مرگ واسه من همیشه یه کلمه مبهم بوده...یه کلمه که میاد و با ابهامش یه مدتی همه زندگیمو پر میکنه و همه چیزو بی مفهوم میکنه... این چندمین مرگه که یهویی پریده سوط زندگیم؟ نمیدونم خودم... اونقدری بوده که...
حتی شنیدن خبر مرگ کسی که شاید حتی 1 کلمه هم مستقیم باهاش حرف نزده بودم... اما تاثیرش همیشه بود...آدما شیء نیستن...خود مطلق "بودن"شون همه اطرافو تحت تاثیر قرار میده... آدما خیلی مهمن...خیلی... دارم از دیشب که دیدم اون عکس با ربان مشکیو، به این فکر میکنم که مرگ چقدر ساده ست...یه آدمی هست...بعد یهویی نیست... و همه چیزهای اطراف هم به زندگیشون و به مسیرشون ادامه میدن...هیچی متوقف نمیشه...هیچی...آدمه هست...بعد یهو دیگه نیست...به همین راحتی...
مرگ نزدیکه...خیلی زیاد...کاش اینو همیشه یادمون میموند...
روحش شاد...
---------------
بعد از خودکشی ساناز و بعد از مرگ طیبه این یکی دوباره بدجوری من وبه هم ریخت...
من به عنوان پدر بزرگ جمبگم شلوغش نکنین
اصن از عنوان تاپیک معلومه چیه
"کنکوریای 90!!.....بدویید! "
کجا بدویید
مگه خبریه
هی بهش فکر کنین استرس زاس
آقا حالشو ببر
یه 2 ماه برو خوش باش
که بعدش همین آشو همین کاسه و درس و اینا
دو ماه بیا وسط قرش بده
من باب نصیحت بود خواستین جدی نگیرین :)






به نقل از مهســـــــــــــا :شاید مهمترین چیزی که ازش یادم مونده اینه، ازتاپیک "کنکوریای 90!!.....بدویید!":
بعد از کنکور، اون حال و هوای افتضاح ما که داشتیم درصد میگرفتیم و میدیدیم همه آرزوهامون داره دود میشه...
شاید خنده دار باشه، اما حرفش، بدجوری به دلم نشست...خیلی آرومم کرد...دیدیم یه بزرگترم داره اینو میگه...کسی که گذرونده این روزهارو...اونم کسی تا این اندازه موفق و تا ین اندازه خوب...








