• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیست
چیزی مخواه از من که در اندازه ی من نیست

دنبال آرامش مگرد ای رود سرگردان!
چیزی که در دریا نباشد در تو قطعا نیست

گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی
جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست...

پیراهنم روزی گواهی می دهد پاکم
ای عشق! خیلی وقت ها پاکی به دامن نیست

در عشق باید پر تحمل بود و دور اندیش
پروانه گشتن چاره اش جز پیله کردن نیست

#حسین_زحمتکش

@sherOtarane_ir
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

راز گل شقایق

شقايق گفت با خنده نه تب دارم ، نه بيمارم
اگرسرخم ، چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرائي نه با اين رنگ و زيبائي
نبودم آن زمان هرگزنشان عشق وشيدائي
يكي از روزهائيكه زمين تبدار وسوزان بود
و صحرا درعطش مي سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب وخشكيده تنم درآتشي مي سوخت
ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم ، سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود
اما طبيبان گفته بودندش
اگر يك شاخه گل آرد از آن نوعي كه من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت ، بسي كوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يك دم هم نياسوده
كه افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من
به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد و
به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشكر مي كرد پس از چندي
هوا چون كوره آتش ، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لبهائي كه تاول داشت گفت : اما چه بايد كرد؟
در اين صحرا كه آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من
براي دلبرم هرگز دوائي نيست
و از اين گل كه جائي نيست
خودش هم تشنه بود اما
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان كو ؟
نه حتي آبي ، نسيمي در بيابان كو؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
كه ناگه روي زانوهاي خود خم شد، دگر از صبر او كم شد
دلش لبريز ماتم شد، كمي انديشه كرد، آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت
نشست و سينه را با سنگ خارائي
ز هم بشكافت ، !! ز هم بشكافت !!
اما ! آه صداي قلب او گوئي جهان را زير و رو مي كرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد
و هر چيزي كه هر جا بود با غم رو به رو مي كرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب خونش را
به من مي داد و برلبهاي او فرياد
بمان اي گل كه تو تاج سرم هستي
بمان اي گل دواي دلبرم هستي
و من ماندم نشان عشق و شيدائي
و با اين رنگ و زيبائي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

خسته ام مثل جواني که پس از سربازي
بشنود يک نفر از نامزدش دل برده

مثل يک افسر تحقيق شرافتمندي
که به پرونده ي جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجاي شلوغ
بين دعواي پدر مادر خود گم شده است

خسته مثل زن راضي شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ي مردم شده است

خسته مثل پدري که پسر معتادش
غرق در درد خماري شده فرياد زده

مثل يک پيرزني که شده سرباز عروس
پسرش پيش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زني حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردي که قسم خورده خيانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدري گوشه ي آسايشگاه
که کسي غير پرستار سراغش نرود

خسته ام بيشتر از پير زني تنها که
عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسي حال مرا مي فهميد
غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است

شده ام مثل مريضي که پس از قطع اميد
در پي معجزه اي راهي مشهد شده است


#علي_صفري
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست

حافظ
(از معدود شعر هایی هست ک تخلص حافظ در آخرین بیتش نیومده)
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

شبی از پیله ی تنهاییِ من سر در آوردی
برای شانه های خسته ام بال و پر آوردی

برای اولین بار از پریدن گفتی و ناگاه
سکوتم را شکستی...آرزویم را برآوردی

بهار آوردی و با هُرم تابستانِ آغوشت
تب پاییز را بُردی...زمستان را سرآوردی

غبار روزهای رفته را با گوشه ی شالت
گرفتی...روی رف، آیینه ای روشن تر آوردی

دلم واشد کنار سفره ی عصرانه ای غمگین
غروبِ رو به ایوان را هوایی دیگر آوردی

دوباره استکان های کمر باریک می رقصند
سماور را که از تاریکی پستو درآوردی

نگاهم کردی و از عشق حرف افتاد و تب کردیم
کمی از بوسه حرف انداختیم و بستر آوردی

نشستی دکمه دکمه باز کردی عقده هایم را
تمام خستگی های مرا از تن دراوردی...!


#اصغر_معاذی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تو پست مدرنی و مضامین دل آزار

من اهل دل و چای هل و لعل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار

من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
#زهرا_اقبالی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

پــلنگ ســنگی دروازه‌ هــای بســــته شــهرم
مگـو آزاد خواهی شــد که مــن زنــدانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تــو تلــخی شــراب کهــنه ای مـن تلخی زهرم

مرا ای ماهـــی عاشق رها کن فکر کن من هم
یــکی از ســنگ هــای کــوچک افــتاده در نهرم

کــسی را کــه برنــجاند تو را هرگز نمی بخشم
تــو با مــن آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تــو آهــوی رهــای دشـت های ســبزی اما من
پلــنگ ســنگی دروازه‌هــای بــســته شــــهرم

فاضل نظری
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!



لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد،

دلم،

دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم


های!

نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های!

نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی، دل


ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است



«مهدی اخوان ثالث»
 
دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشونت نبودم ؟
من حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
حسین پناهی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

خود کرده را تدبیر نیست

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت زچیست؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است؟
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم که: اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم زچیست
زیرلب گویم، چه خوش رفتم زدست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که در جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

<<فروغ فرحزاد>>
 
Back
بالا