بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»

: چه بیت های قشنگی! چه فال خوبی بود!

- ولی چقدر پر از غم! چه نیّتی کردی؟
: برای راز شنیدن سوال خوبی بود!

- من آن دهانه ی غارم که توش تاریک است!
: که رازداری یعنی؟! مثال خوبی بود!

دو سال پیش کسی... بی خیال!
- حرف بزن!
: خلاصه می کنم آن سال... سال خوبی بود

- دلت نخواسته برگردد و...
: نخواستمش!
اگرچه مردِ خوش و خوش‌خیال خوبی بود

- ولی هنوز به یادش که فال می گیری!

............................................
............................................

سکوت ِ طولانی... انتظار ِ طولانی
دو آدم ِ تنها در قطار ِ طولانی
که خواستند به یک شعرِ مشترک برسند
در این سفر که نه! در یک فرار طولانی
فرار کردند از یک گذشته ی تاریک
و گم شدند درون دو غار ِ طولانی!

فاطمه اختصاری
 
خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی؛ بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛ روز وشب تکرارکردن

خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین؛ پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین؛ آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته؛ چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛ خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده؛ میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛ گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی؛ پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی؛ نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را؛ روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی؛ جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را؛ با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی؛ باد خواهد برد باری

روی میز خالی من؛ صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها؛ نامی از ما یادگاری
 
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از ردپای دقایق نبود



اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود



اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را

به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست، یکریز

شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد



اگر ردپای نگاه تو را

باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد



اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم



اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت



اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم...
 
و خدایی که در این نزدیکیست



لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه



من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه . مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها میگیرم

در نمازم جریان دارد ماه . جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی میخوانم

که اذانش را باد . گفته باد سر گلدسته سرو

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف میخوانم

پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم . میرود باغ به باغ . میرود شهر به شهر

حجرالاسود من روشنی باغچه است
 
از باغ مي برند چراغانيت کنند
تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند
پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زندانيت کنند
اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند
يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند

فاضل نظری
 
مگر من مرده باشم حال و روزت این چنین باشد
نمیخواهم ببینم زیر چشمان تو چین باشد
.....
غزال تیز پایم دلبری اندازه ای دارد
برای دیدنت تا کی دو چشمم در کمین باشد

چ حالی داشت روزی با تو چشم سیر سر کردن
بساط جورمان با طعم چای دارچین باشد

به خوابم آمدی گفتی همیشه با دلم هستی
همان بهتر که در تعبیر خوابم نقطه چین باشد.....
فرزاد حسین زاده
 
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری
 
ای صباح گر بگذری بر زلف مشک افشان او
همچو من شو همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او

عطار
 
شدم گمراه و سرگردان،
میان این همه ادیان
میان این تعصب ها،
میان جنگ مذهب ها!

یکی افکار زرتشتی،
یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی،
یکی دینش مسلمانی

یکی در فکر تورات است،
یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست،
در این دنیای انسانی ...

خدا، یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....

رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟!
مگر نه این که انسانیم؟!

اگر روح خدا در ماست...
خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!

برای خود پرستی هاست..

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم

از آن جشنی که اعضای تنم دارند،
خوشحالم ولی،
از اختلافِ مغز و دل با ریش می ترسم

هراسم ، جنگ بینِ
شعله و کبریت و هیزم نیست

من از سوزاندنِ
اندیشه در آتیش می ترسم

تنم آزاد؛ اما،
اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاقِ
افکار تهی بر خویش می ترسم..!!

کلام آخر این شعر
یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش
وهم از خویش میترسم!

"سیمین بهبهانی"
 
آنقَدَر از تو و اسمت تنفر دارم
در سراییدن نفرت چه تبحر دارم !

می زنم گردن قلبی که زتو یاد کند
در قصاص دل خود نیز تحجُّر دارم

مهربانی ِ مرا دیده ای و خام شدی !
قدرت ِ بدشـدنی فوق ِ تصور دارم!

گفته بودی که حجابم دلتان را برده…
از لج ات واهمه از واژهء “چادر” دارم

زجرکش کرده مرا, خواسته ای گریه کنم
من ولی خنده کنان قصد تمسخر دارم

مثل قلک پُرم از خرد شدنهای دلم
خردتر گشته غرورم…. وَ دلی پُر دارم

وقت ِتکخوانی ِ تمرینی ِمن رفت ،کنون
روزِ اجرا ست … ببین ؛ سمفونی و کُر دارم

ای که امید به درمانگری ات بی عقلی ست
در مداوای دلم مدرک دکتر دارم!

مریم نوری

۱ اسفند...
۲۹ بهمن...
 
آخرین ویرایش:
حال من خوب است حال روزگارم خوب نیست
حال خوبم را خودم باور ندارم خوب نیست
آب و خاک و باد و آتش شرمسارم می کنند
این که از یاران خوبم شرمسارم خوب نیست
روز وشب را می شمارم ؛ کار آسانی ست ؛ حیف
روز و شب را هرچه آسان می شمارم خوب نیست
من که هست و نیستم خاک است ،خاکی مشربم
اینکه می خواهند برخی خاکسارم خوب نیست
ابرها در خشکسالی ها دعاگو داشتند
حیرتا! بارانم و بایدنبارم خوب نیست!
در مرورخود به درک بی حضوری می رسم
زنده ام ، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست می فهمم ولی
این که تا کی در صف این انتظارم خوب نیست .
محمد علی بهمنی
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
 
حال آن دارم که امشب می پرست
پای کوبان تا سحر جامی بدست
سر به سر، باده به باده ، مست مست
هی زنم می تا ببازم هر چه هست
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند// چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس// توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری// کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان // کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان// می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد// زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی// کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت// قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری


بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی.
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله امد،
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل،
به تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم...

#هما میرافشار
 
و همان طور که دردم به خودم مربوط است،
شیطنت های دلم هم به خودم مربوط است

گله کم کن که چرا از همه ی شهر تو را …
«آرزویم» که مسلّم به خودم مربوط است !

گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است
برود غم به جهنّم! به خودم مربوط است

دوست دارم که ازین بغض بمیرم اما
پیشت هرگز نزنم دم، به خودم مربوط است

می نشینم شب و در فکر تو تا اول صبح
می چکم خاطره، نم نم، به خودم مربوط است

اینکه بعد از تو چه با زندگی ام خواهم کرد،
-دار، رگ، پنجره یا سم- به خودم مربوط است

دوستت دارم و این دست خودم نیست ولی
بهتر آن است بگویم به خودم مربوط است

دوستت دارم، بی آنکه بپرسم که: تو چه؟
عاشقی کردن مبهم! به خودم مربوط است !

این مهم نیست تو و بقیه چه می اندیشید
دوستت دارم و آن هم به خودم مربوط است…


#احسان امیدی
 
ای بغض فرورفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم
البته اگه خودش انقدر مرد باشه که بیاد خدافظی کنه
 
ترس به دلت نینداز
تا وقتی باران می بارد
احدی متوجه نخواهد شد
که عروسکت می گرید.

هراس به دل راه نده
تپانچه را از ضامن خارج کرده ام؛
تمام سرب ها مال خود ماست
می توانیم ساعت را با آن پر کنیم.

ترس به دلت نینداز
هیاهوها را جمع خواهم کرد
در قوطی های دربسته خواهمشان گذاشت
و تحویل پست خواهم داد.

هراس به دل راه نده
بر نام هایمان لباس مبدل خواهم پوشاند
احدی نباید بداند به چه اسمی
هم را صدا می زنیم

از گونترگراس شاعر آلمانی
ترجمه علی عبد الهی
 
یشعر از دوست خوبم
دین رفت و دلم رفت و دو چشمان ترم سوخت
هم جان و دل و دیده و هم سیم زرم سوخت
ای آنکه فدای نگهت کل جهان
باز آی که در هجر تو لیل و سحرم سوخت
چون آتش دلبر نبود آتش دلبر
چون سرد نشد آتش دلبر که سرم سوخت
مهدی محمد زاده(بعثت)
 
  • لایک
امتیازات: reza7
نه فقط از تو اگر دل بكنم می میرم
سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هر یکی را که برایت بکنم می میرم

بـرق چشمان تو از دور مرا می گیرد
من اگر دسـت به زلفت بزنم می میرم

بازی ماهی و گربه است نظر بازی ما
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روحِ برخاسته از من،تهِ این كوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم می میرم

#کاظم_بهمنی
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا