Nzr.f
کاربر فوقفعال

- ارسالها
- 82
- امتیاز
- 314
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- داراب
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
:) از اینجا تا هروقت که کسی ازم درمورد خاطرات دبیرستان پرسید پرانتز
برا منی که خاطرات دلچسبی از راهنمایی نداشتم مثل بهشت بود هرچند که چون تعداد دانش اموزهای جدید کم بود واسمون جشن و مراسمی نگرفتن فقط سر صف یه خوش آمد خشک و خالی گفتن
تعداد دانش اموزهای کلاس کم بود و جمع صمیمی
مقنعه های آبی که مارو مثل کارکنان بیمارستان کرده بود و ماجراهاش
گردهمایی همیشگی دهم ریاضی روی زمین جلوی در مدرسه تا وقتی که معلم بیاد و بعد تازه یه تکون به خودشون بدن برن کلاس
زنگ تفریح های نیم ساعته که انقدر خوش میگذشت که نمیفهمیدیم کی تموم میشدن
برنامه های منظم سر صف و شنبه ها قرآن خوندن و یکشنبه ها معرفی کتاب و دعا خوندن های دلی توی نمازخونه
معلم های پایهای که یه بار کلاس رو تو راه پله یه بار توی حیاط برگزار میکردن
زنگ های فیزیک که کلا درحال خوش گذرونی و ماشین باز کردن و آزمایش بودیم
رفتن به هنرستان پسرونه و مهندسی که بچه ها غلطاشو میگرفتن
وقتی که به معلم گفتیم خستهایم و مثل ته پاکت آبمیوه سیب موز شدیم و کلاس رو تعطیل کردن نشستیم فیلمهای مسابقه پورش و بوگاتی نگاه کردیم
اردو دو روزه به شیراز و خوابگاه و تشنج یکی از بچه ها و حریم وحشتی که تا اخر سال هروقت میخواستیم سر معلم رو گرم کنیم از خاطراتش با شرح تصویر تعریف میکردیم
وقتی همه توی جشن بودن و ما مشغول امتحان هندسه، صدای دست زدن و جیغ و هورایی که لبهای مارو اویزون تر میکرد و کیکی که واسمون فرستادن
اینترنتی که فقط کلاس ما داشت و زنگای تفریح که همش تو اینستا ولو بودیم
زنگ های فارسی و شعر هایی که معلممون میخوند و رمان و داستان هایی که بچهها میوردن میخوندن، چقدر میخندیدم
درس امادگی که خیلی زود تموم شد و بقیه روزهاشو میرفتیم خوشگذرونی، یه بار سینما یه بار بازدید از حوزه یه بار باغ ملی و نمایشگاه کتاب و...
بارون شدید و دسته های بزرگی که عمو زنجیر باف خوانان توی حیاط میچرخیدن
زنگهای ورزش و اهنگ و قر دادن های توی سالن
دفترچهای که توش سوتی ها و تیکههای سنگین سرکلاس رو مینوشتیم
سفره هفت سینِ مهندسی و جشن و عکسهاش
کمپ درسی مدرسه و درس خوندن های بگیر نگیرش و دوستی با سال بالایی ها و خوشی هاش
اعصاب های خراب بعد از امتحان و پیاده چند کیلومتر راه رفتن توی گرما و با دهن روزه
رفتن دسته جمعی دانش اموزان و والدینشون به آموزش پرورش برای عوض نکردن مدیر و بی فایدگی هاش
.
.
سال یازدهم و بازی مافیای همه گیر توی مدرسه و تعطیل کردن کلاس و همبازی شدن با معلما
گل های پشت پنجره و تکثیر کردنشون و لیوان هایی که گلدون شدن
چایی خوردن های هرزنگ و معتاد شدن بهش
ماژیک جادوییمون(غیر وایت برد) که هرچی تلاش کردیم به معلم زبانمون نیوفتاد و انقدر به معلم حسابان بیچارمون افتاد که دیگه ماژیک از تو کیف خودش در میورد یه دور امتحان میکرد
فرش نمازخونه که توی کلاس پهن کرده بودیم و شده بود مثل خونه خاله
دسته جمعی ریختن رو سر نادیا و انداختن کفشش دور گردنش برای اینکه یاد بگیره بند کفششو ببنده
راهیان نور تنهایی و خاطرات شیرین و خنده دار و اتفاقات غیر منتظرهای که واسه خیلی ها غیرقابل تحمل شده بود ولی درس های بزرگی بهمون داد!..
حضور یهویی کرونا و تعطیلی مدارس و سختی های اموزش و امتحان آنلاین
.
.
امسال اخرین سال ماست، فقط یکماه به صورت حضوری مدرسه رفتیم
تمام تلاس خودم رو کردم تا به بهترین نحو ازش استفاده کنم، پیاده میرفتم و برمیگشتم، تمام پله های مدرسه رو میشمردم، بیشتر به چهره معلم ها دقت میکردم، زنگ های تفریح از کلاس بیرون میرفتم، درس خوندن رو بیشتر دوست داشتم و..
همه سرکلاس با فاصله و ماسک مینشستیم، نمیشد بفهمی کی ناراحته و کی خوشحال، وسواس استفاده از الکل و خشکی دست و حساسیت ها و ماجراهاش
واسه ما که عادت کرده بودیم هرروز به هم دست بدیم و هروقت دلمون تنگ شد همو بغل کنیم خیلی سخت بود
واسه منی که کسی از شوخی و اذیت هام در امان نبود خیلی سخت بود
اما سخت تر از همه کوتاهیِ زمان بود، کمتر شدن زمان های کلاس و زنگ تفریح ها و در آخر هم تعطیل شدن مدرسه در عرض یک ماه و شروع تدریس انلاین
خاطره هامون میتونست خیلی بیشتر از این باشه ولی تبدیل شدن به صفحه های چت و ابراز احساسات با ایموجی و استیکر و...
.
.
همیشه سعی کردم خوش بین باشم، حتما اینجوری بهتر بوده :) انشاءالله دانشگاه جبران کنیم ♥
برا منی که خاطرات دلچسبی از راهنمایی نداشتم مثل بهشت بود هرچند که چون تعداد دانش اموزهای جدید کم بود واسمون جشن و مراسمی نگرفتن فقط سر صف یه خوش آمد خشک و خالی گفتن
تعداد دانش اموزهای کلاس کم بود و جمع صمیمی
مقنعه های آبی که مارو مثل کارکنان بیمارستان کرده بود و ماجراهاش
گردهمایی همیشگی دهم ریاضی روی زمین جلوی در مدرسه تا وقتی که معلم بیاد و بعد تازه یه تکون به خودشون بدن برن کلاس
زنگ تفریح های نیم ساعته که انقدر خوش میگذشت که نمیفهمیدیم کی تموم میشدن
برنامه های منظم سر صف و شنبه ها قرآن خوندن و یکشنبه ها معرفی کتاب و دعا خوندن های دلی توی نمازخونه
معلم های پایهای که یه بار کلاس رو تو راه پله یه بار توی حیاط برگزار میکردن
زنگ های فیزیک که کلا درحال خوش گذرونی و ماشین باز کردن و آزمایش بودیم
رفتن به هنرستان پسرونه و مهندسی که بچه ها غلطاشو میگرفتن
وقتی که به معلم گفتیم خستهایم و مثل ته پاکت آبمیوه سیب موز شدیم و کلاس رو تعطیل کردن نشستیم فیلمهای مسابقه پورش و بوگاتی نگاه کردیم
اردو دو روزه به شیراز و خوابگاه و تشنج یکی از بچه ها و حریم وحشتی که تا اخر سال هروقت میخواستیم سر معلم رو گرم کنیم از خاطراتش با شرح تصویر تعریف میکردیم
وقتی همه توی جشن بودن و ما مشغول امتحان هندسه، صدای دست زدن و جیغ و هورایی که لبهای مارو اویزون تر میکرد و کیکی که واسمون فرستادن
اینترنتی که فقط کلاس ما داشت و زنگای تفریح که همش تو اینستا ولو بودیم
زنگ های فارسی و شعر هایی که معلممون میخوند و رمان و داستان هایی که بچهها میوردن میخوندن، چقدر میخندیدم
درس امادگی که خیلی زود تموم شد و بقیه روزهاشو میرفتیم خوشگذرونی، یه بار سینما یه بار بازدید از حوزه یه بار باغ ملی و نمایشگاه کتاب و...
بارون شدید و دسته های بزرگی که عمو زنجیر باف خوانان توی حیاط میچرخیدن
زنگهای ورزش و اهنگ و قر دادن های توی سالن
دفترچهای که توش سوتی ها و تیکههای سنگین سرکلاس رو مینوشتیم
سفره هفت سینِ مهندسی و جشن و عکسهاش
کمپ درسی مدرسه و درس خوندن های بگیر نگیرش و دوستی با سال بالایی ها و خوشی هاش
اعصاب های خراب بعد از امتحان و پیاده چند کیلومتر راه رفتن توی گرما و با دهن روزه
رفتن دسته جمعی دانش اموزان و والدینشون به آموزش پرورش برای عوض نکردن مدیر و بی فایدگی هاش
.
.
سال یازدهم و بازی مافیای همه گیر توی مدرسه و تعطیل کردن کلاس و همبازی شدن با معلما
گل های پشت پنجره و تکثیر کردنشون و لیوان هایی که گلدون شدن
چایی خوردن های هرزنگ و معتاد شدن بهش
ماژیک جادوییمون(غیر وایت برد) که هرچی تلاش کردیم به معلم زبانمون نیوفتاد و انقدر به معلم حسابان بیچارمون افتاد که دیگه ماژیک از تو کیف خودش در میورد یه دور امتحان میکرد

فرش نمازخونه که توی کلاس پهن کرده بودیم و شده بود مثل خونه خاله

دسته جمعی ریختن رو سر نادیا و انداختن کفشش دور گردنش برای اینکه یاد بگیره بند کفششو ببنده

راهیان نور تنهایی و خاطرات شیرین و خنده دار و اتفاقات غیر منتظرهای که واسه خیلی ها غیرقابل تحمل شده بود ولی درس های بزرگی بهمون داد!..
حضور یهویی کرونا و تعطیلی مدارس و سختی های اموزش و امتحان آنلاین
.
.
امسال اخرین سال ماست، فقط یکماه به صورت حضوری مدرسه رفتیم
تمام تلاس خودم رو کردم تا به بهترین نحو ازش استفاده کنم، پیاده میرفتم و برمیگشتم، تمام پله های مدرسه رو میشمردم، بیشتر به چهره معلم ها دقت میکردم، زنگ های تفریح از کلاس بیرون میرفتم، درس خوندن رو بیشتر دوست داشتم و..
همه سرکلاس با فاصله و ماسک مینشستیم، نمیشد بفهمی کی ناراحته و کی خوشحال، وسواس استفاده از الکل و خشکی دست و حساسیت ها و ماجراهاش
واسه ما که عادت کرده بودیم هرروز به هم دست بدیم و هروقت دلمون تنگ شد همو بغل کنیم خیلی سخت بود
واسه منی که کسی از شوخی و اذیت هام در امان نبود خیلی سخت بود
اما سخت تر از همه کوتاهیِ زمان بود، کمتر شدن زمان های کلاس و زنگ تفریح ها و در آخر هم تعطیل شدن مدرسه در عرض یک ماه و شروع تدریس انلاین
خاطره هامون میتونست خیلی بیشتر از این باشه ولی تبدیل شدن به صفحه های چت و ابراز احساسات با ایموجی و استیکر و...
.
.
همیشه سعی کردم خوش بین باشم، حتما اینجوری بهتر بوده :) انشاءالله دانشگاه جبران کنیم ♥
آخرین ویرایش:








