• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز کلی خوش گذشت......دبیرا ولمو کردن به امون خدا که مثلا درس بخونیم برای اتحان فردا...منو دو تااز دوستانم رفتیم زنگ میزدیم به ملت اسکلشون میکردیم از بس خندیدیم دل درد شدیم!!!!!!!
زنگ آخرم اولش بادبیرمون سر بازی فوتبال ایران-امارات شرط بستیم!بعد با رادیوگوشی یکی از بچه ها فوتبال گوش میدادیم :-ss :-ss......بعد از کلی عذاب فهمیدیم پایین دارن بازیو پخش میکنن.....سریع دویدیم پایین دیدیم.......بعــــــــــــــــــله کلی آدم دارن نگاه میکنن بعد ما اون بالا به عذاب گوش میدادیم!!!!!!خلاصه دوربین میرفت روی حقیقی ملت جیغودادشون هوابود واین وضع درباره قوچان نژادم صدق میکرد!!!!!
درنهایت دقیقه 70زنگ خورد ومارو بیرون کردن. :-w :-w :((.....منم مجبور شدم تا ایستگاه اتوبوس بدوم.....هر چند وسط راه واستادم از پشت شیشه پیتزا فروشی یک ضربه استگاهی رو دیدم :) :)......در نهایت نزدیکای خونمون صدای جییییییییییغ وبووووووقه اوتومبیل اومد منم چسبیدم به شسشه طلا فروشی فهمیدم که یکی گل زده براسرعت خود افزودم ورسیدم خونه فهمیدم قوچان نژاد عزیز بوده.......والآن از خوشحالی در پوست نمیگنجم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 :D :D <:-P <:-P <:-P:x :x :x :x :x :x
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز یه نفرو دیدم ...
یه خاطراتی برام زنده شد...
معلمم یه چی گف ک ازش انتظار نداشتم...
کاش این اتفاقات نمیوفتاد...
ولی جالبه دلم براش تنگ شده بود...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز تونستم
بعد از کلللللی انتظار بلخره تو دانشگامون ی اجرای مختصر و مفیدی داشته
باشم :D هرچند سازم ناکوک بود و وقت تمرین بسیار کم و جمعیت و هیاهو بسیار،
اما خدارو شکر تونستم راحت کارمو بکنم :)
نکته جالبش این بود ک بعد از تکنوازیم ک تو دشتی بود ی کاغذ آوردن دادن و
گفتن ک ی کمم شادش کنید بد نیست مثلن جشنه :D
نمیدونستن ک "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد..."
این نیز خاطره امرو ما :)
 
  • لایک
امتیازات: swz
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز تولده یکی از دوستام بود ک باامسال شش ساله باهم دوستیم

تولدت مبارک
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اقا برای ما امروز از عالم و ادم باریده
زنگ اول زیست داشتیم .خانم معلم سوال پرسیدن .ما در یک کلام افتضاح جواب دادیم
خانم معلم :موافقین همتونو جریمه کنیم؟
ما : نه خانوووووووووووووووم X_X :|
خانم معلم: این درسو تا جریمه نشید یاد نمی گیرید
ما : [-o< [-o< [-o<
بعد از کمی
خانم معلم : یکی یکی میاریمتون پای تخته اسم بیماری و عاملشو ازتون بپرسیم
(درس قبل نوبت اول )
ما :خانوم ما یاد نداریم نه خانوم نپرسین (همراه با هیاهو)
خانم معلم : پس ما کی ارشما اینطوری درس بپرسیم؟
ما :خانوم این هفته نه هفته دیگه شنبه
خانم معلم: خب موافقید اگر یاد نداشتین بیرونتونم کنیم ؟
ما : ای خانوم نه این کارا چیه (هیاهوی بیشتر )
خانم معلم :خب پس ما میریم بیرون
ما: نه خانوم
خانم معلم:پس با شما چیکار کنیم؟
ما:خانوم هممون باهم بریم بیرون
خانم معلم :نه باید برای خودتون یه محدودیتی در نظر بگیرید
نرگس :باشه خانوم ما صبحانه نمیخوریم
خانم معلم : نه اینکه خوب نیس
خلاصه بحث تموم شد
زنگ سوم فیزیک داشتیم و درست قبل از ورود اقا معلم بچه ها قرص اهن رو ریخته بودن رو میز اقا و بعد دست یکی از بچه ها خورد همش ریخت رو زمین
اقا معلم اومدن تو کلاس اول کلاس بحث فوتبالیستا شد و ایشون شروع به صحبت کردن که پول ماهارو دارن میدن به فوتبالیست ها
بعد درس رو شروع کردن
وسط درس
اقا معلم: این قرصا چیه ریختیییییین؟؟؟
ما: قرص ؟ قرص چیه؟
تا اخر زنگ اقا هرچی قرص اطراف میزشون ریخته بود رو با پا انداختن پایین سکو
سمانه:خب چه فرقی داره اونا بالا باشه یا پایین؟
اقا معلم :اخه میخوام بگم خانوم رییس بیاد ببینه
من:جدا؟؟؟؟؟
اقا معلم : ها به جون پسرم
(معلممون اصلا پسر نداره)
نرفت بگه ولی ما رو غصه داد
میگه اگه من جای مدیرتون بودم همتونو میریختم تو حیاط یه چوبم میگرفتم دستم میگفتم بدو ...
ما : خب الهی شکر که شما نیستین :D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

21 فروردین روز مادرم که هستش...
ساعت 6 تقریبا باران دارد تمام میشود و تو میترسی!فکر میکنی اگر تندتر راه بروی بیشتر باران میخوری و به این فکر احمقانه میخندی!
بعد بیخیال همه چیز میخندی!هی میخندی تا از رو بروی! کاپشن را در می آوری و با مانتو باران را حس میکنی.و فکر میکنی کاش میشد این را هم در بیاوری!و باز به این فکر هم میخندی!متوجه نگاه هایی میشوی که دنبالت میکنند!و به همه ی آنها و فکرشان میخندی .
بعد به خودت میگویی دیوانگی هم عالمی دارد.به خودت میگویی :نکن!اینقدر فکر نکن!بذاز جهان همینطور ساده بگذرد
بعد یادت میاد گذشته ها .. 7سال که رفته [nb]7سال پیش چنین روزی :(( [/nb] .. به قول ابی هزار ساله که رفتی من هنوزم پشت شیشم... باورش سخته که نیست ..دلت خیلی تنگ میشه ...با خودت میگی کاش اون موقع خودم بزرگ بودم ازت مراقبت میکردم :-<یادت میاد داستان فصلنامه یلدا رو که ميخوندی بیشتر نبودشو حس میکردی ...یهو یادت میاد وقتی اون سال لعنتی بابا زنگ زد مدرسه فهمیدی چی شده و کل ساعت مدرسه رو گریه میکردی...
با خودت میگی چقد زود میگذره... انگار همین دیروز بود... هیچوقت فراموش نمیشی...
بعد shuffle گوشی را فعال کرده ای و میگذاری از بین همه ی آهنگ هایت او انتخاب کند- که به آهنگ
"خونه"شاهرخ میرسد " شعر تنهایی خونه دیگه خوندن نداره/وقتی همخونه نداری . خونه موندن نداره"بغضت را قورت میدهی و ادامه میدهی به آهنگ "دیوونگی" سیامک عباسی میرسد. "میخوام دیوونه باشم تا به این دنیا بفهمونم/میون این همه عاقل فقط من گیج و دیوونم"
یک کوچه را که کمتر چراغ دارد برای پیاده روی انتخاب میکنی!آدم ها هنوز مشغول نگاه کردن تو اند!به جهنم!
باران تقریبا قطع شده اما بوی خاک تورا به کوچه ها میکشد
آهنگ بعدی مازیار است.میگوید "داره بارون میباره،اما چه فایده داره،وقتی تورو ندارم که بشینی کنارم"
بعد از آن میرسی به آهنگ "10سال " که حتی نمیدانی خواننده اش کیست!فقط میدانی حسین غیاثی در ترانه شاهکار کرده است
بعد ناگهان فکر میکنی "پس چرا دیگر نمیخندم؟!" آهنگ هم عوض شده است.آهنگ جدید محسن چاووشی است.شروع که میشود نمیفهمی چه میگوید.همین را بهانه میکنی و میخندی!
بعد البته باز محسن و حسین هم به باران رحم نمیکنند! "به تو فکر کردم که بارون بباره!"
متوجه میشوی که راه را دیگر نمیشناسی.باز هم میگویی "به جهنم!"
فکری به سرت میزند!میروی به آن سمت که ابرهای بیشتری دارد.میخواهی بروی دنبال باران!
پس سرت را رو به آسمان میگیری -کم کم داری میلرزی از سرما- و میروی به سمت باران!
سرما را در عمق جانت حس میکنی!لذت میبری.
دست هایت اذیت میکنند."این لعنتی ها همیشه زود سرد میشوند!"
فکر میکنی که "کاش یکی بود دست هایم را بگیرد"
بعد دست هایت را میگذاری زیر کاپشنت و به خیال قبلی میخندی!کسی را میخواهی چکار.کاپشن به این گرمی!"بلندتر میخندی"
یغما گلرویی است که این بار میخواند! "میدونم وقتی که بارون تو شب میباره بیداری"
بعد محسن یگانه میخواند "از این خیابونا هروقت رد میشم.....اینقدر که با فکرت قدم زدم اینجا/حتی خیابونم از قدمام خستس"
یغما میخواند "وقتی که تو نیستی پیش نگاه من،دنیا میشه پاییز تهرون میشه لندن، بارون میاد شر شر یکریز و بی وقفه...."
جلوتر که میرود میگوید "اما زمانی که میگی منو میخوای/وقتی که بعد از قهر سراغ من میای/خوشبختِ خوشبختیم من و تو و مردم....."
باز به فکر فرو میروی با خودت میگویی ینی از اون بالا داره منو میبینه؟ باران هم دیگر نمیبارد
یهو خواننده میگوید " اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی" یادت می آید این آهنگ رو اولین بار چه کسی بهت معرفی کرده بود..باز به فکر فرو میروی ماه و ماهی ولی اسم خواننده اش را به یاد نمی آوری... با خودت میگویی اگه بود...
بعد مسیرت را عوض میکنی.یاد شخصیت کتاب یلدای "میم مودب پور " می افتی -که فکر میکنی حالا که بزرگ شده ای خواندن آن ها لوس و مزخرف است- که در توصیفش آمده بود "وقتی که راه میرفت،سر هر پیچی نمیتوانستی تشخیص بدهی که میخواد به کدام طرف برود" و ناخودآگاه میشوی همان!
کوچه ها را میروی و می آیی و اصلا هم مهم نیست که کجا!
تصمیم میگیری برگردی.اینبار به حست رجوع میکنی
سعی میکنی کوچه ها را به خاطر بیاوری و همان راهی را که آمده ای برگردی
یک پاکت سیگار را روی زمین به یاد می آوری.یاد شعر دوستت می افتی "حواسم نیست،هوا سم میشود!)
آهنگ هایت را با دقت بیشتری گوش میدهی
کم کم لازم میشود هر چند قدم بینیَت را محکم بالا بکشی.با خودت فکر میکنی این که از همه چیز لذت میبری آنقدرها هم بد نیست اصلا خودش نعمت است!دنیا را همیشه زیبا میبینی.
صدای محمد علیزاده می آید "جز تو کی میتونه تو قلب من جا شه"
یادت می آید که با این آهنگ از یک نفر خاطره داری
بعد جستجو میکنی -در ذهنت- که چه آهنگ هایی تو را به چه افرادی میرساند
و آنقدر آدم و آهنگ به ذهنت میرسد که بیخیال میشوی
از "ماشینِ مشدی ممدلی" گرفته که در ماشین همکار پدرت در کودکی شنیده ای،تا آهنگ "نمره ی بیست کلاسو نمیخوام" که چهارم دبستان با دوستانت میخواندی.تا همین "جز تو " و هزار کوفت و زهرمار دیگر!
میگویی زهر مار،یاد شعر قیصر امین پور می افتی "من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم"
کم کم مسیر برایت بیگانه میشود.حتما این قسمت ها را "سر به هوا!" عبور کرده ای
گوشیت را در می آوری و نام "مریم حیدرزاده" را سرچ میکنی.shuffle را قطع میکنی تا پشت سر هم صدای او را بشنوی
یک نفر میگوید :زیر باران باید رفت!
خوشحال میشوی.سهراب اینقدر بزرگ بوده است که همه میدانند "زیر باران باید رفت"
سرت را رو به آسمان میگیری تا چشم هایت را بشوری و به این حرکتت هم بخندی
دیگر آهنگ نمیگذاری.صدای باران را گوش میکنی قدم میزنی تا باران قطع میشود
خیس شده ای و سبک.اما گریه نکرده ای.
از باران تشکر میکنی...
دلم بدجوری گرفته... توان ادامه دادن ندارم
بیشتر از مامانم روز مادر رو به مادر بزرگم تبریک میگم که چهار سال بدون وجوده مامان و بابام بزرگم کرد...دلم ميخواست روز مادر اونجا بودیم ولی حیف راه دوره :-<
میروی توی اتاقت تا به تکرار هایت برسی......

+ اینو اینجا میگم که همیشه یادم بمونه.... بهترین دوستا رو دارم وقتی تو بدترین شرایط هم پشتتن این فوق العادس :x

+خاطره تلخ :-<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

اوهوم

خب آقا من زیاد قریحه تعریف و اینا ندارم :)) همینجوری با زبان عامیانه میگم دیگه :))

ما امروز امتحان زمین داشتیم بعد خب از اونجایی که من خیلی درس خونم و اینا و همه از شرایط تحصیلیم با خبرن دیروز صبح کتابو باز کردیم :-"

خب یه نگاهی زدیم به کتاب با یه عالمه اسم کانی و سنگ و کوفت و زهرمار روبرو شدیم :-" از خدا چه پنهون از شما بندگان خدا هم پنهون نباشه

اولش فکر میکردیم اینا اسم غذاست بس که اینا در طول ترم به گوشمون خورده بود :-"

هیچی دیگه یه چند دقیقه گذشت منم دیدم هیچی یاد نگرفتم گفتم بیخیال شب تو خونه میخونم [nb]خونه مامانبزرگم بودم[/nb] شب اومدم خونه خب

این جی پی ها و کوفت و زهر مار و حموم و هزار بدبختی ریخت روسرمون.نیم نگاهی به ساعت زدیم دیدیم بــــــــــه ساعت 11ه.منم خسته کوفته

گوشیو روی ساعت 3 کوک کردم بخونم.ساعت 3 برپا رو زدم وایبرو واتس اپ رو چک کردیم دوباره خوابیدیم بعد صبح که پاشدم یادم اومد

من باید ساعت 3 میخوندم و یادم رفته.[nb]ناشی از علاقه وافر[/nb] رفتیم مدرسه تو سرویسم که خب مسلما آدم باید بخوابه و جای خوندن نیست

توی مدرسه هم که دوستان رو بعد دو روز زیارت کرده بودیم یه عالمه حرف و خبرو اینا خلاصه ما رفتیم سر زنگ زمین X_X

امتحان گرفت و بنده با اقتدار فقط سوال اولو بلد بودم :)) [nb]چه رویایی [/nb] #جدی

تقلب هم که عرضه ندارم بکنم هیچی دیگه بنده از 20 نمره 0.5 نمره نوشتم.کلا صبح گندی بود.

تاریخ که داشتیم با فاطمه خیال می بافتیم و اونارو به طور مصور روی کاغذ پیاده میکذردیم :)) شیمی هم که زنگ سومه آدم بدیهتا اون موقع باید

بخوابه زنگ آخر هم که ادبیات داشتیم ولش کنین از بس شعر عاشقانه خوند تمام احساسات من باهم درگیرن از عصر.اعصاب نمیذارن برای بچه های

مردم.

اومدم خونه خواستم مثلا درس بخونم و از امتحان زمین شناسی عبرت گرفته باشم ساعت 4 دیدیم یک گروهک تروریستی موسوم به مهمان عیدی

وارد خاک خانه ما شدند.[nb]مهمونیای عیدی ما تا اردیبهشت ادامه داره [/nb] الانم که در حضورتون هستم و دارید ازم بهره می برید راه

گریزی زده و خود را به قلعه خود رسانده ام تا عمق فاجعه امروز را برایتان بازگو کنم. :))

حالا شما دیگه برید بخوابید ما حالا حالاها اینجا حیرونیم به لطف اینا.

زهرا عرب پور

شنبه 22/فروردین/1394

تاریخ میلادی هم نمی نویسیم ما وطن فروش و اینا نیستیم.

صلواتی عنایت کنید.السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
 
Back
بالا