• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مسعود بهرامی شریف رفت ...

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

مرگ واسه من همیشه یه کلمه مبهم بوده...یه کلمه که میاد و با ابهامش یه مدتی همه زندگیمو پر میکنه و همه چیزو بی مفهوم میکنه... این چندمین مرگه که یهویی پریده سوط زندگیم؟ نمیدونم خودم... اونقدری بوده که...
حتی شنیدن خبر مرگ کسی که شاید حتی 1 کلمه هم مستقیم باهاش حرف نزده بودم... اما تاثیرش همیشه بود...آدما شیء نیستن...خود مطلق "بودن"شون همه اطرافو تحت تاثیر قرار میده... آدما خیلی مهمن...خیلی... دارم از دیشب که دیدم اون عکس با ربان مشکیو، به این فکر میکنم که مرگ چقدر ساده ست...یه آدمی هست...بعد یهویی نیست... و همه چیزهای اطراف هم به زندگیشون و به مسیرشون ادامه میدن...هیچی متوقف نمیشه...هیچی...آدمه هست...بعد یهو دیگه نیست...به همین راحتی...
مرگ نزدیکه...خیلی زیاد...کاش اینو همیشه یادمون میموند...
روحش شاد...

---------------
بعد از خودکشی ساناز و بعد از مرگ طیبه این یکی دوباره بدجوری من وبه هم ریخت...


شاید مهمترین چیزی که ازش یادم مونده اینه، ازتاپیک "کنکوریای 90!!.....بدویید!":

من به عنوان پدر بزرگ جم 8-} بگم شلوغش نکنین
اصن از عنوان تاپیک معلومه چیه
"کنکوریای 90!!.....بدویید! "
کجا بدویید
مگه خبریه
هی بهش فکر کنین استرس زاس
آقا حالشو ببر
یه 2 ماه برو خوش باش
که بعدش همین آشو همین کاسه و درس و اینا
دو ماه بیا وسط قرش بده <:-P

من باب نصیحت بود خواستین جدی نگیرین :)

بعد از کنکور، اون حال و هوای افتضاح ما که داشتیم درصد میگرفتیم و میدیدیم همه آرزوهامون داره دود میشه...
شاید خنده دار باشه، اما حرفش، بدجوری به دلم نشست...خیلی آرومم کرد...دیدیم یه بزرگترم داره اینو میگه...کسی که گذرونده این روزهارو...اونم کسی تا این اندازه موفق و تا ین اندازه خوب...
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

یاد یه روز تو سمپادیا افتادم!

یکی از دوستان توی این سایتم هست ولی مث من زیاد شرکت نمیکنه! توی بسکت خیلی خفنه! داشت داستان پریدنش رو میگفت! مسعود اومد گفت که من حدود 85 سانت میپرم! ماهم گفتیم حتما شوخیه!

بعد جدی نگرفتیم و اینا! اونم یکم مارو مسخره کرد! دوستم عصبانی شد و کلی دستش انداخت! بعد به رفیقمون پ.خ داد بیا دانشگاه شریف توی تیم بسکت باهات شرطی بزنم! دوستم هم ازش معذرت خواست گفت قبولت دارم!

فک نکنم از اینکه دستش انداختیم ناراحت شده باشه اما واقعا معذرت میخوام! نمیخواستیم واقعا نمیخواستیم ناراحت بشه! دوسش دارم! تازه قدرشو دونستم!
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

خدارحمتش کنه
ماهمین بعدازظهری باخبرشدیم
ازهمین جا به خانوادش تسلیت میگم
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

واقعا ناراحت کنندس ، خیلی ناراحت کننده ... :-<
من یک ماهه عضو جامعه سمپادیا شدم ، با ایشون هم تاحالا برخوردی نداشتم ، اما واقعا ناراحت شدم ، خیلی ناراحت =((

خدایش بیامرزدش :(

پ ن : بچه ها اون عکس بالای صفحه Home Page سایت واقعا زیباست ، واقعا حرکت خیلی قشنگی کردین ، جاودانه میمونه
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

به نقل از مهســـــــــــــا :
شاید مهمترین چیزی که ازش یادم مونده اینه، ازتاپیک "کنکوریای 90!!.....بدویید!":

بعد از کنکور، اون حال و هوای افتضاح ما که داشتیم درصد میگرفتیم و میدیدیم همه آرزوهامون داره دود میشه...
شاید خنده دار باشه، اما حرفش، بدجوری به دلم نشست...خیلی آرومم کرد...دیدیم یه بزرگترم داره اینو میگه...کسی که گذرونده این روزهارو...اونم کسی تا این اندازه موفق و تا ین اندازه خوب...

یادتونه شما هم مهسا خانوم؟ ... وقتی اون تاپیک رو زدم؟ :|

خیلی سر اینجور بحثا با هم دعوا داشتیم که همش هم میخندیدیم به همدیگه ...
دلم میخواد بازم بیاد و با هم دعوا کنیم ...
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

شوكه شدم يهو ديدم خيييييييييلي ناراحتم كرد.... :|
نميفهمم بعضي وقتا چرا بعضي اتفاقا ميفته ولي يه چيزيو مطمئنم


اونجا پيش خدا جاش امن تره .....

روحش شاد و يادش گرامي باد
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

من حالم خعلی بدِ میخام گریه کنم اخه چرا .... :((
بیچاره مامان باباش با هزار امید و ارزو بچشونو فرستادن ولی الان......
اصلا باورم نمیشه اصلا .....
ندیدمش ولی برام اشناس براش دعا میکنم اون جاش خوبه مطمئنم
:( :( :((
 
پاسخ : مسعود بهرامی شریف رفت ...

نميدونم واقعا جي بگم...
12خرداد...ساعت 11 شب بود، كلا روز بدي بود برام...دوست داشتم زودتر تموم شه... تو ياهو آن بودم ، ي لحظه sts‏ نگين توجهمو جلب كرد، بهش pm‏ دادمو گفتم جي شده؟ كه جواب داد مسعود بهرامي شريف مرده...تو سايت اسمش نارنجك بود... تا رسيدم به اسمش جا خوردم، خشكم زد... فقط تونستم تايب كنم ججوري؟ گفت تصادف... نگين ديگه جواب نداد، حالش افتضاح بود...
سريع اومدم سمباديا، اولين بار بود با گوشي همه ي بستاي حرف بزن رو خوندم، با هر كلمش ي قطره اشك از جشمم جاري ميشد...
دلم بدجور گرفت، تنها كاري كه تونستم بكنم نماز و قرآن خوندن و صلوات فرستادن واسش بود...خيلي سخت بود... كلي سرسجادم نشستمو اشك ريختم...واقعا متأثر شدم... فقط تونستم بگم خدا جطور دلت اومد؟ تو كه همه ي خوبا رو بردي بيش خودت... بس ما جي؟
باهاشون ارتباط نداشتم، ولي زياد با بست هاشون برخورد كرده بودم...
صبح 12 خرداد هيج وقت فكرنميكردم شبش يكي از بجه ها ديگه نباشه، وگرنه هيج وقت آرزو نميكردم كاش اون روز تموم شه...
آخرين زمان فعاليتش همش جلوي جشمه... خدا به خانوادشو نزديكانش صبر بده...
متاسفانه با گوشيمو نميتونم اخبارو لينك هايي كه بجه ها دادنو دنبال كنم...
اولين بار بود تك تك بستاي ي تابيك رو خونمو اشك ريختم... دلم نمياد بگم ولي...
روحش شاد... :((
 
Back
بالا