• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

وضعیت
موضوع بسته شده است.
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

خب من امروز صبح پا شدم دیدم از تو خونه صدای حرف زدن یزدی میاد، بعد پا شدم دیدم عه این فیلم رو گذاشتن، بعد چون از تبلیغاتش خوشم اومده بود و دیدم که برای تماشا گروهی انتخاب شده نشستم نگاش کردم، منتها خودم قصد دیدنش رو نداشتم

خب فیلم قشنگ و پری بود و ازش لذت بردم، حداقل با اطمینان میتونم بگم آبکی نبود، نقطه ی قوت اصلی این فیلم رو ابتدا فضای فیلم و مطابقت اون با فرهنگ بیننده میبینم؛ اینکه این فیلم با فضای فرهنگ قدیمی خانواده های قدیمی ایرانی بود ؛ خانواده ها ی پر جمعیت با کانون های گرم که دور بزرگ های فامیل شکل گرفتن و زایندگیشون با نسل های جدید ترشون اتفاق می افته، از این نظر یک نوستالوژی زیبایی رو تمام فیلم برای مخاطب هاش ایجاد کرده بود

فضا سازی های فیلم و طراحی لباس و گریم شخصیت ها به معنای واقعی کلمه رضایت بخش بود، بسیار منطبق با داستان و فضای اون و موقر و بیانگر فضا و شخصیت و ... یکی از نقات قوت اصلی فیلم همین لباس ها و فضاها بود.

اما گزینش بازیگر ها و اون تناسبی که با نقش ها و شخصیت ها داشتن و بازی های طبیعیی که تونستن به خوبی به نمایش بذارن فوق العاده بوده بود، بازی ها خیلی طبیعی انجام شده بود؛ و تماشاگر وقتی جریان فیلم از از شادی به غم برگشت کاملا این خوب بودن بازی هارو حس میکرد، واقعا بازیگر ها در زمینه ی بازی هاشون و تطابق با شخصیتی که داشتن و انتقال حس خوب عمل مبکردن(فقط من از شیخه ناراضی بودم، زیاد بهش نمیخورد ولی بدم نبود، فقط در قیاس با بقیه ی بازی ها بنظرم صعیف تر بود).بخصوص اینکه بازیگر ها مجبور بودن نقش با لهجه به اجرا بذارن و اینکه بازم اینقد طبیعی در آورده بودن شایان توجه بود و به کار یه جلای دیگه ای بخشیده بود.

کار از نظر صحنه ها که اکثرا تک نقش نبودن بسیار عالی بود، بیشتر صحنه ها بصورت پلی-نقش اجرا میشد؛ کلی نقش و بازیگر در یک سکانس که ایفاء نقش خودشون رو به جا انجام میدادن و در نهایت سکانس های عالی در می اومد، از این نکته خیلی خوشم میومد
صداگذاری و موسیقی متن که گاهی خیلی به جا قطع میشد تا توجه تماشاگر رو متوجه خودش کنه واقعا خوب کرا شده بود،(فقط از اون صداگذاری وقتی که دایی مرد و زن دایی میخواس بره پیشش اما نمیذاشتن بفهمه خوشم نیومد،صدا بهش نمیخورد.

نکته ی دیگه توجه به همه زوایای این خانواده و شخصیت ها بود، اون دختره و پسر نوجوونه، این روابط های فامیلی با قاسم و اینا، رفتار قاسم،بچه کوچولوعه توی عذا، ناراحتی ها و رفتار داییه که بعد مرگش تازه به تاثیر و علتش پی میبردی همه خیلی قوی بود.
در مورد اینکه یک چیز رو لف نداد هم اول درکش نکردم و رفتم تو یه بهت(BOHT) ، اما بعد دیدم واقعا چه قشنگ بود، اینکه تا تماشاگر تونست ادامه ی روند داستان رو حدس بزنه فیلم رو پایان داد و اصل ایجاز رو رعایت کرد که آبی به فیلم نبسته باشن، عالی بود صحنه ی پایانی.


فقط من یسری چیزارو نفمیدم چرا اومدن و بنظر اصن معلوم نشد نقشش چی بود و چی شد(فکر میکنم من درست نفهمیدش و نباید کارگردان بدون منظور گذاشته باشه) اون قضیه شیمی درمان و اینای اون شیخه رو اصن نفهمیدمش، قضیه داستانی که پیرمرده برای پسر کوچولوعه گفت و بعد مرگش رد پنجه ی ببر رو تنش چه علتی داشت :-?? این تیکه هارو نفهمیدم.
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

منم از شانسم تو تلویزیون دیدم!
خوب نمی خوام حرفای تکراری بزنم تعریف کردن و اینا که همه بهش اشاره کردند!
زیاد وارد نیستم
ولی اینو می دونم هر فیلم یه نکته ی اصلی یا مهم داره که اصطلاحا بهش میگند گره!
گره این داستان مرگ دایی خانوادست!
معمولا قبل از گره رو مقدمه میگند و با توجه به زمان فیلم این مقدمه خیلی طولانی بود این که کلی مراسم و فرهنگ و ... رو نشون بده بعد بره سراغ موضوع اصلی و این یک نقطه ی ضعفه!
اگه این مقدمه کمی زودتر تموم می شد شاید بهتر بود و ممکن برای بعضی ها خسته کننده باشه مسلما بیننده دوست داره زودتر متوجه بشه که آخر این همه مقدمه چینی چی میشه صرفا یه عروسی و تموم شدن نیست!
در کل نسبت به خیلی از فیلم هایی که دیدم خیلی خوب بود فیلم قشنگی بود لذت بردم...
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

من یک سری چیزا رو بگم، بعد کامل نظر و نقدم رو اعلام میدارم. ;D

حرف اصلی‌م راجع به لهجه‌شون ـه.
ما فامیلای زیادی تو یزد داریم و در واقع از طرفی اصلیت‌مون میرسه به اونجا. باید بگم که «عالی» لهجه‌‌ی یزدی رو درآورده بودن. یزدی جدا لهجه‌ی سختیه. مخصوصا برای کسی که آشنایی نداشته باشه باهاش. به نظرم بخشی از این سختی هم به خاطر اینه که شباهت‌های زیادی به لهجه‌ی اصفهانی داره. یعنی کسی که داره سعی میکنه یزدی صحبت کنه باید این مرز رو هم در نظر بگیره.
با وجود همه‌ی اینا، به نظرم بازیگرای فیلم خیلی خوب از پس ِ یزدی حرف زدن براومده بودن. گفتید یه جاهایی از حرفاشون واضح نبود. خب اکثر شما (فکر کنم حتی بشه گفت «همه»تون)، قبول دارید که فیلم خیلی باورپذیر و نزدیک به واقعیت‌های زندگی درست شده. شما تو زندگی خودتون این مبهم حرف زدن رو ندارید؟ مثلا قسمتی که پسند و خواهراش نشستن کنار هم و دارن حرف میزنن قسمتی از حرفاشون واضح نیست. به نظرم «باید» اینطور مبهم حرف میزدن اصلا. این واضح نبودن باور پذیرتر و قشنگ‌تر کرده بود کار رو در واقع.

به نقل از گـَـنـدُم - August :
فقط من یسری چیزارو نفمیدم چرا اومدن و بنظر اصن معلوم نشد نقشش چی بود و چی شد(فکر میکنم من درست نفهمیدش و نباید کارگردان بدون منظور گذاشته باشه) اون قضیه شیمی درمان و اینای اون شیخه رو اصن نفهمیدمش، قضیه داستانی که پیرمرده برای پسر کوچولوعه گفت و بعد مرگش رد پنجه ی ببر رو تنش چه علتی داشت :-?? این تیکه هارو نفهمیدم.

کی چرا اومد؟ نقشه‎ی کی؟ :-?
قضیه‌ی شیمی درمانی هم مربوط به زن ِفرهاد اصلانی بود دیگه. از چه لحاظ میگی نفهمیدم؟
پسره تو اون وضعیت نیاز داشت که یکی بهش روحیه بده و یه جورایی بهش بگه باید مرد باشی! برای همین پیرمرده براش این ماجرا رو تعریف کرد که بدونه همه یه سری ترس‌ها رو تو زندگی‌شون تجربه میکنن حتی اگه به نظر بیاد خیلی شجاعن.
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

× حدودا سه چهار یا پنج بار این فیلمُ دیدم وختی میگم حدودا یعنی دو بار کاملُ اون دو سه بار دیگه فقط صحنه هایی که به قول مامانم با
روحم عجین می شدُ فقط نگاه می کردم!
اعتراف می کنم اصن نقد کردن بلد نیستم :د

+ اول بهتره سر عنوان ـش بحث کنم :د شاید برای بیشتری هامون عنوان فیلم یک معیار انتخاب باشهُ بعد دیدن فیلم حتما بخوایم یک ربطی
بین عنوانُ موضوع پیدا کنیم!
عنوان " یه حبه قند " خیلی خوب ِ هرچند من شخصا هیچ فضاسازی ای با شنیدنش تو ذهنم ایجاد نشد اما خب شیرینُ دلنشین ِ!
اما بعد ازینکه فیلمُ دیدمُ خواستم یه ارتباطی بین قندُ فیلم پیدا کنم دچار یه تضادایی می شدم،اول ِ فیلم که داشتن قند می شکستنُ سر
اینکه بچه با یه ضرب شکستن پسر میشهُ یا دادن یک کله قند که خیلی مهمه ُ اینا(تو جشنی که کل ِ قنده تزئین شده بودُ میگم) همه ی
توجهم به این بود اما هرچی به انتها نزدیک می شدم فک می کردم این برداشت خیلی سطحیُ پوچِ !
اینجا بود که دچار یک دوگانگی شدم،قندیکه نشون ِ شیرینیُ شادیُ عروسی ِ چرا مسبب مرگ دایی ِ بزرگ میشه؟!
قندی که خود دایی داوطلبانه برای نشون دادن از بین رفتن کدورت ها شروع می کنه به شکستن ـش چرا باعث مرگش
میشه یا چرا این شیرینی تلخیُ میده به این خانواده؟!

"ادامه دارد...!" :د
من این فیلمُ خیلی پسندیدمُ خیلی دوسش داشتم اما نمی دونم چرا نقدم از نظر خودم یه ذره خشن به نظر می رسه!
پایینی : خودم به مرگ دایی اشاره کردم ـا " گفتم که تناقض ِ برام "
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

بالایی: یه چی بگم؟ :د
یه حبه قند اون یه حبه قندی بود که پیرمرده خورد و مرد!شاید نارضایتیش از ازدواج بود و پسند رو برای قاسم میخواس.
ریحانه: منظورم بود که اینا صحنه ی شیمی درمانی یا اون داستان و اون رد پنجه ی ببر رو کمر یارو یجوری بود که فیلم روش تمرکز کرد، و من چون معمولا اینجور مواقع منتظرم تو فیلما بعد هر نکته ی خارج از داستان اصلی که روش تمرکز میشه یه چیز پیش بیاد و به این قسمت مربوط باشه و اتفاق نیفتاد صحنه ی مرتبطی تعجب کردم، انتظارم از شیمی درمانی این بود که تاثیر گذاری بیشتر تو داستان داشته باشه و الا چرا نشونش بده و روشم تمرکز بذاره و نشون بده تا چند سکانس حالات و دپرس بودن اون شیخه رو؟ اما هیچ تاثیر بسزایی رو مسیر داستان نداشت و بنظر بیخود میومدن در حالی که انتظارم بیشتر بود، درکشون نکردم که چرا بودن.چرا باید داستان مرتبط به ببر بگه و بعد اونطور رد ببر رو نشون بده، آدم فوری فک میکنه به اون داستان مربوطه شاید به این رو و براش مهم میشه، اصلا به اون مربوط نبود و اصلا مهمم نبود،برا همین درک نکردم اینارو اصن، واقعا کارگردان میخواس چیزی بگه تو اینا؟ نمیخواس چیزی بگه همویجور بیخود گذاشته بودشون؟ :-??
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

@ فاطیما: قاطی نکن! ;D اتّفاقا همین نکته‌س که هوشمندی‌شون رو برای انتخاب ِ اسم فیلم نشون میده! اینکه قند یه جایی برای شادی ُ مراسم عقد استفاده شد و جای دیگه باعث مرگ یه آدم شد.

@ نوید: منظورت از تمرکز چیه؟ فیلم کاملا رو قضیه‌ی شیمی درمانی تمرکز نکرده بود که. مسئله‌ی مریضی زن فرهاد اصلانی رو «وارد» فیلم کرده بود. اینکه به دور از همه‌ی این دور هم بودنا هرکس مشکلات خودش رو داره. یکی باهاش کنار میاد، یکی تو خودش میریزه، یکی میگه، یکی نمیگه ...
یه قسمتش بود که فرهاد اصلانی داشت یه دعایی رو تو خلوت خودش میخوند. (اسمش رو میدونستم اون لحظه‌ای که داشتم میدیدم ولی الان یادم نمیاد! #-o) دقیقا وقتی که اوج سختیاش بود. خبر شیمی درمانی، مرگ دایی، بهم خوردن شادی‌هاشون ...
این به نظرم بیخود نبود. خیلی هم به جا و مناسب بود.
قضیه‌ی اون رد ببر رو هم یادم نیست زیاد که بخوام راجع بهش نظر بدم. تا همین جاش یادمه که برای بچه‌هه داستان رو تعریف میکرد و اینا.
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

آخه ببینین آخر داستانی که واسه بچه هه گفت،گفت که اصلا ببری در کار نبوده و "پیشوک"( :-") بوده! ولی وقتی دکتر داشت دایی رو معاینه میکرد جای پنجه ببر رو بدن دایی بود
من خودم فک کردم اون لحظه که واقعا ببر بوده و دایی واسه همدردی با بچه هه آخر داستانشو تغییر میده :-?
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

یه سوال:
تماشای گروهی چیه؟؟؟؟
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

به نقل از آیدا-ق :
آخه ببینین آخر داستانی که واسه بچه هه گفت،گفت که اصلا ببری در کار نبوده و "پیشوک"( :-") بوده! ولی وقتی دکتر داشت دایی رو معاینه میکرد جای پنجه ببر رو بدن دایی بود
من خودم فک کردم اون لحظه که واقعا ببر بوده و دایی واسه همدردی با بچه هه آخر داستانشو تغییر میده :-?

آهان یادم اومد.
منم موافقم. در واقع میخواست بگه یک سری ترس‌ها خیلی کوچیک‌تر و جزئی‌تر از اونن که ما فکرش رو بکنیم.

به نقل از ღДngelღ :
یه سوال:
تماشای گروهی چیه؟؟؟؟

اینجا کامل توضیح داده شده.
 
پاسخ : تماشای گروهی | فیلم هفتم: یه حبّه قند

o خب! همه گفتن تقریبا همه‌چیز رو.رحم کنید! این پست‌های طولانی رو خوندن و این‌که دقت کنی که تکراری نگی خیلی سخته. :-"
بعد اصن نقدها رو خوندم تب رو بستم،گفتم کی بین این همه نقدهای طولانی و حرفه‌ای به من نیگا می‌کنه. X_X

oo نقطه اوج فیلم همون هفتاد دقیقه اولّش بود؛بر خلاف بقیه فیلم‌های ایرانی‌ای که من دیدم! بعد از این هفتاد دقیقه فیلم یک خط صاف می‌شه[nb] کلمه موردنیاز این قسمت «رکوده»:-"""؟ از راکد می‌آد دیگه! چی می‌گن بهش؟[/nb] و حتی سقوط می‌کنه!
نقطه عطف مرگ داییه‌س که کاملا تصادفی و دور از انتظاره.
« اولاً تصادف را زود وارد داستان کنید تا وقت کافی برای معنا دادن به آن داشته‌باشید. و دوم هرگز از تصادف برای آفریدن نقطه عطف پایانی استفاده نکنید. این همان حلال مشکلات است، یعنی بزرگ‌ترین گناه نویسنده‌فیلمنامه.» [کتاب داستان،ساختار،سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی /رابرت مک‌کی / هرمس /صفحهء 234]. و خب راست می‌گه! فیلم به خاطر همین دو اشکال ضربه دیده. زیاد آماده نکرده‌بود واسه صحنه مرگ، بیننده زده می‌شه و همراهی نمی‌کنه دیگه داستان رو. سقوط فیلم هم از همین‌جا شروع می‌شه.

ooo همون‌طور که گفتن رنگ و نور و اینا خیلی خوب بود! طبیعی بود و حس خوبی رو منتقل می‌کرد.
میرکریمی خیلی حساس به این کنش و واکنش بازیگرا تو صحنه‌های شلوغ حتی،پرداخته‌بود! روان و دل‌چسب شده‌بود. 8]

هرچی به ذهن من می‌رسید ملت گفتن. در کل فیلم قشنگی بود؛لذت بردیم از دیدنش. همین دیگه. :-"
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Back
بالا