• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

کتک خوردن از یه بچه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mahdyan
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

من يه روز تو مشهد پيش عمم اينا بوديم بعد با عمو و دخترعمو هاو پسرعمه ها نشسته بوديم سر مبلا فيلم نگاه ميكرديم بعد پسرعمم كه سه سالشه ميگه بيا بام بازي كن بعد من ميگم حوصله ندارم برو يه موقع ديگه بيا(همه نگاه ها بطرف من)بعد يهو پسرعمم ميگه نمياي بازي؟! ميگم:نع محكم ميزنه تو گوشم...
اگه داداشش نيومده بود ببرتش تيكه پارم ميكرد...
يبار سر همين قضيه بازي نزديك بود گيتار محبوب عمومو بشكونه از بس زدش بم...از بس كه من محبوبم بين بچه ها بعد اونقد باشون بازي ميكردم بعد اينا يه موقع كه ميگفتم نه سريع ناراحت ميشدن....=))
 
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

من نه کتک خوردم و نه کسی رو کتک می زنم
 
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

آخ دست رو دلم نذارین که خونه!!
یه پسردایی دارم که 6 سالشه از بدو تولدش منو اون دعوا داریم و فکر کنم تالب گور هم همینجوری باشیم!!!
البته من روحیه پهلوانی و این چیزا رو ندارم و وقتی میزنه منم میزنم لهش میکنم :-[
 
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

یه دختر خاله دارم گیر داده به چشم من فقط دستشو تو چشم من میکنه!
فک کنم کور شم اخرش
 
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

نه والا از جقله بچه ها کتک نخوردم ولی زدم .... یه بار دخترعمم پررو بازی دراورد گرفتمش دیگه ولش نکردم ... داغ کرده بودا .... کاشی بودین قیافشو میدیدین .... دلم خنک شد >) .... داشت :(( در میومد ....به زور خودشو گرفته بود ... بدبخت هی رنگ عوض میکرد .
حال کردما >)
 
پاسخ : کتک خوردن از یه بچه

پسر عمم ساشا 5 سالش خیلی نازه بهش گفتم توچقدر نازی ببوسمت بهم گفت من ازت بدم میاد تو لاغری :o باهات عروسی نمیکنم 8-^ اینا بزرگ شن چی میشن؟؟؟ :D اورانگوتان یا ...؟؟ یدونه سیلی زد تو

گوشم 8-^ منم جوگیر شده بودم اگه عمم نیومد

صد در صد کتکو میخورد ازم

بعد نکته جالب اینجاست به عمم گفت من اونو زدم ^#^ :D
 
اول ک تعریف کنم بگم من همیشه و از بدو تولد قامتم و چهره ام بسیار بزرگتر از سن واقعیم بوده،طوری ک چندین بار وقتی با یکی از معلم ها مثلا کار داشتم و اون هم منو نمیشناخته،فک کرده من مسئولی چیزی هستم و برام برپا داده:D
یه بارم اول راهنمایی مبصر بودم معلم عربی وارد نمیشد فک میکرد یه معلم تو کلاسه :-":-"
رفته بودیم علی بن حمزه (یه امامزاده تو شیراز) ماهی عیدمون رو بندازیم توی حوضش. موقع نماز یه پسر بچه ۵-۶ ساله اومد گفت :
آقا میشه کلاهتونو بدین؟;;)
منم حس بدی داشتم بهش،با خنده گفتم نه نمیشه!
:D
گرفت کلاهمو (ک دستم بود)کشید.گفت اقا اگه مقاومت کنی پاره میشه ها،منم گفتم نه، جنسش خوبه،خیالت راحت...
با کلی شوخی و قلقلک و اینا از شرش راحت شدم،بعد برا این ک بگم کار دارم شروع کردم نماز خوندن.اینم تا دید،از فرصت استفاده کرد، شروع کرد کتک زدن من با تمام توان. دور خیز میکرد با پا میومد تو کمرم‌.محکم مشت میزد تو زانوهام.بابای خودم هم کنارم مشغول نماز خوندن بود‌. اون پسره هم در هر حالتی از نماز ک قرار می گرفتم به طور خاص تری منو میزد، انگار من کلاه اونو دزدیده بودم!
نماز بابام تموم شد،بابا برگشتت به بچه گفتن: چکار داری؟ چرا میزنی؟
پسره جواب داد:ب شما مربوط نیست،این بابامه! (با اشاره به من!#:-o:|:|:|)
بابام هم گذاشتن دنبالش ک بزننش!
خلاصه کلام،من رضا ، ۱۷ ساله، پدر پسری۵ ساله بودم و خودم خبر نداشتم....
 
یه بار پسرخالم زد تو گوشم منم گرفتمتاجایی که شد قلقلکش دادم یهو جدی شد گفت دیوس ولم کن دیگه فقط ۴سالشه:|من تا اول راهنمایی ته فوشم کثافت بود
 
اینی که میگم شاید یه کم بیرحمانه باشه ولی میگم دیگه 8-|
یه بار یکی از بجه های فامیل اومد به من و دوستم یه پس گردنی محکم زد.پا شدیم بزنیمش با لگد زد از یه جای حساس من :-"
گرفتیم اول عین .. زدیمش بعد خاک ریختیم تو شلوارش.بعد دهنشو باز کردیم تف کردیم تو حلقش =))
هنوزم از من حساب میبره :))
 
Back
بالا