• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

برگزیده مکالمات

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع naseri
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : برگزیده مکالمات

مامانم:سلام،خوبی چه طوری؟چه خبرا؟
داییم:خوبیم همه!
مامانم:عمه حالش چه طوره؟
داییم:عمههه؟امروز بمیر فردا بمیره! :-"
مامانم:وا این چه حرفیه؟!بابا اینا کجان؟
داییم:مراسم !
مامانم:مراسم؟!مراسم چی؟
داییم:ختم!
مامانم:وا کی مرده مگه؟
داییم:عمههه!!! :-"
بعد از این مکالمه مامانم نمی دونست باید بخنده،گریه کنه،دقیقا چی کار کنه! ;)) بهترین روش برای اعلام خبر مرگ افراد! :>
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

این مکالمه ی من و داداش کوچیکمه :
داداشم : تبلتت رو بده بازی کنم


من :نوچ نیمیدم

داداشم: خیلی گدایی


من : من گدا من گدااااااا ی حسینم(ع)


داداشم: [-( [-( #-o #-o
من: :))
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

پیری: شما اگه تو خوابگاه با یه نفر دیگه رو یه تخت بشینین به چیز محکوم میشین
اون: به چی محکوم میشیم؟
پیری: به چیز دیگه
اون: هاع چیز
:-" :))
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

-مُشکلی هس؟ :-؟ خُشال نیسی جدیدن!

+نه اوکی عه! خُشالم :د

-مشخصه! مام کوریم!

+ |-:
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

این مکالمه تو سال تحصیلی بین منو داداشم بود...البته بگم قبلش داداشم 4 سال از خودم کوچیک تره...و کلاس پنجم بود...

( من درحال اپدیت وبلاگ)
داداشم: اجی ی چیز بگم قبول میکنی؟
من : چی؟
_ پنجشنبه میخوام با دوستام برم بیرون...همرامون میای؟
_ ^-^ کیا هستین؟
_ من و ایلیا و سجاد و سینا و امیرحسین.....میای؟
_ کجا میرین؟
_ لی لی پوت ! ( پاساژ ستاره...یکی از پاساژ های معروف پاساژ یزد در حال حاضر و لی لی پوت شهربازیه پاساژ ستاره هستش)
_ خوش بگذره...
_ بیا دیگه...
_ چی کار من داری؟؟
_ خب ب عنوان بزرگتر بیا...مامان ک نمیذاره تنها برم...بیاااا
_ بیام مواظب چهارتابچه باشم؟؟ من؟؟ بیخیال...کی حال داره؟؟ حوصله بچه بازی ندارم ک... :|
_ فقط ک تو نیستی...دوستامم یکی میارن همراهشون..
_ خب همراه اونا برو...
_ :(
_ عجب!!!! حالا دوستات کیا رو میارن؟؟ ببینم ب درد میخورن بیام یا نه...
_ امیرحسین با داداشش میاد ک اول دبیرستانه...ایلیا با داییش ک امسال رفته دانشگاه فک کنم...سجاد با پسرخالش ک فک کنم هم سن توعه...سینا با پسرهمسایشون قرار بود بیاد فک کنم ک اونم بزرگه...
_ :o
_ میای؟؟؟
_ چیزه... :D...امم اگه هم بیام بخاطر تو میام... :-[
_ >:D<


بعله برنامه فوق کنسل شد...ینی مامانم گفت داداشم با پسر عمم بره...
:( :( :(
_​
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

بابام : زینب بابا ، روز دختر مبارک باشه (:
مامانم : پس زهرا آدم نیست ؟ :د
بابام : اون که دیگه مردی شده واسه خودش. (:

من دوچار دوگانگی شخصیت شدم ((: ولی مرسی بابا. 8-^ >:D<
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

هر روز وقتی من گشنمه!
من : مامان گشنمه!!
مامانم: کوفت بخور!! :D
ینی له میشم با این مهروعاطفه ی مادری!!! :-" :D :))
.
من وقتی بابابام قرار دارم!
من سر قرار:باباکجایی؟
بابا:دارم میام!
نیم ساعت بعد.....
من:بابا کجایی؟ :-L
بابا:دارم میام یه رب دیگه اونجام!
یه رب دیگه!
من:بابا کجایی؟ :-L :-L
بابام:من رسیدم دیگه منو نمی بینی؟!؟ :o
یه رب بعد...
من:باباکوشی پ؟ X-(
بابام:توبرو من خودم میام!! X-(
بعد میگن چرا بچه ها بد قولو خالی بند میشن!!! [-( :))
.
من وقتی دارم دنبال چیزی می گردم!
من:مامان اون چیز منو ندیدی؟
مامانم:چرا همون جاست دیگه!
من:دقیقا کجارو میگی؟
مامانم:همون جا دیگه!رو اپنه!!
من:مامان به خدا این جا نیس!
مامانم:بچه مگه تو کوری!میگم همون جاست دیگه!من دارم از اینجا میبینمش!
من: X-( :o
مامانم:بیام پیداش کنم چشاتو از کاسه در میارم!!
مامانم در حال جستجو...
۵دقیقه بعد....
مامانم:مگه تو کوری بچه!هی دارم بهت میگم همونجا!تو اتاق خواب بود دیگه! :-" :)) :))
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

چن‎روز قبل از کنکور؛

من- شبت پر از خواب‎ـای شریف.
اون- توام ایشالا هم خودت بهشتی باشی هم دانشگات.
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

تو باشگاه ی خانومی بهم گفت با اینکه فلانی جون مربیه ولی هیکل تو خیلی بهتره

من: اره خیلیا می گن اینو (عاری از هرگونه لطف دارین و مرسی و امثالش )
:D :D :D :-[ :-[
 
پاسخ : برگزیده مکالمات

دبیر رنگ آمیزی: خدا شاهده اگه شما ها واسم فرق داشته باشین. همتون دانش اموزین از چشم من. همتونو یه اندازه دوست دارم.
[ لبخند گرم و گردن کج بچه های کلاس و حس توام با خوشبختی]
[شولگِر و نِلگ در دو سوی کلاس هر کدام در حال پچ پچ کردن با بغل دستی]
توجه اول: شولگِر سابقه ی سوگلی بودن دارد.
دبیر[با لبخندی در ادامه ی سخنرانی قبلی رو به شولگِر]: دخترم به حرفام گوش میدی؟: )
[چرخش گردن دبیر و اخم های در هم رفته و صدایی رها شده از چله ی حنجره و سیبل هدف گیری ای به نام نِلگ]: چرا وقتی من حرف می زنم با بغل دستیت صحبت می کنی؟ واقعا اینه احترام به دبیر؟ [اخم][اخم][اخم]
[بچه های کلاس لخند پت و پهن خود را جمع اوری نموده، گردن راست می کنند، کتاب رنگ آمیزی می گشایند، به معنی جدید یک سری لغات و جملات ایمان می اورند.]
توجه دوم: نام دو تن و رشته ی تدریس یک تن تحریف شده، به منظور حفظ امنیت جانی صاحب اثر:"
 
Back
بالا