• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
امروز زنگ اول رفتم پای تخته

یه نیگا انداختم به بچه ها

همه خواب آلود بودن:zzz



...زنگ دوم سر کلاس نشسته بودیم

یهو من بیدار شدم:D

:-"
 
امروز بعد مدتها اومدیم تو مدرسه بازی های قدیمی کنیم :D
تو اسم فامیل کشور از خ نوشتم خانزانیا :| اسم از ج نوشتم جک اسپارو :| رنگ از ژ نوشتم ژلاتینی :| اعضای بدن از ک رو نمیتونم بگم :-" همین طور اشیا از ک :-" ماشین از خ نوشتم خراری :| فحش از ژ نوشتم ژانسینتینگ بعد گفتم یه فحش فرانسویه به معنی بوزینه و همه قبول کردن(میدونم عجیبه که تو اسم فامیل فحش داریم :|)
به همین کیبورد قسم همشونم مورد قبول واقع شدن :|
کلا پیشنهاد می کنم اسم فامیل زیاد بازی کنید.کل زنگ داشتیم میخندیدیم :D
 
یه مرضی افتاده به جونم به اسم خرید!
اصولا وقتی یهو از یه خونه نشینی به مدت طولانی میام بیرون ایم مرض میفته به جونم.
این مرض طوری هست که سوزنم گیر میکنه روی یه کالا...مثلا یه بار پارچه...یه بار لوازم ارایشی...یه بار قلم مو...
و ایندفعه کتاب!
فرض کن سه شنبه 6 تا کتاب از عمه مم امانت گرفتم و چهارشنبه 6 تا کتاب به تالیف هوشنگ مرادی کرمانی خریدم..
و خوب من الان تقریبا دارم به گریه میفتم ولی قطعا گریه نمیکنم چون گریه نداره...
حالا چون شما با روش خاطره نوشتن من اشنایی ندارین ولی عادت دارم لیست کنم کارامو...
قراره 3 تا مانتو بدوزم برای دانشگاه
چند تا بلوز هم
یه مقنعه مشکی دیگه هم بگیرم برم بدم کوتاهش کنن اخه خودم نمیتونم با چرخ پایین مقنعه رو پس دوزی کنم...
این کتابا رو بخونم چون مطمئنا نمیتونم با خودم ببرمشون خوابگاه...بارم سنگین میشه.
یه خورده رو انگلیسیم گیر بدم یادم بیاد مکالمه اینا رو.یه خورده هم تمرین کنم جلسه اول کلاس زبان تو دانشگاه خودم رو چه طور معرفی کنم.
حتی نمیدونم وقت میشه عایا؟
وسایل خوابگاهمو هم کم کمک بچینم.فعلا که اتو و سشوار و پلوپز و ماهیتابه رو خریدم.ظرف هم خریدم چون رفتیم سفال فروشی بعد من خیلی خوشم اومد از ظرفاش.خب خریدم.
من الان نمیدونم با کلاس مسخره ی رانندگی چیکار کنم؟اینقدر بدم میاد از رانندگی...منو به زور ثبت نام کردن و علت اصلی اینکه ایین نامه بار اول قبول نشدم همین بود که دوست نداشتم و نخوندم.حتی یه بار هم که برای بار اول امتحان بود نرفتم امتحان بدم.ولی بار دیگه خوندم و امتحان دادم و قبول شدم.الان شاید تعجب کنید ولی من اصلا مهارت رانندگی رو لازم نمیدونم!آخه وقتی قراره با تاکسی و مترو و بی ار تی و اتوبوس و قطار و هواپیما همه ی همه ی جا به جایی هام صورت بگیره چه نیازی به ماشین؟؟؟نه واقعا؟به جز زحمت چیزی نداره.دو جلسه رفتم کلاس رانندگی ولی بعدش مسافرت و تا حالا موفق شدم پشت گوش بندازم.به خدا دوست ندارم برم کلاس...عه.....به زور میبرن ثبت نام میکنن...خب من دلم نمیخواد!

کلا فعلا عجب گیری کردمااااااا....خدایا منو از این موقعیت نجات بده...
روز چارشنبه داشتیم میرفتیم بیرون خیلی هم عجله داشتیم بعد ما تو ماشین بودیم زن همسایه هم تو ماشین بعد داشتیم از کنار هم رد میشدیم یهو ترمز میزنه میخواد تبریک بگه و اینا...حالا اینا هیچی...دستشو دراز میکنه میاره تو ماشین ما به طرف من که دست بدم...از اونجایی که دستش نمیرسید مجبور شدم منم دستمو دراز کنم و در نهایت...خررررت...استین مانتوم پاره شد!...بعد هنوز هم پاره س و ندوختمش!حرصم گرفت اینقدر که میخواستم یکی بکشم تو گوشش همون لحظه...البته که نکردم اینکارو و اگر میخواستم هم نمیشد...ولی میتونستم دستش رو محکم بگیرم و کل بدنشو بکشم تو ماشین یا مثلا دستشو بگیرم بزنم به یه جایی...یا در بهترین حالت اصلا دست ندم!!!!!

بیخیال...مهم نیست...به قول مامان بیشتر از این خون کثیف خودمو خراب نمیکنم.

بعد اینکه چی شد دارم خاطراتمو اینجا مینوسم...یه هفته پیش دفتر خاطراتمو پیدا کرده داداشم و هرچی توش بوده رو خونده...بعد همشم یاد اوری میکنه و میخنده و میگه مثلا فلان چیز چی بود نوشتی؟؟!
منم مجبور شدم از صفحاتش عکس بگیرم و بعد اون دفتر رو بسوزونم.خیلی ناراحت شدم.

هفته ی ناراحت کننده ای بود.اما امروز میرم به جنگ کارام.

تاریخ امروز دهمه؟؟من یادم نیست...گوشیمم خرابه...

به هرحال 96/6/10 ساعت 3/5 ظهر بماند به یادگار!

عه راستی عید قربان مبارک...ما گوسفند نمیکشیم!
 
آخرین ویرایش:
دوست دارم 25 مهر ثبت شه واسم!
خیلی وقت پیش برنامه هایی توی ذهنم بود که حتی فکر کردن بهش کلی هیجان انگیز بود...
هر چی جلوتر میرفتیم مصمم تر میشدم.. با "عین_ج" هماهنگ کرده بودم قرار شد دوستاشو دعوت کنم و سوپرایزش کنیم... تنها ترسم این بود عصبانی شه!!!چون از نظر اون تولد گرفتن و شمع فوت کردن بچه بازی و ایناس... دلو زدم به دریا به تک تک دوستای صمیمیش پی ام دادم و دعوتشون کردم و مثله همه تولد ها گروه هماهنگی اینا هم زدیم !! یه دفعه تصمیم بر این شد خونشون سوپرایزش کنیم!!!
بادکنک بنفش خاکستری و بقیه مخلفات لازم واسه یه تولد رو هم گرفتم... میدونستم تا ساعت 3 دانشگاه کلاس داره بهش گفته بودم میخوام بریم بیرون اونروز اونم اوکی بود گفتم تا 5 کلاسم تا نره خونه و منتظرم باشه!!
با "الف" قرار گذاشتم باهام بیاد کیک رو بگیرم و خیلی شانسی کیک یه رنگ هایی از بنفش داشت و خلاصه خرسند گشتیم! ^_^
رفتیم خونشون بادکنک باد کردیم و وسایل رو درست کردیم!
درگیری هایی که با "میم" سر چاقو تزیین کردن داشتیم بماند :))
حدود ساعت 4:30 بهش اس ام اس دادم بابام اومده داریم میریم کرج خونه داییم و کلی عذرخواهی کردم اونم اوکی بود و گفت اشکال نداره و فلان...
بعد به "میم_میم" "میم_ر" "عین_عین" گفته بود باهاش بیان خونه فوتبال رو ببینن!
"میم" "عین_میم" "عین_جیم" "ه_ح" و من منتظر بودیم بیاد !!
"عین" یه بادکنک گرفت دستش پشت در بود که وقتی وارد شد بادکنک رو بترکونه
"میم" اهنگ تولد اندی رو روی تیکه "تولدت مبارک"تنظیم کرده بود!!
کلید توی در چرخید اومد تو یه چیزی ترکید و بعد اهنگ اندی" عزیزم جشن تولد تو جشن تموم خوبیاس تولدت مبارک تولد مبارک"
قشنگ دو سه مین دهنش باز بود و از شدت خوشحالی چشماش برق میزد
خیلی حس خوبی بود که از ته دل خوشحال شده بود....
بعد "نون_شین" و"الف_الف" و"ف_ف" نیز اومدن شمع 23 رو فوت کرد و بعد هم کلی مسخره بازی در اوردن ...
مافیا بازی کردیم و اینقدر اون شب خوش گذشت که دلم میخواد همیشه تولد سوپرایزی واسه ادمهای مهم زندگیم بگیرم!!
25مهر1396 رو از ته دل دوست دارم و همیشه یادم میمونه چقدر قشنگ بود....
 
امروز خواهر زاده دیوانم @ZAHRA_A;) دو تا توپ انداخت پشت سایبون حیاط مدرسمون
ومن لطف کردم تا بهش کمک کنم تا اونارو بیاره پایین
اما
من هر چه اختراع کردم انرژی گذاشتم هیچ نشد فقط تنها چیزی که نصیبم شد این بود :
به خاطز چیز هایی که از اون لوله ها می ریخت تمام تنم خارش گرفت
خدا ازت نگذره خواهر زاده احمقم
 
دیروز تولد یکی از دوستام بود...از صبح تا شب رسما بیرون بودم...صبحش که با دوستان رفتیم کادو بخریم...وسطای راه مادر و خواهر گرام رو دیدیم و بعدش با اونا رفتم خرید وسایل...باید ساعت 3 میرفتیم خونه مُحَد(محدثه) که تولدش بود...بعد من خواب موندم و مجبور شدم ساعت 4 برم خونشون...ناگفته نمونه که زهرا و کیارا میخواستم کلمو بکنن:D...خب چیکار کنم خواب موندم دیگه!:)):D...تولدش کلیییییی بهمون خوش گذشت...فقط اون تیکه ای بسیار خز میرقصیدیم:)):)):))...خب بسی تعریف کردن از لباسم:D:))....بادکنک ها رو هم ترکوندیم....با پرش های تاریخی ـمون:))...آهنگ هم گوش کردیم!:-":-"....البته اون عکسای هنری ـمون هم که جای خودش رو داره!:)):-"...و نا گفته نمونه موقع برگشت...تل خواهر جان رفت زیر پای کسی و شکست...فعلا که نمیدونه و قراره یه جوری مثل روز اول بشه...خلاصـــه...خــیــلـــی خوش گذشت بهم...برات آرزوی بهترین ها رو دارم محدثه جان><;;)

96/9/9
 
نهمین روز از نهمین ماه سال 1396
صبح پنجشنبه آرش زنگ زد گفت بیا بریم بیرون، گفتم اوکی فقط باید صبر کنی منتظر پست هستم بابام واسم وسیله فرستاده!
حالا اون اصرار که وسایل رو نگهبان تحویل میگیره منم مصمم بودم که نه شناسنامم هست باید صبر کنم!
بابام زنگ زد گفت عصر میرسن وسایلت میخوای بری جایی برو!
منم اماده شدم و با آرش رفتیم صبا، گفت واست یه سوپرایز دارم منتظر بودم ببینم چیه، چای سفارش دادیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه صدای آشنا گفت سلام چه خبر منم گفتم سلام و برگشتم دیدم پرنیانِ!
اولش تعجب کردم بعد کلی ذوق و جیغ و بغل و این لوس بازیا، فوق العاده ترین سوپرایز دنیا بود!
امیرحسین و پرنیان اومده بودن و من همچنان هنگ بودم... تعجبم وقتی زیاد شد که پرنیان شناسناممو داد بهم و تازه دوهزاریم افتاد که مامان بابامم خبر داشتن و چیزی بهم نگفتن!!
پاشدیم رفتیم تجریش ناهار و بعد پیاده باغ فردوس و قرار شد از باغ فردوس تا پارک ملت پیاده بریم؛ وسط راه کلی خندیدم و اهنگ خوندن من و حرص خوردن های امیرحسین و دعوا های آرش و پرنیان و اردک های ولیعصر کلی لحظه های شیرینی رو واسم ثبت کرد!
از بعد ناهار یه فکرایی توی سرم بود به امیرحسین و آرش گفتم و اوکی دادن.. رسیدیم پارک ملت و به هر سختی بود پرنیان رو پیچوندیم و با آرش رفتیم یه کیک شکلاتی که توت فرنگی بزرگ روش چشمک میزد رو با شمع18 خریدیم.
وسط راه شمع ها رو روشن کردیم و رفتیم پیش پرنیان و امیرحسین، و سوپرایز شد :) فوق العاده ترین شب بود! بعد از کیک خوردن وسط پارک ملت در حالیکه از سرما میلرزیدیم با اهنگ های من قر میدادیم و امیرحسین در حالیکه حرص میخورد همراهیمون میکرد و بدون شک من اون لحظه خوشبخترین موجود زمین بودم که بهترین دوستام کنارم بودن و از ته دل میخندیدم!
عاشق تک تکشونم... کاش همیشه باشن :-لبخند میزند و گالری خود را باز میکند و عکس های آن روز را میبیند و دلش برای دوستانش ضعف میرود.
 
6 بهمن 96
خوش گذشت :)
واقعا اون شب بهت افتخار کردم و دلم خواست مث تو باشم
و میشم...
اگه خدا بخواد...
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا