سلام به دوستای سمپادی که رفتن دانشگاه.
میدونم همتون از مدرسه ای که قبلا تو اون درس می خوندین خاطرات خوب و خاطرات بدی دارین و یک سری تجربیاتی که بدرد بچه های سال پایینی میخوره.
منتظریم خاطرات تلخ و شیرین شما رو بخونیم.
بسم ا... بنویسید.....
**قفل تاپیک دوباره باز شد. لطفا اسپم ندید فقط X R@y**
رفته بودیم قلم چی امتحان بدیم
یکی از بجه هامون که همیشه تو خیابون شهرمون پلاس بود ، هر وقت میرفتی میدیدیش با تقلب همه درس ها رو 100 زده بود هم اصلی ها هم موازی ها رو ( تو قلم چی )
بعد رتبه 1 رو آورده بود ترازشم 9000 اینا
کارنامش رو چاپ کرده بودیم زدیم به در و دیوار مدرسه که افتخار 301 افتخار شهید بهشتی افتخار شهر ما
اون موقع تقریبا 80 درصد مدرسه میرفتیم کانون زبان یادش بخیر یک بار همگی با هم 2 روزی که فاینال بود نرفتیم مدرسه! مدرسه تعطیل شد. والدین احضار شدن! یکی یک نمره هم از انضباط کم شد.
(هی یکی یکی خاطرات داره زنده میشه غصه م می گیره...آخ سمپاد یادت بخیر)
کلی خاطره هست که آدم بخواد بهش فکر کنه نمیدونه باید از کجا شروع کنه ، ولی خوبیش اینه که به محض این که آدم به خاطرات فکر میکنه یک لبخند خاص که نشانه ی رضایته روی لب آدم نقش میبنده ، دوران راهنمایی زیاد چیزی یادم نیست ، یعنی بهش زیاد هم اهمیت نمیدم ، ولی دبیرستان واقعا قشنگ بود ،آدم وقتی بع کارهای قبلیش فکر میکنه گاهی میگه ، وای من چقدر احمق بودم ، ولی همون کارها هم در زمان خودش خیلی قشنگ بود جالب !
یکی از بهترین خاطرات من مربوط میشه سال سوم ، فکر نکنم بچه های اون کلاس هیچ کدوم هندونه خوردن تو کلاس رو یادشون بره ،فکر کنم کار های زیادی قبلا مشابه این انجام شده بود ولی دیگه خدایی ندیده بودیم کسی سر کلاس هندونه بخوره ،کلاس ادبیات بود و امتحان داشتیم و باید یکطوری کنسل میشد ، ایده های خاصی داده شد ولی آخرش یکی از دوستان ایده ی هندونه رو داد ، دم معلممون هم گرم که چیزی نگفت کلاس به جای این که تو کلاس و با امتحان انجام بشه تو حیاط و با هندونه و کلی شوخی و شادی گذشت !
معمولا بچه های پیش دانشگاهی آزادترن!
تولددوستم بود منم تو حیاط بودم که زنگ خورد و من اومدم تو کلاس دیدم که چه خبره!!همه دست و برف شادیو منم ازهمه جا بی خبر فکر کردم با دفتر هماهنگ شده دوستم گفت من خسته شدم تو بزن روی میز منم رفتم پشت کمدو شروع کردم به زدن وهیچ کسو نمیدیدم جز دوستی که بغلم ایستاده بود که یک دفعه دیدم ازبوی برف شادی دوستم داره سرفه میکنه و زدن رو متوقف کردم واز پشت کمد اومدم بیرون که با مدیر مدرسمون مواجه شدم!انقدر شرمنده شدم!
یاذمه امتحان زیست بود. ما هم اومدیم به یکی از بچه ها تقلب بدیم .هیچی دیگه همه سوالارو از من نوشت....
ولی نمیدونم چرا وقتی نتایج اومد, من19 شدم و اون 20!!!!!