• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
حال من خوب است حال روزگارم خوب نیست
حال خوبم را خودم باور ندارم خوب نیست
آب و خاک و باد و آتش شرمسارم می کنند
این که از یاران خوبم شرمسارم خوب نیست
روز وشب را می شمارم ؛ کار آسانی ست ؛ حیف
روز و شب را هرچه آسان می شمارم خوب نیست
من که هست و نیستم خاک است ،خاکی مشربم
اینکه می خواهند برخی خاکسارم خوب نیست
ابرها در خشکسالی ها دعاگو داشتند
حیرتا! بارانم و بایدنبارم خوب نیست!
در مرورخود به درک بی حضوری می رسم
زنده ام ، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست می فهمم ولی
این که تا کی در صف این انتظارم خوب نیست .
محمد علی بهمنی
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
 
حال آن دارم که امشب می پرست
پای کوبان تا سحر جامی بدست
سر به سر، باده به باده ، مست مست
هی زنم می تا ببازم هر چه هست
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند// چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس// توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری// کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان // کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان// می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد// زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی// کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت// قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری


بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی.
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله امد،
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل،
به تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم...

#هما میرافشار
 
و همان طور که دردم به خودم مربوط است،
شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است

گله کم کن که چرا از همه ی شهر تو را …
«آرزویم» که مسلّم به خودم مربوط است !

گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است
برود غم به جهنّم! به خودم مربوط است

دوست دارم که ازین بغض بمیرم اما
پیشت هرگز نزنم دم، به خودم مربوط است

می نشینم شب و در فکر تو تا اول صبح
می چکم خاطره، نم نم، به خودم مربوط است

اینکه بعد از تو چه با زندگی ام خواهم کرد،
-دار، رگ، پنجره یا سم- به خودم مربوط است

دوستت دارم و این دست خودم نیست ولی
بهتر آن است بگویم به خودم مربوط است

دوستت دارم، بی آنکه بپرسم که: تو چه؟
عاشقی کردن مبهم! به خودم مربوط است !

این مهم نیست تو و بقیه چه می اندیشید
دوستت دارم و آن هم به خودم مربوط است…


#احسان امیدی
 
ای بغض فرورفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم
البته اگه خودش انقدر مرد باشه که بیاد خدافظی کنه
 
ترس به دلت نینداز
تا وقتی باران می بارد
احدی متوجه نخواهد شد
که عروسکت می گرید.

هراس به دل راه نده
تپانچه را از ضامن خارج کرده ام؛
تمام سرب ها مال خود ماست
می توانیم ساعت را با آن پر کنیم.

ترس به دلت نینداز
هیاهوها را جمع خواهم کرد
در قوطی های دربسته خواهمشان گذاشت
و تحویل پست خواهم داد.

هراس به دل راه نده
بر نام هایمان لباس مبدل خواهم پوشاند
احدی نباید بداند به چه اسمی
هم را صدا می زنیم

از گونترگراس شاعر آلمانی
ترجمه علی عبد الهی
 
یشعر از دوست خوبم
دین رفت و دلم رفت و دو چشمان ترم سوخت
هم جان و دل و دیده و هم سیم زرم سوخت
ای آنکه فدای نگهت کل جهان
باز آی که در هجر تو لیل و سحرم سوخت
چون آتش دلبر نبود آتش دلبر
چون سرد نشد آتش دلبر که سرم سوخت
مهدی محمد زاده(بعثت)
 
  • لایک
امتیازات: reza7
نه فقط از تو اگر دل بكنم می میرم
سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هر یکی را که برایت بکنم می میرم

بـرق چشمان تو از دور مرا می گیرد
من اگر دسـت به زلفت بزنم می میرم

بازی ماهی و گربه است نظر بازی ما
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روحِ برخاسته از من،تهِ این كوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم می میرم

#کاظم_بهمنی
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا