• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

می دونید همیشه یه سری ادم تو زندگیمون هست....خیلی دوستشون داریم حرفاشون برامون مهمن....می دونید تک تک ما تو زندگی سرمایه گذاری عاطفی می کنیم رو یه سری ادم..... رو دوستامون رو خانواده کسی که باهاشیم....می دونید کی اوضاع خراب میشه؟ اینکه تمام دوست داشتنتو محدود به یه نفر کرده باشی....اینکه تا زمانی که با اون بودی دوستی نداشته باشی،تک تک حرفا...حس ها...بیرون رفتنا...چیزای جدید امتحان کردنا....موهات... لبخندات...گریه هات...خوشحالیات...عصبانیتات... همه چیزای زندگیت...برای اون بوده باشه...یعنی اصلا توی اون خلاصه بشی
و یهو و خب یهو بره... اون زمانه که باختی....می دونید انگار یه قسمت وجودت گم شده....یه قسمت نه،کلش.
به خودت میای می بینی خنده رو لباشه ولی خنده رو لبات نیست....
به خودت میای می بینی کلی دوست داره ولی تو تنها دوستت اون بوده....
به خودت میای می بینی تک تک لباساتو که الان تنته اون انتخاب کرده...با هم خریدیشون....به خودت میای می بینی نصف سلیقه و عقیدت مال اونه....یه جا بین خودت و اون گم شدی....می دونید سخته یهو همه چیزو ببازی....انگار که زندگیت غرق شده باشه...می بینی اون هنوز زندست و فقط تویی که داری می میری.....
قبلنا فکر می کردی بهتره زیاد بهش وابسته نشی....خودت باشی محکم و قوی....ولی الان می بینی هیچی جز اون نیستی....همش می ترسی حال اونم مثل تو باشه....انقدر احمق باشی که تو این موردم نگران خودت نه...نگران اون باشی،نگران باشی نکنه اونم مثل تو بشه،مثل تو داغون شه.... سخته یه شبه زندگیت به باد بره
می دونید خوبه که کلی دوست دارید،می تونید به تک تکشون اهمیت بدین...،از دستشون ناراحت بشین... برنجید...،گریه کنید... براشون واکنش نشون بدین...،خیلی خوبه....
چون اگه یکیشون بره فقط یه بخشی ازتون می میره نه همش....خیلی خوبه این.....ولی وای از اون روزی که دیگه هیچی نداشته باشی....هیچ کاری نتونی بکنی،بی حس...
من زندگی رو به بدترین شکل باختم :)
دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم حرفی از عقلِ بد اندیش به یک مست زدند باختیم آخرِ بازی همگی دست زدند...
به قول شاعر :
تمام سال وفادار دوست تا سر ِ مرگ
از اعتماد طنابی به گردنم افتاد
دلم گرفت دلم مُرد، که رفیقم بود
کسی که صندلی زیر پام را هُل داد

تمام
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

شاید تعریفِ واژه‌ی «خاطره»، برای یک‌روز، چیزِ زیادی باشه. شایدم چون همیشه خاطراتِ یک‌دوره ثبت‌شده، خاطره‌ نوشتن برای یک‌روز، چیزِ سختی باشه. حال‍ابه‌هرحال بنویسیم، بل‌که یکمی آروم شدیم. :]]]
[عدمِ وجودِ مکانِ امن و بدونِ استرس، برای حرف‌زدن.]
-
نوشته‌ای برایِ دوست‌نداشتنی‌ترین‌دوست‌داشتنیِ روزِهای گرمِ تیر.
-
یادمه یه دوستی بود، می‌رفتم پیش‌ش، می‌گفتم من مثل‍اً نمی‌تونم فل‍ان کارُ بکنم؛ هرکاری هم می‌کنم، انگاری قرار نیست درست‌شه، چی‌کار کنم؟
می‌گفت انگشتای پاها و دستاتُ بیار بال‍ا، برو برای خودت کاپوچینو درست کن؛ [حتّی تو این گرما] بیا بشین کنارِ کولر، صدمرتبه ذکرِ «گورباباش.» ُ بلندبلند تکرار کن، آروم می‌شی. واقعاً «گورباباش.» تثبیت می‌شه برات.
اوّل یک‌نگاهِ پوکرفیسانه کردم؛ بعدم با فرضِ شوخی بودن و مسخره‌بازی و آروم‌کردنِ حالِ خرابِ من، به‌جمله‌هایی که می‌گفت، فکر می‌کردم. یه مدّت گذشت؛ هرکاری که انجام نمی‌شد؛ سریع می‌گفتم«آخرش که چی؟»،«گیرَم که من فل‍ان کارُ کردم، چی می‌خواد بشه مثل‍اً؟»،یا حتّی«چه تفاوتی داره که من این‌کارُ انجام بدم یا نه.».
شده‌بودم یک‌آدمِ روشن‌فکر-نما- که برای هرکاری، تأکید می‌کنم هرکاری، صدجور فکرِ مسخره می‌یومد تو ذهن‌م و آخرش هم انجام‌ش نمی‌دادم. شده‌بودم آدمِ فل‍اسفه‌برخورد‌طور. با آدمی هم که دَرک‌م نمی‌کرد، مثلِ یک‌آدمِ احمق رفتار می‌کردم و رابطه‌م باهاش کم‌رنگ می‌شد به‌مرورِ زمان... . که من خودم احمق‌ترین بودم به‌وضوح نه آدم‌های اطراف‌م.
این‌که به‌این نتیجه رسیدم هرچه‌قدر بیش‌تر به‌فرآیند انجامِ هرکاری فکرکنی، کم‌کم، قابلیّتِ انجامِ اونو از دست می‌دی. که این وحشت‌ناکه. مثل اون زمانا می‌موند که بچّه‌تر بودم و همه‌ش برای خودم ریمایندر بودم که یادم نره نفس بکشم و یهویی خفه‌شم. :‌‌)) آخرشم نمی‌تونستم نفس بکشم و مامان‌م می‌یومد از خفگی نجات‌م می‌داد. :‌‌)) که واقعاً این قضیه واقعی‌ه. نشید/نشیم/نشند/ این‌جوری. حسِّ اصل‍اً دوست‌داشتنی‌ای نیست.
پی‌نوشت: بی‌مربوط‌ترین و مزخرف‌ترین پستِ قرنِ تاپیک.
پی‌نوشت: هیچی صرفاً. «که تو می‌دمی، آفتاب می‌شود.» صرفاً.
پی‌نوشت: برای روزِ دوست‌نداشتنی. که دوست‌ش خواه‌م داشت. بوس بر او باد.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

23 تیر...
تولد خاهرمه...توافق ک ب نتیجه مطلوب رسید...خیلی خوشحالم...صب حدودا 3 ساعت زل زدم ب شبکه خبر ک اقای ظریف بیاد برای سخنرانی...دمش گرم!
امروز میشه یک سال و یک روز...پارسال مث دیروز ساعت 5صبح بدترین لحظات رو سپری کردم...اما الان خوبم...گاهی غمگین میشم...اما خووبمم...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز ...
مثل همیشه .
روزمرگی ، بی حالی .
زندگی ِ یکنواخت ِ مسخره ...
اما من همیشه آدمی بودم که توی گذشته زندگی کرده م .
از بچگی .
از بچگی ، حسرت قبل ترها رو خورده م .
و امروز اتفاقی اینو پیدا کردم :



SCX_3200_20150819_18354107.jpg




خواستم به من ِ دوازده ساله ی اون روزها بگم که ... درست حدس زدی ، حسرت می خورم . چه جورم حسرت می خورم . دلم برای تو ، و برای همه ی روزهای دوازده ساله بودن تنگ شده ...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز بسی خوبی بود من فهمیدم هیچ دوستی ندارم :x همه به فکر خودشونن... اخه قراره از مدرسه به خاطره اتفاقی که من در جریان نبودم ولی متاسفانه انگار همه کاره من بودم :)) اخراجم کنن #:-S دم همه ی دوستانه به اصطلاح fake گرم ، کلی خندیدم وقتی فهمیدم چی کارا کردم ، ولی خوب احتمالا روحی چیزی در کار بوده اصلا مهم نی مهم اینه که همه جا زدن 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ساعت 3شبه...
مینویسم "امشب چقدر غمگینه...
قلبم میسوزه، ولی سرم و بالا میگیرم و میخندم
چه آینده ی قشنگ و دوری...: )
" + من دوست دارم، لجباز و احمقم!
واست 'فروغی' میزنم،
+ نزاریم تموم شه !
فک میکنم به اخم کردنات وقتی ازم عصبانی بودی، واسه چشمای مهربونت،به لحن صدای آرومت...صدای خنده هات تو اون وویس حتی...
به شبایی که چند ساعت برام بی وفقه حرف میزدی از زندگی، مدیریت ، روزی که گذروندی و برنامه های فردات...
به قهر و آشتی فک میکنم . به لوس بازیات، واسه وقتایی که بهت میگفتم 'ديگه دوست ندارم ' و عصبانی میشدی....
خشنی ، بهم میپری....
ولی دوست دارم....نمیتونم ازت ناراحت شم و کینه به دل بگیرم
کاش دل نداشتم... احساس نداشتم....من ... دوست دارم نه واسه وقتایی که هستی... تو ذهنمه، تو قلبمه، دوست دارم واسه خودت اولین بار دلم لرزید، تو ی لحظه هیچی ندیدم، نشنیدم نفهمیدم، فقط تو بودی !...
یه لحظه ی خفن: )
گفتن همه ی این حرفا سخت ترین کار دنیاست: )
با تموم رفتارت دوست داشتم .... همین شخصیتته که دوس داشتنیه....: )

دارم میمیرم..: )
تموم شه این لعنتی.....

یه پلان رویایی...."

مینویسم "خوب بخوابی"
مینویسه "خوب بخوابی"
.
روی تخت غلت میخورم و آروم میگم کاش خیلی چيزا خواب بود ... :')
.
"از دست من میری، از دست تو میرم
تو زنده میمونی، منم که میمیرم"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز صب که از خواب بلند شدم اولین کاری که کردم رفتم ساعت دیواری اتاقو نیگا کردم؛تا دیدم ساعت 7:30 هس،سریع برگشتم و دوباره خوابیدم :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
و خواهر من در تمام این لحظات نظاره گر بود :-" :-" :-"
قیافه ی خواهرم: :-?? :-?? :-?? :-??
قیافه ی خواهرم کمی بعد: :)) :)) :)) :)) :)) :))
و قیافه ی خواهرم کمی بعدتر: =)) =)) =)) =)) =))
صدای ذهن خواهرم:این چشه؟؟!! :o :o :o :oنکنه باز دیونه شده باشه؟؟!!!!! :o :o :o :o
قیافه ی من: (:| (:| (:| (:|
من برم تو افق محو شم :-" :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

فردا نوزده مهره واقعن سه سال گذشت ،سه سال ،يعنى هزار سال براى من ،نوزده ى مهر،هروقت برام تكرار شد جز اشك چيزى نداشت برام ،همه ى دوستامم ميدونن نوزده ى مهر هميشه برام عذاب اور بوده وخواهد بود ،امروز وقتى دوستم منو ديد گفت نيلو نوزده ى مهره فردا، خوبى ؟من اره خوبم گذشت م همه چى ،دوستم:نيلو صدات گرفته نكنه باز مريضى ،من هاع انفلونزام :(

نوزده مهر سه سال پيش ديگه تكرار نخواهد شد ،تمام


خداحافظ
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من و دوستم :x مهرناز :x از ساعت 4:45 تا ساعت 7/5 رفته بودیم کتابخونه >:D<
هم درس خوندیم هم کلی خندیدیم هم شیرقهوه و چیپس خوردیم =P~ >:D<
خیلی کیف داد خیییییلی
ناگفته نماند تبلت های خودمونم اورده بودیم :D :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ديروز روزه جالبى بود

رفته بودم خونه ى دوستم كه باهم درس بخونيم،اون م چى هيلگارد كه هيچى نمى فهميديم ،مثن نيم ساعت ميخونديم ،يكم تبادل نظر مى كرديم درمورد روان درمانگرى ايناتحليلاى من به قوله سارا جالب بود،تحليل گرم براى خودم :))

بعدش از درس خوندن يكم من غر زدم از گذشته ،سارا بدون هيچى فقط اشك ريخت بغلم كردُ كاشكى زودتر دوستم ميشدى :(( درمورده نسترن هم خيلى حرفيديم از خاطراتم مى گفتم كه چه جورى هميشه پشتم وايستاد،بعدش يكم از بچه هاى دانشگاه غيبت كرديم بماند كه انقدر خندمون گرفته بود كه مامان سارا اومد تواتاق گفت چى شده انقدر مى خندين؟ :))

سارا هم مثل من غر زد يكم از عاشق بودنش،منم هعى مى گفتم بگذر ازش بابا،ارزش نداره ،انقدر خوش بين نباش :| بعد رفتيم تو گروه تلگرام بچه هاى كلاس جر وبحث سجاد وفرشته :)) يعنى مُردم ازخنده

عالى بود اصن
 
Back
بالا