• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی
 
شعر سعدیه

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل
ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل
 
چون جود ازل بودِ مرا انشاء کرد
بر من ز نخست درس عشق املاء کرد

آنگاه قراضه ريزه‌ی قلب مرا
مفتاحِ درِ خزاين معنا کرد
-خیام
 
چرا ز هم بگریزیم؟ راهمان که یکی ست
سکوت مان، غم مان، اشک و آه مان که یکی ست

چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر
مسیر میکده و خانقاه مان که یکی ست

تو آن سپیدی روزی، من این سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماه مان که یکی ست

تو از سلاله ی لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباه مان که یکی ست

من و تو هر دو به دیوار و مرز معترضیم
چرا دو توده ی آتش؟ گناه مان که یکی ست

اگرچه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف و حدیث نگاه مان که یکی ست

#محمد_سلمانی
 
اسمحي لي يالغرام العذب يالوجه السموح
ان لزمت الصمت أو حتى لبست الاقنعه
اعترف لك ما بقى من عالي الهمه سفوح
انحدر كلي مثل طفل تحدر مدمعه
 
کاظم بهمنی:
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
 
با لب سُرخٓت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه مسجد ساختی

روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهی های عاشق را چه خوش پرداختی

ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی

من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی
 
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
 
نه
نمي‌توانم
پياده بنشينم و
حواس‌ات را پرت كنم
جانب دستاني
كه بوي ياس مي‌دهد.
من اكنون
تبعيدي سرزمينِ سنگ‌هايي چيده‌ام
با نام‌هايي از شيار و تَرَك،
گورستاني قلم
نشسته ‌رو‌در‌رويم،
بختكي
كه مدام نگاه‌ام مي‌كند و
چين و چروكِ پيشاني‌ام را
چون كتابِ وارونه‌اش
بازرسي مي‌كند.
نه
‌نمي‌توانم
چيني نشسته است بيشاني زمين
كه مي‌بايدم انكار كنم و
نه
نمي‌توانم
(اين قطعه ادبي از ايرج صف‌شكن هستش)
اگر جسمت بهاران است،
جان تو پاییز...
اگر راه را گم کرده‌ای،
عازم مسجد سلیمانی ولیکن میرسی تبریز؛
عاشقی تو عاشقی!
محمد صالح علا (البته تنها تکه‌ای از این شعر بلند بالا هست.)
 
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی
 
Back
بالا