• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

داستان بسازیم (یک جمله اضافه کنید)

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تنهایی که زندگی من را مانند رنگ لباس او سیاه کرده بود ...
سلام سردی داد
چقدر پیر و شکسته شده بود
او را به داخل خانه دعوت کردم و کنار همان میز در طبقه بالا نشاندمش
برایش یک لیوان نسکافه داغ آوردم و حالش را جویا شدم
 
سلام سردی داد
چقدر پیر و شکسته شده بود
او را به داخل خانه دعوت کردم و کنار همان میز در طبقه بالا نشاندمش
برایش یک لیوان نسکافه داغ آوردم و حالش را جویا شدم
لحظات عجیبی بود صدای هردو مان تغییر کرده بود چهره های مان گفتارمان همه چیزمان جز خاطراتمان!
وقتی تماشایش میکردم گذشته همانند فیلمی از ذهنم گذر کرد که صدایش این سکوت را شکست
 
لحظات عجیبی بود صدای هردو مان تغییر کرده بود چهره های مان گفتارمان همه چیزمان جز خاطراتمان!
وقتی تماشایش میکردم گذشته همانند فیلمی از ذهنم گذر کرد که صدایش این سکوت را شکست
از چهره اش پیدا بود معذب است
سعی برای تغییر این فکرش نمیکردم
شاید تلخی خاطرات بود که مرا از شیرینی گفتار بازمی داشت
تلخ نالید فراری ام ...
نسکافه را روی میز گذاشتم و بالای سرش ایستادم
فراری؟فراری از چه ...؟فراری از که؟
از نگاهم خواند :ان ماجرا برای تو فقط تلخ بود برای من عذاب...
چشمانم را رویش دوختم و سرد پرسیدم : قرارمان بر کشتنش نبود ..ما فقط ...ما فقط میخواستیم ...ما نیاز داشتیم به ان پول ان هم قرضی ...
چطور توانستی؟... بعید میدانم او حتی به یاد داشته بود ک کسی در گاوصندوق را باز کرده بود و بی انکه چیزی بردارد رفته بود ...
تو مرا تنها گذاشتی ...ترسیدم ...از تو هم مدرکی نبود ...چطور توانستی؟
مغموم چشم هایش را به زمین دوخت :او نه ...منظورم این نبود



حال کنین جنایی شد
 
از چهره اش پیدا بود معذب است
سعی برای تغییر این فکرش نمیکردم
شاید تلخی خاطرات بود که مرا از شیرینی گفتار بازمی داشت
تلخ نالید فراری ام ...
نسکافه را روی میز گذاشتم و بالای سرش ایستادم
فراری؟فراری از چه ...؟فراری از که؟
از نگاهم خواند :ان ماجرا برای تو فقط تلخ بود برای من عذاب...
چشمانم را رویش دوختم و سرد پرسیدم : قرارمان بر کشتنش نبود ..ما فقط ...ما فقط میخواستیم ...ما نیاز داشتیم به ان پول ان هم قرضی ...
چطور توانستی؟... بعید میدانم او حتی به یاد داشته بود ک کسی در گاوصندوق را باز کرده بود و بی انکه چیزی بردارد رفته بود ...
تو مرا تنها گذاشتی ...ترسیدم ...از تو هم مدرکی نبود ...چطور توانستی؟
مغموم چشم هایش را به زمین دوخت :او نه ...منظورم این نبود
- برو بیرون
+ هان؟
- بیرون
+ اما...
- اما بی اما، دوباره تکرار نمیکنم. بیرون!
+ نیومدم ازت چیزی بخوام، فقط خوا...

از یقه اش گرفت و با صدای سرد و شمرده شمرده گفت: پل بین ما فراتر از تعمیر خراب شده، یک کلمه دیگه هم نمیخوام بشنوم. از زندگیم گمشو هر جا که تا الان بودی!
 
- برو بیرون
+ هان؟
- بیرون
+ اما...
- اما بی اما، دوباره تکرار نمیکنم. بیرون!
+ نیومدم ازت چیزی بخوام، فقط خوا...

از یقه اش گرفت و با صدای سرد و شمرده شمرده گفت: پل بین ما فراتر از تعمیر خراب شده، یک کلمه دیگه هم نمیخوام بشنوم. از زندگیم گمشو هر جا که تا الان بودی!

ادامه داد: من تو را تنها نگذاشتم ...دیر رسیدم ...رفته بودی ...دوستت داشتم...من تو را بیشتر از جمعی از چند یتیم فلک زده اواره که با هم زندگی میکردند دوست داشتم
شاید حتی بیشتر از انچه فکر کنی ...بیشتر از یک خواهر...شاید ...شاید...
 
ادامه داد: من تو را تنها نگذاشتم ...دیر رسیدم ...رفته بودی ...دوستت داشتم...من تو را بیشتر از جمعی از چند یتیم فلک زده اواره که با هم زندگی میکردند دوست داشتم
شاید حتی بیشتر از انچه فکر کنی ...بیشتر از یک خواهر...شاید ...شاید...
داد میزدم خفه شو خفه شو ...دروغ نگو ...تنهام گذاشتی ...بر هم نگشتی ...زنگ هم نزدی ...فک کردی احمقم؟با ترفندایی که رو مردم پیاده میکردیم رو خودم میخوای اثر بزاری؟اینجا جای فراری ها نیس ...بعد اون کلا خلافو گذاشتم کنار ...
یتیم بودیم بدبخت بودیم ...پشت یه مدرسه میخوابیدیم...برای سیر کردن شکممون اکیپ شدیم...ازهم پاشیدیم ...منو تو موندیم ...که تو هم رفتی ...یاداوری اون خاطرات چه فایده ای داره؟
 
داد میزدم خفه شو خفه شو ...دروغ نگو ...تنهام گذاشتی ...بر هم نگشتی ...زنگ هم نزدی ...فک کردی احمقم؟با ترفندایی که رو مردم پیاده میکردیم رو خودم میخوای اثر بزاری؟اینجا جای فراری ها نیس ...بعد اون کلا خلافو گذاشتم کنار ...
یتیم بودیم بدبخت بودیم ...پشت یه مدرسه میخوابیدیم...برای سیر کردن شکممون اکیپ شدیم...ازهم پاشیدیم ...منو تو موندیم ...که تو هم رفتی ...یاداوری اون خاطرات چه فایده ای داره؟
بدون اینکه چیزی بگه پا میشه و از در میره بیرون.

بیشتر از این موندنش واقعی نبود
 
پشم های داستانشبنما ...
میره توی آسانسور و آسانسور سقوط میکنه.
تو پارکینگ در حالی که احساس میکنه چند نفر جابجاش میکنن و همجا تاریکه به هوش میاد ( کلیشه ... کلیشه )
 
پشم های داستانشبنما ...

تو پارکینگ در حالی که احساس میکنه چند نفر جابجاش میکنن و همجا تاریکه به هوش میاد ( کلیشه ... کلیشه )
چشماشو بستن
هیچی نمیبینه
یک نفر اونو رو کولش انداخته و اون حتی نمیتونه دست و پاشو تکون بده، دست و پاشو هم بستن
یکم که تکون میخوره
اون فردی که کولش کرده متوجه میشه و بلند میگه : بیدار شده بیدار شده، چیکار کنم؟
و یک نفر دیگه میگه : سریع بندازش تو ماشین
تو این فاصله، اون یکی آدم که اینو از خونش بیرونش کرد، یهو میبینه یارو گوشیشو جا گذاشته
پوفی میکشه و گوشیو برمیداره و میخواد بره سمت پارکینگ که میبینه آسانسور خرابه...
مشکوک میشه و تند تند از پله ها میره پایین و دقیقا همون لحظه ای میرسه که دارن رفیق قدیمیشو میکنن تو یه ماشین مشکی با پنجره های دودی...
تو این لحظه بین دوراهی میمونه، آیا باید کمکش کنم؟
یا باید مثل خودش که منو ول کرد، رهاش کنم؟
تو همین افکاره که ماشین روشن میشه و گازشو میگیره میره
اگه عجله نکنه، هیچوقت نمیفهمه که قضیه چیه
پس تصمیمشو میگیره و سریع میره سمت ماشینش و اونارو دورادور تعقیب میکنه...
 
Back
بالا