• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
به کسی‌که با‌تو هر‌شب،همه شوق‌گفت و گو بود
چه رسیده است که امشب،سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای گریه
نی خسته‌ای که جز بغضِ تو در گلو ندارد

حسین منزوی
 
عنكبوتي گرُسنه هستم من
كه براي شكار معده ي خود
مي تَنَد رنج بي شمارش را

هم يكي از هزارپايان كه
سعيِ بسيار داشتْ هُل بدهد
صندلي هاي چرخ دارش را
.
حلزوني كه خانه اش همه جاست
و به دنبال خانه مي گردد
_خانه اي زير شيرواني خود_

به مزارش روانه مي گردد
مرده اي كه به هر كجا برود
با خودش مي بَرَد مزارش را .
رشته كوهي كه در درون خودش
به سفر مي رود مذابْ مذابْ
با هزاران هزار واگنْ سنگ

رشته كوهي كه سعي هم دارد
سنگ بر دارد از خودش كه خودش
بشكند شيشه ي قطارش را .
سر يك پيچ تند_خيلي تند_
كاميون هاي بار چَپِّه شدند

ميوه ها مرده اند مدّت هاست
كرم ها همچنان به فكر خودند

در درون، باز كرم ميوه فروش
واژگون كرده است بارش را
.
جسدي روي تخت جرّاحي
بوسه مي زد به دست قاتل خود
پس، چهل سال بخيه هاي لبم!
رخت مي بندم از مقابل خود
ترك مي گويمَم به جانب تو
مثل پيغمبري كه غارش را
.
نيمه شب مي زد از خودش بيرون
و خيابان به گريه مي افتاد

تا فسيلي كه پشت فرمان بود
پشت فرمان به گريه مي افتاد
زير ماشين سگي بغل مي كرد
استخوان هاي بي قرارش را
.
خطّ حامل كليد مي انداخت
نت سُل توي قفل مي چرخيد
ساز مي خواند: آه جنگل ها!
شاخه اي دستگاه شُك مي شد
زاغكي بر نوارقلب خودش
ضبط مي كرد قارقارش را
.
عكس يك خانه روي آب شدم
ماهي كوچك آمد اما آب
موج برداشت و خراب شدم

بيخودي دام گسترانيدم
طعمه ام قلب بود، پس ديدم
تله پس مي زند شكارش را
.
سوژه اي بي تفاوتم، زيرا
چهره ام روي بوم نقاشي
_خاصه نقّاش اگر خودت باشي_
نا اميدانه عشق مي ورزد
به "كبود"ي كه زير چشمانش
و "سياه"ي كه روزگارش را

حسین صفا
 
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت


تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت

همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت

آقامون سعدی :)
 
اتفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد
سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!
عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!
مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...

#سید مهدی موسوی
 
دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟
چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟


زمان به دست تو پایان من نوشت آری
مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد


دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود
ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد


خلاف منطق معمول عشق بود انگار
میان ما دو موازی که انطباق افتاد


جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد
شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد


شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس
مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد


خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است
که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد


چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق
ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد


پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !
غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد


تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی
که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد


هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو
دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد


به باور دل نا باورم نمی گنجد
هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد


#حسین منزوی
 
آخرین ویرایش:
یار مو خرمایی ات را بی هوا ول کرده ای؟
یا که در آغوش یار دیگری آسوده ای؟

راه کوی یار خود را بی سبب گم کرده ای؟
یا که با دیدار یار دیگری رم کرده ای؟

رام چَشم مست من بودی چرا آشفته ای؟
در سرایم همچو گل بودی چرا پژمرده ای؟

آسِمانم تیره کردی ماه من،افسرده ای؟
پس چرا با من نمی سازی دگر؟آزرده ای!

جانِ جانانم هنوزم تو به من وابسته ای؟
یا که بر عهدی دگر با دلبری پابسته ای؟

باز هم در یاد خود از خاطرم دیوانه ای؟
یا که بر دلدار دیگر اینچنین دل داده ای؟

یار دیرینم تو از رویای من مستانه ای؟
وای نه،رویای شیرینم،تو خود افسانه ای!

یار مو خرمایی ام من پس کجا سرگشته ای؟
خواب میدیدم که در آغوش من برگشته ای!


#(جسارتا ! ) شعر از خودمه... :)
 
یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

خیام
 
رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

#فاضل_نظری
 
در هوای چشم چون حوای تو
من ز فردوس برین دل کنده ام
ساقی شب های تنهایی تویی
تو بیا بی تو پریشان گشته ام

تقدیم به همه ی کسایی چشمشون قشنگه
جسارتا و با عذر خواهی از خودم
 
Back
بالا