• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

داستان بسازیم (یک جمله اضافه کنید)

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک، آشپز که نمیدونم چن تا شد آش رشته ات میشه قرمه سبزی ای که سبزی نداره

بعد یهو یادش میاد به زور این زندگیو برای خودش سر پا کرده و بیخیالش میشه و میگه *** لقش.
گوشیو میزاره جیبش میره بالا تا بعدا ببینه میتونه بازش کنه یا نه.

***
بعدا
***

گوشیو بر میداره ببینه از چیزایی که ازش میدونه میتونه پیدا کنه رمزو یا نه، همینطوری شانسی تاریخ تولد خودشو میزنه و میبینه باز میشه.
بعد یهو احساسی میشه میگه چه غلطی کردم گذاشتم ببرنش!

***
پ.ن : اگر دوباره مثل nimbus یهو کسی از جایی سقوط نده کسیو و اینا انشالله میره دنبال دوستش پیداش کنه
***
 
بیشتر که تو گوشیش میگرده میبینه تمام عکسایی که باهم داشتن رو نگه داشته تو یک لحظه سفری عمیق و کوتاه به گذشته رو تجربه میکنه و تصمیم میگیره برای حفظ آخرین پیوندش با گذشته کاری کنه از طرفی حس کنجکاوی اون ماجرای مشکوک هم ولش نمیکنه نسکافه ی سرد شدش رو سر میکشه و کتابی که داشت میخوند رو میبنده و با فکری که به ذهنش میرسه بلند میشه و پالتوی پشمی کهنه اش رو میپوشه و از خونه بیرون میزنه
 
سعی میکنه چیزی از پلاک ماشین به یاد بیاره اما نه ...با شک و تردید سمت اداره پلیس میره و مردد با خودش میگه شاید کار درستی نباشه ...به هر حالاون یه فراریه به جرمی که نمیدونم ...منم پروندم سبک نیست ...
اهی میکشه و به ماشینش برمیگرده ...
زنگ میزنه به یه دوست قدیمی ...تا براش امار در بیاره ...
به خودش قول داده بود دیگه خلاف بی خلاف
و اگه این دفعه اون باعث میشد خلافی صورت بگیره ...نمیدونست باید چیکار کنه
اما روحشم خبرنداشت تو چه دردسر بزرگیه
 
Back
بالا