عنكبوتي گرُسنه هستم من
كه براي شكار معده ي خود
مي تَنَد رنج بي شمارش را
هم يكي از هزارپايان كه
سعيِ بسيار داشتْ هُل بدهد
صندلي هاي چرخ دارش را
.
حلزوني كه خانه اش همه جاست
و به دنبال خانه مي گردد
_خانه اي زير شيرواني خود_
به مزارش روانه مي گردد
مرده اي كه به هر كجا برود
با خودش مي بَرَد مزارش را .
رشته كوهي كه در درون خودش
به سفر مي رود مذابْ مذابْ
با هزاران هزار واگنْ سنگ
رشته كوهي كه سعي هم دارد
سنگ بر دارد از خودش كه خودش
بشكند شيشه ي قطارش را .
سر يك پيچ تند_خيلي تند_
كاميون هاي بار چَپِّه شدند
ميوه ها مرده اند مدّت هاست
كرم ها همچنان به فكر خودند
در درون، باز كرم ميوه فروش
واژگون كرده است بارش را
.
جسدي روي تخت جرّاحي
بوسه مي زد به دست قاتل خود
پس، چهل سال بخيه هاي لبم!
رخت مي بندم از مقابل خود
ترك مي گويمَم به جانب تو
مثل پيغمبري كه غارش را
.
نيمه شب مي زد از خودش بيرون
و خيابان به گريه مي افتاد
تا فسيلي كه پشت فرمان بود
پشت فرمان به گريه مي افتاد
زير ماشين سگي بغل مي كرد
استخوان هاي بي قرارش را
.
خطّ حامل كليد مي انداخت
نت سُل توي قفل مي چرخيد
ساز مي خواند: آه جنگل ها!
شاخه اي دستگاه شُك مي شد
زاغكي بر نوارقلب خودش
ضبط مي كرد قارقارش را
.
عكس يك خانه روي آب شدم
ماهي كوچك آمد اما آب
موج برداشت و خراب شدم
بيخودي دام گسترانيدم
طعمه ام قلب بود، پس ديدم
تله پس مي زند شكارش را
.
سوژه اي بي تفاوتم، زيرا
چهره ام روي بوم نقاشي
_خاصه نقّاش اگر خودت باشي_
نا اميدانه عشق مي ورزد
به "كبود"ي كه زير چشمانش
و "سياه"ي كه روزگارش را
حسین صفا