قدسیان بر سرِ همصحبتیام چانه زدند
بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند
ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند
"دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند"
گم شدم،پرت شدم،تار تنیدم به سکوت
تشنه کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت
ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت
ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت
با منِ راهنشین بادهی مستانه زدند
من بد آوردهی دنیای پُر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید
سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید
"آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی کار به نام منِ دیوانه زدند"
من به خال لبت ای دوست گرفتارشدم
چشم بیمارتو را دیدم و بیمار شدم
فارغ ازخود شدم وکوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فتانده ست به جانم شری
که به جان آمدم و شهره ی بازارشدم
در میخانه گشایید به رویم شب وروز
که من ازمسجد و از مدرسه بیزارشدم
جامه ی زهد و ریا کندم وبرتن کردم
خرقه ی پیرخراباتی و هشیارشدم
واعظ شهرکه از پند خود آزارم داد
ازدم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که ازبتکده یادی بکنم
من که بادست بت بتکده بیدار شدم
من به دیدار کسی رفتم؛
در آن سر عشق !
رفتم ‚ رفتم تا زن؛
تا چراغ لذت!
تا سکوت خواهش !
تا صدای پر تنهایی؛
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد !
قفسی بی در "دیدم "
که در آن روشنی پرپر می زد؛
نردبانی که از آن "عشق"
می رفت... !
به بام ملکوت؛
من زنی را دیدم نور
در هاون می کوبید !
سهراب سپهری
(ببخشید شش بیته...) کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم
خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم
چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مؤمنم در چشم مردم کافرم
گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم
چندصد سال است راه از باطنم تا ظاهرم
خلق می گویند ابری تیره در پیراهنی ست
شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم
مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک؟!
هرچه باشد ناگزیرم، هرچه باشد حاضرم!! فاضل نظری
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید!
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام!
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان!
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام!
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
شاعر گمنام
و سخت ترین جایِ داستانِ ما
آنجایی بود؛
که دردهایمان را
دانه دانه برایِ دیگرانِ بی دردی گفتیم
که آنها با لبخند
برایِ بارِ هزارم به ما نگاه کنند و
بگویند:
درست میشود...
فقط ندانستیم آن درستی که میگویند
چرا با ما سرِ ناسازگاری دارد و هی نمیشَود.
فرگل مشتاقی
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه...
سهراب سپهری
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای
عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای
کاش می پرسید کس کایشان به چند ارزیده اند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر استین
ای عجب ان سنگ هارا هم ز من دزدیده اند
سنگ میدزندند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنی هارا چنین فهمیده اند
جمله را دیوانه نامیدم چوبگشودند در
گر بدست ایشان بدین نامم چرا نامیده اند؟
من یکی ایینه ام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و برخویشتن خندیده اند
اب صاف از جوی نوشیدم مرا خواندند پست
گرچه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش،اما دیگران
عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار مارا زان سبب پیچیده اند
ما سبکساریم،از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند؟
(دیوانه و زنجیر از پروین اعتصامی)
برایم شعر بفرست
حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو میگویند.
میخواهم بدانم دیگران که دچار تو میشوند
تا کجای شعر پیش میروند
تا کجای عشق
تا کجای جادهای که من
در انتهای آن ایستادهام.
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من،همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
باز گفتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم...
نرمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی دیگر از ان كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.