• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

داستان بسازیم (یک جمله اضافه کنید)

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
با ارامش برگشت به صورتم نگا کرد
ی چند لحظه تو چشام خیره شد
تو نگاش ی حس مبهمو میدیدم بعد از ی نفس عمیق دوباره روشو برگردوند شایدم آه بود
هرچی ک بود جا برای حرف زدنو ازم میگرف
 
ولی خودش بعد چند لحظه شروع به حرف زدن کرد.
_کاش وقتی میومدی که حالم خوب بود، وقتی که مهتاب رو هنوز وارد زندگیم نکرده بودم ولی تو خیلی ساده اومدی و گفتی داری میری..من...
منتظر ادامه حرفش بودم ولی دیگه چیزی نگفت. بغضی که توی صداش بود بدجور آزارم می داد ولی من چه جوری باید میفهمیدم که اونم منو میخواسته؟ا
 
دستامو روی صورتم گذاشتم و کم کم خندم بند اومد ...
یاد حرف ماموری که جلوی در راهمو سد کرده بود افتادم .... : اینا دیوونه ها رو خوب میکنن ؟ خودشون که دیوونه ترن !
راست میگفت ، نه ؟ اگه اینجوری بهش نگاه کنیم راست میگفت ...
دیگه هیچکدوم از ادمایی که پایین ساختمون وایستاده بود .... هیچکدوم از مامورا .... حتی هواپیمایی که رد شد و منو یاد هواپیمایی که ازش جا مونده بودم مینداخت .... هیچکدومشون معنا نداشت ... انگار همه اهمیتشونو از دست داد بودن ...
انگار خلا بود ... خلا از وجود ادما .... فقط من بودم و کیان ... فقط کیان بود و من !

سکوت که بینمون طولانی شد نگاه های خیره شو رو خودم حس کردم ولی باز چیزی نگفتم. حرف ها اونجور که باید لحظات رو نمی رسوندن و س کوت بهترین انتخاب بود.
صدای افرادی که داد میزدن بپر، آژیر آتشنشانی و پلیس سکوتمون رو صیقل میداد.
آخرش صورتشو کرد سمت من... نگفتی چرا نرفتی....منم برا اینکه دم به تله اش ندم پرسیدم نگفتی تهش فهمیدی جریان پسره چی بود
حالت صورتش رو به لبخند تغییر کرد
...قبلا باهوش تر بودی...فکر کردم خودت فهمیدی...
خودم فهمیده بودم...همون روز حدس زده بودم کار کیان...ولی...
اینبار فکر هامو بلند گفتم... من باهوشم ولی تو همیشه معادلات منو بهم میزنی... یه روز به اندازه ی مجنون دیوونه می فرداییش انگار فقط اسم یه روزی بهگوشت خورده... من...تو...تو همش منو بازی میدی
 
یع سوال تو ذهن خودتون بدفرجام در نظر دارید
خوش فرجام
یا پایان باز؟
 
Back
بالا