگ میشه واسه فاطیمای روانی واسه آتنا. واس هانیه :)) واسه تمام اون خندیدنا و مسخره بازیا تو کلاس با معلما و معاونا >:D< :x
خوشحالم که تو این مدت بهترین دوست دنیا هیچ وقت تنهام نذاشت و همیشه پیشم بود مرررسی کلی زهرا :x :-* >:D< :x
آخرشم یه اثر اَزَمون موند! یه دوم ریاضیُ یه مدرسه ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

1393/3/18
به یکی از دوستای کلاس زبانم که زیادم صمیمی نیستیم اس دادم میخواستم ازش بپرسم میاد کلاس یانه! بهش دادم"سلام خوبی؟"گفت "شما؟"منم شیطنتم گل کرد و گفتم "نیما هستم افتخار آشنایی با کیو دار؟؟؟" B-) اونم خودشو معرفی کردو خلاصه کلی چرب زبونی کرد ;;)بعدش گفت میشه ببینمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ =))منم گفتم"بله حتما فقط جاشو مشخص کن B-)"!!!!!گفت من عصری کلاس زبان دارم و و توی کوچه ی روبه رو کلاس زبان قرارو گذاشت =))
منم رفتم اونجا دیدم با یکی دیگه وایستاده!!گفتم "عه تو اینجا چیکار میکنی؟"گفت منتظر دوستمم ;;) منم گفتم عه چ جالب منم منتظرم خلاصه یه ربع حرف زدیم بعد من به ساعتم نگاه کردم گفتم اوا چرا نمیاد؟اونم به گوشیش نگاه کرد و گفت اه سرکارم آ!!!بعد زنگ زد به من،منم گفتم"سلام عشقم کجایی پس؟" :-" خلاصه این دوست جلف ما جوری جیغ زد که من تا کلاس فقط دویدم!!! =))شانس اوردم که وقتی اومدم تو کلاس معلممون بلافاصله اومد!!!ولی بهم اس داد"خیلی بیشعوری آ من خودم میدونستم فقط میخواستم تورو امتحان کنم!! :|"
=))روز خوبی بود موجبات خندمون فراهم شد!! :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بعله!!!!
اینجانب یه بار جوگیر شدم و سحری فقط نون و پنیر و آب خوردم که مثلا قمپوز در کنم!!!!
بعد گرفتم خوابیدم!!!!ساعت 10 بیدار شدم در عالم گیجی دیدم شکمم صداها ناجوری در میاره رفتم سر یخچال و هیچکس هم خونه نبود....یه کنتاکی برداشتم خوردم ^_^!!!و همچین که داشتم دوپینگ میکردم به حال اومدم یه ذره فکر کردم که این کنتاکی ها از کجا؟؟؟یادم اومد دیشب "افطار" کنتاکی داشتیم!!!!!!!بعدش فکر کردم چرا افطار!!!دیگه یادم اومد وسط ماه رمضونیم و منم روزه ام!!!بله دیگه!!!!من یه دلی از عزا در اورده بودم و خیلی کیف داد!!!!جاتون خالی...... ;D


!!!دو تا پست متوالی!!
الان پاک میشه :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز
روزه بدی بود
نشد درس بخونم
و نشد کاری کنم
از یک نفر دوبار در عرض شیش ساعت ضربه خوردم
زندگیمو میخام جدا کنم
امروز تصمیم گرفتم
که مثل اون باشم و یک دیده دیگه نسبت به همه چی داشته باشم
شاید همین باعث بشه دیگه باهاش حرف نزنم
دلم هوای حرمو کرد
خاسم برم مسجد
ولی نشد
خدایا خودت کنارم باش و کمکم کن
ممنونم :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ظاهرا سوتفاهم بود ولی من که میدونم بیچاره مامانش اشتباه نکرده شاید این به روش نیاره اون دختره منم و منم اصلا به رو خودم نیارم ولی حق با مامانش بود درسته باباش معذرت خواست ولی من خجالت کشیدم حس مامانا اشتباه نمیکنه شاید پسرش دستپاچه شده بوده نمیدونم ولی من فقط یه سوال کوچیک داشتم من فقط میخواستم بگم اروم باش باارامش درساتو بخون من هیچ کاریش نداشتم درسته اصلا نفهمیدن منم ولی میدونن یکی هس که این شده اینی که هس وکاش من اشتباه کنم و کاش اون ادم من نباشم ردشدن از احساس ادمها سختترین کار برامنه خیلی سخت...
ظاهرا همه چی یه اتفاق بود ولی من که میدونم خدا همش میخواد بگه اشتباه نکن همش میخواد دورباشم همش منو نگه داشته که اونیکه باید ....
خستم ازبس سعی کردم فکرنکنم
دیگه تو دفترچم نمینویسم مامانم ببینه نمیتونم اون همه ابهامات رو بهش توضیح بدم خیلی هاشونو خودمم یاد ندارم


ایمان سرورپور :x
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خاطره ی عزیزم::
امروز روز خوبی بود
خیلیا رو بیشتر شناختم و:::

بابهترین دوستم کل کل کردم
معلممون فقط این وسط زد حال بود ک اشکال نداره.خدابزرگه
:-h
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روزِجالبي بود رفتم كلاس عربي ،معلمون به خاطر اينكه. هشت نفر بوديم كلاس ُ تشكيل نداد ،ياسمين بدبخت ازاشخانه اومده بود ،كلن رنگش پريد ،واقعن يه ساعت نشستيم سركلاس ولي دبير نيومد،دبيرپولكي : :>

امروز واقعن گند بود همش فحش داديم به دبيرمون ،وقتمون تلف كرد


ده دسامبر
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

وسط کلاس ریاضی(کلاس خصوصی)بودم که استادم گفت یک لحظه استراحت...عاغا مارو میگی محجووووب(اخه استاد مرد بودن) ;)) سرمو انداختم پایین با مدادم رو میز داشتم مثلا خط میکشیدم که یهو اشتباهی بجای میز روی کتاب معلمم ی خط بزرگ کشیدم :-" هیچی دیگه کلی خجالت کشیدم و تا اخر کلاس نتونستم سرمو بالا بیارم و داشتم خط هایی رو ک کشیدم میشمردم... :-[ :-[

مدیران عزیز اگه اینو دیدین لطفا ب بخش ضایع شدن منتقلش کنید :D
 
2015 خود را چگونه شروع کردید؟


کلا قضیه از جایی شروع شد که ما چندتا جوون دانشجو بدون امکانات تفریحی خواستیم یکم تفریح سالم داشته باشیم :>و البته تغییر سال میلادی رم جشن گرفته باشیم <:-Pاین شد که ساعت 8 شب از خوابگاه زدیم بیرون به قصد گشت و گزار شاد و خرامان با پای پیاده رفتیم به سمت نصف راه(چهار راهی تو تبریز)رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به برجی به اسم بلور خب دگ برای جشن گرفتن باید جاهای باحال رو انتخاب کرد :-"به قصد کافی شاپ رفتیم داخل و از شانس بد ما کافی شاپ های برج بسته بودن و رفته بودن [-( (اینجا باید بگم که تبریز ساعت 10 شب خاموش میشه :D )
ساعت 10:30 شب بود که حس کنجکاوی مون گل کرد که چرا باید 25 طبقه ساختمون بسازن و ما فقط 3 طبقه ش رو بتونیم ببینیم؟؟؟ :-/
پس گشتیم دنبال راه پله اضطراری که برسیم بالا چون که آسانسوراش دکمه نداشت(البته نمیدونم دلیلش چی بود :-/ ) در پله اضطراری رو که باز کردیم یه دیوار سفید دیده میشد با یه سری پله به طبقات بالایی و پایینی و چند تا چراغ و یه تابلو خطر مرگ :D خیلی هم امیدوار کننده
البته ما که به سمتمونم نبود حتی :D رفتیم بالا تا برسیم به آخرش جایی که تموم بشه برج و دیگه هیچی نباشه فقط خودت باشی و آسمون تیره شب و ستاره هاش وصد البته ماه ، "بچه ها به ماه لبخند بزنید ;;)"
رفتیم و رفتیم که خوردیم به بن بست ، حالا بن بست بن بستم نبود در داشت ولی درش باز نمی شد برگشتیم ، برگشتیم تا اینکه رسیدیم به یکی از طبقه ها که درش باز بود و آسانسورش هم دکمه داشت و البته یه راهنمای طبقات داشت که بهمون این امید رو داد که تو طبقه 21 یه رستوران گردون داره ساختمون 8-^ سوار آسانسور که شدیم کلی رفتیم بالا حالا بماند که از اصول سوار آسانسور شدن عکس انداختن با آینشه و خب ما هم آدمای قانون مندی هستیم :D
آخرین طبقه که آسانسور میتونست بره طبقه 19 بود و خب هدف ما طبقه 21 پس تا جاییکه میتونستیم بریم بالا ، رفتیم . در آسانسور که باز شد ظلمات محض بود و هیچی جز اون نبود البته بعد از اینکه فلاش دوربینامون رو روشن کردیم معلوم شد که در رستوران از اونجا بود ، که خب بسته بود =(( برگشتیم مث اینایی که شکست عشقی خوردن اما ما هنوز امید داشتیم پس باز،گشتیم دنبال پله های اضطراری که یه جوری برسونیم خودمون رو به آخرش و خب انتظار داشتیم که همون پله اضطراری هایی رو که قبلا دیدیم رو ببینیم اما...
اما در رو که باز کردیم واو... :o تبریز زیر پای ما بود با همه خوبیا و بدیاش ، ما سه نفر بودیم و یه سری پله آهنی و تبریز طلایی زیر پامون و آسمون سیاه بالا سرمون و خب هرجا که پله باشه دو تا راه جلو روی آدم هست یه قانع باشی و بری پایین یا کنجکاو باشی و بری بالا و خب ما آدمای بلندپروازی هستیم تقریبا و خب این یعنی رفتیم بالا و رسیدیم به پشت بوم جایی که خودتی و خودت با کلی انرژی مثبت از کار باحالی که کردی(البته برای ما که اینجوری بود) بعد کلی عکس و فیلم اومدیم پایین تو کافی شاپ همکف ، خب تا اون لحظه هیچکدوممون اطلاعی از وجود اونجا نداشت و گرنه کل این اتفاقات خوب برامون نمی افتاد .
ساعت دیگه از 11 گذشته و ما هوس فاضل نظری خوندن کردیم و خب کتابشم برده بودیم با خودمون اما اون لحظه پیشمون نبود پس کجاست؟؟
-عه موقع عکس گرفتن گذاشتمش زمین . نیاوردیش؟
+نه خب ، نگفتی که بهم :-"
خواستیم بریم بالا و بیاریمش که نگهبانه جلومون رو گرفت
-کجا؟
+وسیلمون مونده بالا پشت بوم میریم اونو بیاریم :P
-پشت بوم؟! کدوم پشت بوم؟ :-w
+همین بالای برج ، آخرش :-"
-بیاین ببینم کی به شما اجازه داده برین بالا پشت بوم ها؟ بیاین تا تکلیفتون رو مشخص کنم
خلاصه بعد کلی بحث و جدل با نگهبانه رفتیم بالا و کتاب رو آوردیم و دوباره بحث و دعوا و تا جاییکه طرف دست بند درآورد و ما با بکار بردن اصطلاح "جوونی کردیم ، شما بزرگواری کن بگذر از ما" آزاد شدیم ، ولمون کردن و خیلی ریلکس رفتیم نشستیم تو کافه یه چیزی خوردیم و بعدش اومدیم بیرون و خب تموم شد. ;))
البته تموم که نشد حالا بماند که موقع تحویل سال وسط خیابون بودیم و خسته داشتیم میرفتیم به امید دیدن آدمایی که مث ما باشن و دنبال خوشی های الکی بگردن و خب کاملا مشخصه که هیشکش نبود اون وقت شب تو خیابون و ما بودیم و خودمون و خودمون
و این هم بماند که برگشتیم خوابگاه و در قفل بود و با هزار بدبختی ساعت 4 صبح از دیوار خوابگاه بالا رفتیم و رفتیم تو خوابگاه و خوابیدیم.
:| امیدوارم 2015 سال خوبی باشه برای همه >:D<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بنظرتو من بچم ولی منظرورم بچه تره!
بچه تر که بودم عاشق پاککن های رنگی بودم
همیشه مامانم برام میخرید
هیچوخ باهاشون پاک نمیکردم
میترسیدم خراب بشن
امروز پیداشون کردم
پاز تو ی جعبه ای ک اسمش جعبه ی خرت و پرتایی که دوسشون دارم!بود
هیچکسی اجازه دست زدن به این جعبه رو نداشت
ی روز خواهرم بدون اجازه ی من اومد سر جعبه واون پاککنی که سرش جداشدهرو برداشت و اینجوریش کرد
خیلی گریه کردم
شکم قورباغه م درومده بودو گمشده بود
رفتم با خمیر بازی براش شکم درست کردم و گذاشتم اونجاش
بعدش با پانسمانسروتنش روبهم وصل کردم
چن روز گذشت دیدم خوب نمیشه
همونجوری نگهش داشتم
thumb_d1c212c96c634a73b451294a9d1e22649f690edc.jpg
 
Back
بالا