• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اعتراف میکنم توی خیالاتم ۲۶ تا دوست دختر دارم ولی از ۱۰ کیلومتری یکی رو میبینم میرینم تو خودم.
 
بحث‌های پیش اومده خاطرات آموزنده‌ای یادم آورد.

یه بار که با یه دوستی عزم خاک‌برسری کردیم، قبل شروع عملیات نشستیم به تعیین سیف ورد. از اون جایی که بزرگوار علایق خاصی داشت، عبارات «نه، نکن، بسه، آخ و الخ» رو از گزینه ها حذف کردیم تا حین فعالیت ابهامی پیش نیاد. به دلیل سابقه مذهبی، من یه عبارتی پیشنهاد دادم که (اگه الان بگم به جرم سب النبی و اینا میکشنم) عبارت خوبی بود انصافا. اونقدر کارا و اثر بخش بود که بعد از استفاده، چنان فشار کار افتاد که مجبور شدیم بیست دقیقه تلاش کنیم تا به حد برانگیختگی اولیه برسیم.
 
اعتراف میکنم تنها کسی که تو کلاس همیشه با معلم ها یادآوری میکنه که می‌خواستید امتحان بگیرید، یا کی امتحان میگیرید، منم
و بچه ها از من بیزارن
 
اعتراف می‌کنم تا دیروز بلد نبودم بند کفش ببندم :))=))
 
اعتراف میکنم اون اوایل که تایپ سی مد شده بود فکر میکردم اینم مثل قبلیا یه طرف خاصیش رو باید وارد گوشی کنی وگرنه سوکت و پورت خراب میشن 🙏 🙏 🙏
 
اعتراف می‌کنم در ایام طفولیت قطره کوچیک جوهر می‌ریختم ی گوشه و دو سه تا مورچه از گوشه اتاقم می‌نداختم روش و بعد می‌ذاشتم رو دفترم راه برن :((
بعد رد بیچاره ها روی کاغذ می‌موند و من خیلی برام جالب بود ولی بعد چند دقیقه تلف می‌شدن :(( :((
 
بحث‌های پیش اومده خاطرات آموزنده‌ای یادم آورد.

یه بار که با یه دوستی عزم خاک‌برسری کردیم، قبل شروع عملیات نشستیم به تعیین سیف ورد. از اون جایی که بزرگوار علایق خاصی داشت، عبارات «نه، نکن، بسه، آخ و الخ» رو از گزینه ها حذف کردیم تا حین فعالیت ابهامی پیش نیاد. به دلیل سابقه مذهبی، من یه عبارتی پیشنهاد دادم که (اگه الان بگم به جرم سب النبی و اینا میکشنم) عبارت خوبی بود انصافا. اونقدر کارا و اثر بخش بود که بعد از استفاده، چنان فشار کار افتاد که مجبور شدیم بیست دقیقه تلاش کنیم تا به حد برانگیختگی اولیه برسیم.
بیا در گوشم بگو
 
ترم یک استاجریم بود هم گروهی هام خیلی اذیتم کرده بودن، وویس راند و کلاس ها رو من مسئولش بودم و همشون دستم بود، یه روز قبل امتحان پایان بخش بهم گفتن وویسا رو بفرست ،گفتم از گوشیم پاک شده :(
دروغ گفتم همه شون رو داشتم :)) فقط واسه اینکه جبران کنم
دو نفرشون هم افتادن خوشحال شدم.
 
اقا ما کلاس شیشم بودیم
تو فیلم بودیم خیلی زیاد
اصلا یه کارایی میکردیم
اقا یه بار یه دختری اومد مدرسه‌ی ما با مادرش
توی یه جلسه اولیا مربیانی بود
نشسته بودیم تو حیاط من تو گوش رفیقم میگفتم و میخندیدم که اره مخشو بزنیم و فلان
بعد اینقد احمق بودیم نمیگفتیم خب اخه **خل این الان ۳ ۴ سال از تو بزرگ تره
بعد یه ذره باهاش گرم گرفتیم فک کردیم اقا الان ما چیکار کردیم و فلان و بهمان
بعد رفتیم تو یه جمع پنج نفره از بچه های کلاس ما و اون یکی کلاس شیشم
به قصد گنده گوزی رفتیم
سینه رو دادم جلو و فاز گرفتم بعد گفتم فلان و مخشو زدم و اینا
بعد یکیشون گفت **خل این خواهر اینه
اقا من رفتم تو کلاس غیب شدم
بعد پسره قیافه‌ی منو نمیشناخت
از بچه هایی که تو کلاس بودن هی میپرسید فلانی کجاست فلانی کجاست در حالی که تو فاصله‌ی یه متریم وایساده بود
اونا هم با مرام بودن میگفتن نمیدونیم
اقا هیچی دست آخر مارو گرفتن ولی مدیرمون چون میدونست خیلی قضیه فضاحت باریه سریع جمش کرد بره😂😂😂
 
اعتراف میکنم تا چند هفته، شاید هم یه ماه بعد از ورودم به اینجا بلد نبودم چه طور ری اکشنی به جز لایک به پستها بدم. بعدها متوجه شدم ولی یادم نمیاد چطور فهمیدم.
.
اعتراف میکنم تمایلم به زندگی صفر و صدی هست. یا همه چیز رو خیلی دوست دارم و عاشق این زندگی ام و یا از همه چیز بیزارم و حالم بهم میخوره. حد وسط ندارم.
.
اعتراف میکنم توانایی خاطره گویی ندارم و گذشته رو (حتی خوب) زود فراموش میکنم. اتفاقات و آدمهای قدیمی تو ذهنم نمیمونن. همه چیز یادم میره.
.
اعتراف میکنم بزرگترین خوشحالی زندگیم وقت گذروندن با آدمای مورد علاقه ام و خرید کردن عه. موفقیت های تحصیلی ـ کاری هم به این مقدار خوشحال و حالمو خوب نمیکنه.
.
اعتراف میکنم از همکلاسی های دانشگاهم خیلی بدم میاد. از همشون به جز یکی دو نفر. آدمای خودخواه، منفعت طلب و دو رویی ان و هیچوقت نتونستم با یه مَن عسل قورتشون بدم. وضعیت من تو هر روز این ۳ سال:
.
اعتراف میکنم خوشحالم هیچ آدمی از زندگی واقعیم تو سمپادیا نیست و کسی منو نمیشناسه. فقط خودم و خودم هستم. اینجا یه پناهگاهه واسه من تو همه روزهای خوب و بد با فعالیت آزادانه. مرسی مطهری‌.
 
اعتراف میکنم امروز اولین بارم بود که کافه رفتم😂💔

تجربه خیلی جالبی بود واقعا البته اینکه ادمایی هم که باهاشون بودم انسان های دوست داشتنیی و خوش انرژیی بودن بی تاثیر نیست🫠✨
 
اعتراف میکنم روز آزمون توشهری خوابیدم =))
 
ما یه همکلاسی داشتیم از این دو اسمی‌ها که اسم شناسنامه‌ایشون فاطمه و زهرا و ایناست. اسم غیرشناسنامه‌ایش شمیلا بود و من مدت‌ها فکر می‌کردم سمیراست، ولی چون دختره و دخترا لوسن سمیرا رو عین بچه‌ها شمیلا تلفظ می‌کنن.
 
Back
بالا