عاشق دعوام.حسابی دعواییم .آخرین دعوامم تو خیابون ولیعصر بود یارو به دوستم(جنسیتو نگم بهتره)تیکه انداخت بعد منم با یارو دعوام شد با کمک مردم و با یه لب خونی از یارو جدام کردن
خیلی فاز کردم
دوستم خوف کرده بود
سال دوم راهنمایی با یکی ار بچه ها خیلییی شیش بودم و همو صدا میکردیم داداشی
کسی جرءت نداش چیزی ب ما بگه چون اگه میگف در اصل فاتحه خودشو خونده بود
ی بار من با این دوستم دعوام افتاد و تا جایی ک جا داش همو زدیم و اینا بعد یکی مسخره امون کرد..مام ک با این ک اتحادمون از بین رفته بود چنان زدیمش ک دیگه طرف ما پیدا نمیشد
دلم تنگ شده برا دعوا
الان سه ساله دعوا نکردم
البته چن هفته پیش از این پسرایی ک تو کوچه بیخود گیر میدن ک دعوا کنن جلوم اوند شروع کرد ب دعوا کتک کاری :)
منم از خداخواسته هر چی عقده دعوایی داشتم رو بنده خدا خالی کردم
چنان محکم میزدم...بدنم آب جوش شده بود...از داخل داغ کرده بودم ک میخواستم له اش کنم
اصن ی حالی دادا ولی دیگه طرفو اصن تو محل ندیدمش از اون ب بعد
اکثر دعواهای من به صورت کل کل چون دخترا رو که نمیشه زد
سریع میرن به 1000 نفر میگن
ولی سال دوم راهنمایی با یکی چنان دعوایی کردم بنده خدا داشت غش میکرد بچه ها رفتن براش کیک گرفتن خالش جا بیاد
کلا سعی میکنم با همون حرف زدن همه چیو حل کنم
ولی اگه عصبانی بشم دیگه هیچی
من و خواهر کوچیک ترم(که مثل هوو هس!)اکثر اوقات با هم دعوامون میشه با اینکه همه چیزا تقصیر خودشه مامان وبابام طرف اونو میگیرن!در این مواقع من این حس رو دارم X-(دلیلشونم اینه که من بزرگترم باید کوتاه بیام X-(ولی اخرش خودش میاد منت کشی و منم1تو سری بهش میزنم اشتی می کنم!من: ولی در کل به جز خواهرم با کس دیگه ای دعوا نمی کنم! :)
یکبار با دوست پسر دوستم وسط خیابون چون سر دوستم داد زد دعوا کردم و حسابی بارش کردم پسره بیچاره هم از شدت عصبانیت خود خوری میکرد هم نمیدونست که باید بهم چی بگه.اگه دوستم منو از اونجا نبرده بود حتما زده بودم تو گوشش پسره مذخزف.
بعد از اون قضیه دوستم دور دوست پسرشو خط کشید و من خیلی خوش حال شدم
من یه دوستی دارم اسمش غزله یعنی به معنای واقعی عاشقشم بعدش یه دفه اون یه چیزی به من گف منم چون تازه عینکی شده بود بهش گفتم چار چشمی بعد یه کم بی محلی کردیم به هم و من مطمئن بودم که وقتی زنگ تفریح تموم شه اینم درست میشه بعد یهو بچه ها ریختن وسط که نه باید با هم اشتی کنید که بعدش هی من ناز میکردم هی غزل انقد گریه کردیم اونروز که وقتی شکست عشقی خوردم اونجوری گریه نکردم بعد هیچی دیگه با هم قهر بودیم تا بعد از ظهرش هی منتظر بودم زنگ بزنه که زد بعد با یه شوقی جواب دادم بعدش با هم اشتی کردیم ولی این سخت ترین موقعیتی بود که تو عمرم داشتم
دختر داییم بسییییییییی بیشوعوره!خو 8 سالشه سایزش اندازه منه! :-\ (
ب هر حال.....رفته بودیم خونه داییم اینا،منم رفتم سر کشوی پسرداییم کرم بریزم....خب ما از این حرفا نداریم با هم ک!بعد اومده جوری ناخوناشو تو دسم فورو کرده ک اصن یهو چشم سیاهی رف...!بعد ی دونه صورتشو نوازش کردم،همچی زد زیر گریه ک فک کنم طوطیه بدبختشو سکته رو زد چون تا دوساعت داش میگف گریه گریه وای!عطیه عطیه....اصن ی وضعی بود!
+من پارسال بسی لوس بودم
و خودم ا دس کارام امسال این ریختی میشم
خب بعد با مریم ک دوسته صمیمیم باشه،داشتیم تو حیات قدم میزدیم،پاییز بود،منم ی برگه چناری پیدا کردم اینقد خوشگل بود!اینقد خوشگل بود!:ایکس
بعد در ی حرکت ناگهانی مریم زد لهش کرد منم باش قهر کردم گفتم برو گمشو دیه نمیخام ببینمت.... :-[ :-& [-(
پارسال با1بچه دعوام شدهمش ساز مخالف میزد ضدکلاس بود برالغوامتحاناتوکلاسمون از همه بچه تر بودمتولد76...1لحظه حس کردم کیسه بکس جلومه ان چنان پاموزدم تو شکمش زدم نتونست بلند شه بچه پررو بعدعذرخواهی کرد