• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خب تموم خاطرات از ساعت 4 ونیم شروع میشه که ازماشین پیاده شدم وهمینطوری کنار چند تا اتوبوس راه رفتم وهمشون منتظر وایستاده بودن تا من سوار شم [اولین دفعه ای که خودم تنها منتظر اتوبوس ـی بودم و دنبالش ندوییدم تقریباً] و بعدش یه خانوم بهم گفت بیا اینجا جاعه وصندلی پشتی ومنم روی صندلی پشتی نشستم وگفتم که مرسی اینطوری راحت تره وقبلش چون من کارتم شارژ نداشت یه خانوم ِ کالسکه به دست با چشمای درشت [بعد که بچه ش رو با چشمای سبز خیلی درشت تر دیدم نظرم راجبش عوض شد ویاد فیلم بیگ آیز افتادم ] بهم گفت که برو بشین من اگه داشته باشه من کارتم واست میزنم و نشستم کتاب گرفتم دستم وخوندم وبعدِش تا سه تا ایستگاه وایستادم کنار در واسه اینکه رد نشه ازایستگام و ازاون خانوم درمورد زدن من کارت واسه ی خودم پرسیدم وگفت که نداره وپول قبول میکنن ومنم به مامورش گفتم که من نزدم واینم پول آقا ! و اونم گفت تو اتوبوس بعدی که سوار شدی وعمومی بود بزن وبعد من که بلد نبودم هرتیکه مسیرو دنبال یه گروهی میرفتم که فکر نکنه کسی توتعقیبشم وبعدشم رسیدم ورفتم تو و زنگ زدم ویک مسیر کوچیکو گرفتم وبعد کنار جمعیت روی سرامیکا سمت راست چهار زانو نشستم ویاسین خوندم و بعدش رفتم سمت پنجره وگفتم زیبا میشه اگه یه چیزی گره بزنم و یکمی هم جلو رفتم وبعد که دیدم همه دارن لورده میشن بیخیال شدم واومدم بیرون وبه نرده های سبز تکیه دادمو هی زیرلبی چیزی میخوندم که دیدم چند نفر دارن منو به خودشون نشون میدن وبعد یه برگه درآوردم وشروع کردم به خوندنش و بعدشم گوشی رو گرفتم دستم که مردمو نگاه نکنم و جاهایی که لازم بود مثل بقیه خم شدم ولبام رو تکون دادم واومدم بیرون و کنار سنگا وایستادم ویک خانومی هم داشت تعریف میکرد از جریان خونریزی پهلوش وخوب نشدنش وترسش ازاون موقع ودور موندنش وبچه ش هم با صورت سبزه دورش می پلکید وچشم های هردوتاشونم سبز بود و بعد اون خانوم پاشد رفت وخداحافظی کرد ومن نشستم رو سنگ سرد وکیفور شدم و خانوم مسن کنارم درمورد شوهرش که یک سال پیش فوت شده بود وتالم روحش بعد ازاون صحبت کرد [دقیقاًگفت تالم روح ] و گفت که از ما که گذشته ولی این هوا وتابستون واسه ی عشاق خوبه که تا سه صبح بشینن وبعدش من گفتم که ازما که گذشته وگفت که نگو این حرفو وبعدش خدافظی کرد ورفت ویه پیرزن با یه برگه اومد سمتم وازم آدرس پرسید وبلد نبودم ونشست کنارم تا یک آقای لباس آبی ازکنارمون رد شد و ازش آدرسو پرسید وبعدشم ازمن تشکر کرد ورفت [نمیدونم چرا ازمن تشکر کرد و اینکه زن صددرصد شمالی بود ودرمورد گم شدن وسایل ِش صحبت میکرد ] و بعدش دوستم اومد و باهم دوباره رفتیم تو و آب خوردیم ودعا وعکس و مراسم روتین وبرگشتیم ورفتیم یک کافی شاپ که فقط از 4 تا میز قرمز عهد بوق و یک بوفه تشکیل شده بود توی طبقه منهای یک یک پاساژ و دوتا کاپوچینو خوردیم دونه ای سه وپونصد [جک :)) ؛ تورا بیکا رو یارو توی لیوان ریخته بود اورده بود ] و بعدش رفتیم و x [یک سانسور قشنگ ] وبعد رفتیم و مثل پارسال لواشک لوله ای ازیک مغازه ی دیگه که هیچوقت ازش لوله ای نمیخریدیم خریدیم و سوار اتوبوس شدیم ومن کنار پنجره نشستم ولواشک کلفت رو گاز زدم ودستام زنچ شد ویکم خندیدیم وبعد پیاده شد ورفت ومنم کتابمو درآوردم و پاهامو روی سکو گذاشتم وشروع کردم به تموم کردن اون سی صفحه ای که مونده بود و یک خانوم گیج ِ موطلایی هم آخراش اومد کنارم نشست ومن ازکتابم یک صفحه موند واز اون خانوم آدرس پرسیدم واشتباه گفت ومنم اشتباه پیاده شدم و[ تو ایستگاه صفحه آخرو خوندم چندبار وگفتم که چی ؟]ولی دقیقاً همون مسیری بودکه میخواستم برم وفرقی نکرد وموقع سوار شدن به اتوبوس دوست پارسالم اومد پایین ومن «سلام ، خوبی ؟ ،من باید برم بالا،خدافظ » رو تو یک دقیقه گفتم واونم گفت سلام ودست داد ورفت ومن دوباره سوار شدم ودختر کوچولوی پشت سرم که دفعه اول بود سوار اتوبوس شده بود هر دو دقیقه آدرس رو با ذوق وشوق واسه خواهر 14.15 سالش تعریف میکرد وخواهرش هر دفعه لحنش جدی تر و خشن تر میشد و آخر سر تو با خنده قضیه رو فیصله دادی و فهمیدی که بچه ها گاهی اوقات میتونن شیرین باشن [ :x].
یک عکس هایی بود که یکبار که بچه بودم خونه ی خاله مامانم دیده بودم وتوش دخترای بد وگناهکار شکل میمون وغیره درومده بودن و من اونجا وایستاده بودم وبه ذهنم فکرمیکردم که کثیف شده وهر لحضه منتظر بودم که تغییر شکل بدم وبعدش مردم منو با دست نشون بدن وازم به عنوان درس عبرت وگناهکار یاد کنن .پس برگشتم وبلاکش کردم واس هاش رو هم پاک کردم و زنگ هاش رو نیز وازش عذر خواهی کردم .
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه


اينارو سركلاس فيزيك بلند بلند ميخوندم و مينوشتم.




امروز ٢٧ بهمن سال ٩٤ مي باشد ٤ نفر از بچه هاي كلاس ما به اردوي مشهد رفته اند ما ديروز با هم توطئه كرديم كه در ساعات بيكاريمان به سينما برويم اما مدير و معاون مدرسه ي ما بدجنسي كردند و ما را علاف در مدرسه نگه داشتند الان ساعت ١٠:٢٠ دقيقه است و ما سر كلاس فيزيك داريم با موبايل هايمان كار ميكنيم بعضي ها فيلم ميبنند بعضي ها هم در و ديوار را نگاه ميكنند برخلاف روز هاي ديگر خوابمان نمي ايد دلارام درس ميخواند او ١٢ اسفند فاينال ادونس ٢ دارد او قرار است هفته هاي اينده را به مدرسه نيايد و درس بخواند او كاملا اگاه است كه خانم حصيبي به او مجوز ميدهد او ميخواهد مترجم شود و پايان نامه هاي اينده ما را ترجمه كند مفتي هم كار نمي كند و بسيار پول ميگيرد اما هميشه پول ندارد و هميشه احساس بديختي فقر گشنگي و خستگي ميكند و از بچه ها ميخواهد كه رمان مي بيفور يو را برايش بگيرند پول رمان زياد است و او پول ندارد از همينجا براي او ارزوي موفقيت در امتحانات سخت و طاقت فرساي كانون زبان ايران را داريم.
الهام از رديف اخر اشاره ميكند كه درباره ي من بنويسيد.
و او ميخندد. امروز برخلاف روزهاي ديگر خميازه نميكشد و فقط ميخندد (دلارام ميرود چايي و خيار بياورد) ما يعني من و الهام ديروز يا ديشب به جلسه ي پنج نفره رفتيم يا به قول ريحانه جلسه ده نفره نقل قول از الهام كه ما از جلسه پنج نفره دريافتيم كه اقاي انصاري دكتر است بسيار پز پزشك بودن وبيمارستان رفتن و كنترل زمانش را ميدهد و اينكه كتاب نوروز كه ١٦ هزار تومان ميباشد بايد بخريم خرده هاي ساندويچ نون پنير من روي كيف الهام كه پشت سرم است ريخته است او عصباني ميشود و به طرف من يورش ميرد
من: اره گفتم.
مهتاب ميخندد.
هانيه هم ميخندد
و من روي اعصاب فردوسي هستم.
ام فروه ميخندد خانم فيزيك به من بد نگاه ميكند فك كنم نظري هم ندارند خوب ميرويم سراغ ادامه ي داستان الهام
چيزي به دهنم نميرسد او چيزي نمي گويد اشاره اي هم نمي كند
پس برويم سراغ سارا كه با ريحانه صحبت ميكند
ريحانه برادري دارد كوچكتر از خود او كلاس ششم است و در ازمون سخت تيزهوشان مانند خودش قبول نشده است اما چون ريحانه بسيار غيرتي است ما ديگر وارد جزئيات نميشويم ريحانه صبح ها ساعت ٦:٣٥ دقيقه در مدرسه حضور دارد ولي با سرويسش هيچ وقت دعوا نميخند و هميشه سخرخيز است
ريحانه ميگويد كه سرويسشان ميگويد كه بايد كمك درامد ديگري هم باشد زندگي خرج دارد و ان ها بايد منبع درامد او را در نظر گرفته و صبح ها سحرخيز باشند.
صداي راحله از كلاس كناري مي ايد احتمالا دارد جبر براي نگين ر توضيح ميدهد هانيه از كنار من ميرود و حوصله اش سر رفت است ام فروه هم قبل از ان رفته بود كنار فردوسي به تماشاي فيلم كره اي بنشيند دلارام با چايي تيل و مقداري قند مي ايد طبق درس زبان فارسي ما واحد شمارش قند حبه است پس او با يك حبه قند مي ايد. دلارام خاطره تعريف ميكند و درس نمي خواند.
ام فروه خسته شد ولي من خسته نشده ام و از اين كار لذت ميبرم شارژ من ١٣ درصد است
الهام به كنار من مي ايد و ميخندد.

فردا با بچه ها صحبت كرديم كه به مدرسه نياييم اما من ميدانم كه فرخ رو و دوستان جاهالي اش به مدرسه مي ايند و با خانم شيمي تست شيمي كار ميكنند فردا خانم توانا ميخواهد با ما درس كار كند فردا روز بدي است.

پنج شنبه امتحان المپياد رياضي و چهارشنبه امتحان المپياد فيزيك است الهه فيزيك و نجوم است و براي او ارزوي موفقيت ميكنيم
دلارام ميرود كه درس بخواند...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

این بیت ودوستم سر زنگ هندسه سروده:
بین من و تو خط منلائوسیست
بگو کجای این مثلثی
:D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من و چندتا از دوستام باهم قرار گذاشتیم که از سایت بریم بیرون و وقتی هنوز چند نفر تو سایتن fart bombبزنیم و خودمون بریم تو حیاط و عکس العملشونو ببینیم :D
صدایه جیغ و دادشون کل مدرسه رو ورداشت همه پنجرها رو باز کردن و مقنعه ها شونو تو هوا تکون میدادن که بو بره بیرون درحالی که بمب تقلبی بود و اصلا بو نمیداد.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خب امروز یکی از روز هایی هستش که به زودی به جهنم تبدیل میشه!
امروز سه شنبس فک کنم آخرای خرداد...
فردا قراره کارنامه هارو بدن, تو عمرم همچین استرسی نداشتم!!! اصن حاجی و استرس؟؟؟ :-\ /m\
ناموسا دعا کنید فردا خاطره خوب بگم... X_X =(( [-o<
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز ٩٥/٤/١١
ساعت ٢ بامداد خوابيدم ساعت ٣:٣٠ واسه خوردن سحري بيدار شدم ساعت٥ خوابيدم باز ساعت ١٠:٣٠ بيدار شدم بعد تاالان كلا بيكاره بيكارم :)
حوصلم شديدا سررفته :)
متنفرم از اين روزا :)
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

زدیم که بزنیم‌به اوج :-"
کم کاری زیاد داشتم توی تابستون
امروز ۸ ساعت خوندم، میشه گفت رکورد زدم :))
دیگه تا آخر تابستون برنامه فشرده :|
#جبران 8-|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

۱۷ شهریور ۹۵
صبح که از خواب بیدار شدم چقدر دپرس بودم ...
اصلا فکرشم نمیکردم . اصلا فکرشم نمیکردم ...
شوکه شدم .. خیلیییییی . گفتم اصلااااا قرار نبود ببینمت ... خیلییی عجیبه ... تولد باباش بود ... میخواستیم با بچه ها بریم تریا
گفتم یه سر بریم کتیبه ... فقط از دور ... گفتن باشه ولی نیم ساعت معطل کردن
هی من غر میزدم من فقط یه نگا بکنم بریم طول میکشه شک میکنن فلان
اونا میخندیدن...
فکر نمیکردم ببینمش ... یه لحظه شک کردم خودشه .راهمو کج کردم . بچه ها رفتن سوپری وایسادم دم در ... مدل التماس از دور اشاره کرد ۲ دیقه فقط
رومو کردم سمت بچه ها با اشاره گفتم میگه ۲ دیقه فقط
گفتن برو ... فروشنده هه چپ چپ نگا میکرد :))
دو دیقه شد ۱۰ مین ... ۱۰ مین شد نیم ساعت ...
اخر اخر اخرش ... بچه ها برگشتن میگن ما یه کاری کردیم :D
گفتم چی؟؟؟
نگو سه تاشون باهم توطئه کردن !
نمیدونم کارشون درست بوده یا نه
الان حالم خوبه ... میخوام برم فوششون بدم
حس احمق بودن بهم دست داده :|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

این مدرسه اعصاب مارو له کرد روی سرویس بندیشون
یه قسمت شهر هست که خیلی نو ساخته و نزدیک اتوبان و اینا هست ولی شهرک کارمندیه ! ینی شهرداری زمیناشو به کارمنداش داده واسه همین خیلی ادمای بافرهنگی داره ( اکثرا) ولی مشکلش اینه که از مرکز شهر دوره
اونوخت خونه ما اینجاس ! تنها کسی هم که از مدرسه خونش اینجاس منم ! بعد همه رو سرویس دهی کرده بودن جز من و یه نفر دیگه رو
بعد اومدن دو تا سرویسو ۵ تایی کردن که ما جامون بشه :|
این زنه راننده سرویس من با اینکه اشنای قدیمی بود !!!! طوری برخورد میکرد انگار مشکل منه که بهم سرویس ندادن ! اومده میگه فاطمه جان ببخشیدا . لب صندلی بشین اگه ممکنه .
گفتم مشکلی نداره و راحتم و این تعارفای الکی
برگشته میگه چون اضاف شدی باید یه ذره کنار بیای با بچه ها ... بعد کسی پیش دانشگاهیا رو هم برنمیداره ( چون بعد عید مدرسه نمیریم یه روز در هفته تا ساعت ۱۲ هسیم و ۴ شنبه ها تعطیلیم )
منم خندیدم هیچی نگفتم
امروز ظهر سرویسا رو درست کردن
عجیب دلم میخواد یه بار برم بزنم تو دهنش ! ( به صورت کلامی ) :|
از هرچی اشناس بدم میاد
امیدوارم سرویسش سه تایی بشه :|
ببینمش محلش نمیذارم اصلن
خیلی اعصابم خردههههههه

۵ مهر ۹۵
۱۲ و ۳۴ دقیقه ظهر
با لباس مدرسه 8-|
 
LTmJO.jpg

از صبح واسه کشیدن این لی مین هو زحمت کشیدم ولی دوستم خیلی خوش حال شد.
 
Back
بالا