• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های امین

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Amin.Hero
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : وقتی دلم ابری شود ... ( نوشته های امین )

بگذار هنوزم قفس خاکی این خاطره ها بسته بماند
من عکس همه عاشق زندانم و تنهایی و این خانه ی کوچک

هر شب به سرم وسوسه دیدن خوابی که به تو چشم بدوزم
تو قصه بگویی و سرم بر سر بالین تو همچون تن کودک
...
خاطرات گاهی نه برای اینند که سراغشان بروی و با خودت تلخ و شیرین لحظه هایت را دوباره مزه کنی
فقط برای اینند که خاطره باشند
برای اینکه از آن ها بگذری
برای آنکه پشت سرت بندازیشان و فقط حملشان کنی و شاید هم چه بهتر، آن ها را بگذاری و بروی
گاهی همین که بگویی ".. .. خاطره دارم" کافی است؛ جزئیاتش به درد هیچ کس نمی خورد

خاطره اگر قرار بود به کار بیاید که خاطره نمی شد، میشد لحظه ای که همیشه در آغوش داری
خاطره لحظه های آغوش گرفته شده ی گذشته اند که دیگر به کار نمی آیند

... اصلن شاید نباید آن لحظه ها آغوش گرفته می شدند ... اوهوم ... همینه ... از همون اول غلط کردن اومدن خودشونو قاطی لحظه ها کردن !!!
 
پاسخ : وقتی دلم ابری شود ... ( نوشته های امین )

آیینه هم از غصه ی من با خبر است و
افسردگی ام را به رخم می کشد هر روز ...
 
پاسخ : نوشته های امین

با اینکه مدت هاست از چشمای تو دورم
با اینکه دوری، من هنوزم از تو میخونم
میدونم از احساس من بی اطلاعی و
با این همه من مطمئنم عاشق چشمات میمونم
...
داد و هوار عاشقانه در توانم نیست
اما دلم از شعرهایی که برایت گفته ام لبریز
من آرزو دارم برایت ( هر چه دوری باش
اما ) نیفتد از لبت یک ثانیه آن خنده های ریز
 
پاسخ : نوشته های امین

خواستم برای چشم تو شعری بگویم، ولی نشد
یکباره بگویم می خواهمت و رها بشوم، ولی نشد
آرامش نگاه تو آرامش من را گرفته است
می خواستم یک آن، دل به دریا بزنم، ولی نشد
 
خواستم برای چشم تو شعری بگویم، ولی نشد
یکباره بگویم می خواهمت و رها بشوم، ولی نشد
آرامش نگاه تو آرامش من را گرفته است
می خواستم یک آن، دل به دریا بزنم، ولی نشد
فکر و خیال و هر چه که دارم پر از "تو" است
خواستم یکبار "تو" را "ما" تصور بکنم، ولی نشد
من پای خنده و لبخندهای تو جان می دهم ببین
ای آنکه خواستم بخندانمت، ولی نشد
یک فاصله بزرگ بین من و نگاه تو هست
خواستم تا پلک های تو پل بزنم، ولی نشد
انگار که درد مرا همه می دانند به جز خودت
لعنت به آن لحظه که خواستم بگویم، ولی نشد
هر چهار فصل من، صرف تماشای تو گشته است
خواستم بهار تا زمستان من بشوی، ولی نشد
دلشوره دارم از اینکه زبانم لال دیر شود سریع
خواستم این دلشوره ها تمام بشود، ولی نشد
من بی تو روزم شروع بشود، افسرده می شوم
کاش دست کم ساعتی با تو طی بشود، ولی نشد
انگار برای دیدن تو ثانیه ها هم در تلاطم اند
خواستم ثانیه ای بیشتر نظاره ات بکنم، ولی نشد
باران که میزند یاد نگاه تو می کنم، یادت هست؟
آن روز که خواستم چترت بشوم، ولی نشد؟
یک روزِ زود، یکی میکنم قلب و زبانم را برای دیدن تو
آنگاه دست خودش همه چیز را بسپارم، شاید شد ... !
 
Back
بالا