• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

المپیاد خدافظ المپیاد...

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع This is me
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حرف آخر...

امروز تموم شد
بعدا کاملش میکنم
بعدا : دوره خیــــــلی خوش گذشت. می ارزه
 
خوب اومدم متنمو قبل از اعلام نتایج بنویسم که در اوج خداحافظی کنم :)
...
المپیاد
یک سال از رویا بود که توش زندگی کردم
جهنمم بود و بهشتم بود
هنوز هم هست
سخت شروع شد
شاید اگر اولش زودتر به خودم میومدم و سال دهم جدی میخوندم وایمیستادم با مدال خدافظی میکردم
ولی هرچی که باعثش شد هر چیزی که منو به این نقطه رسوند
اصلا ازش پشیمون نیستم
و اتفاقا خیلی خیلی خوش حالم
روزای سختی بودن که بهم ثابت کردن بیشتر از چیزی که فکر میکنم ظرفیت دارم
و باور کردم که اگر خودمو باور کنم از پس خیلی چیزا بر میام
الان که دارم مینویسم غمگین نیستم
خیلی خیلی خوش حالم
و این برای من شکست نبود
سراسر پیروزی بود
و بین 11 سال تحصیل بهترین سالم بود
...
کمی نصیحت از یک المپیادی که با المپیاد معاف از کنکور نشده به تمام کسایی که فکر میکنن المپیاد اومدن و طلا نشدن ریسکه :
اگر اونقدر شوق دارید که بتونید با مباحث دانشگاهی سر و کله بزنید
اگر اونقدر رشته ی المپیادتونو دوست دارید که یک سال تمام شب و روز پاش بزارید
کلید بهشت به شما داده شده
به هوای اینکه ممکنه پشت در جهنم باشه نندازینش دور
همین الان برین منابع رو بخرید/دانلود کنید و شروع کنید
...
در آخر
المپیادی بودن یه موقیعت نیست که با تموم شدن سال 11هم تموم شه
یه سبک زندگیه شامل
عمیق فکر کردن
نگاه نقدانه
و تفکر تحلیلی برای حل مسئله
و طمع یادگیریه
اکثر المپیادیا همیشه المپیادی میمونن چون تنها راهیه که بلدن
...
خیله خوب دیگه منبر رو خالی میکنم برا سایر دوستان
برم به تستای کنکورم برسم :)
 
المپیادم جوری که میخواستم تموم نشد و پایانش خوشحالم نمیکنه...
ولی اون شیرینی خوندن مباحث جذاب و جدید المپیاد و آشنا شدن با آدم ها و موقعیت های جدید (که اگر المپیادی نمی بودم هرگز قرار نبود این شانس رو داشته باشم) رو هرگز فراموش نمیکنم. (و حتی لذت پیچوندن درس و کلاس مدرسه رو :} )
مهم ترین چیزی که اینجا وجود داره، اون تفکر و شخصیت المپیادیه که یک المپیادی میتونه به دست بیاره... توانایی خلاف جهت آب شنا کردن، داشتن نگاه جدید به مسائل و دید از بالا.
بنظرم چیزیه که ارزش امتحان کردن رو داشته باشه. قرار نیست چیزی از دست بدیم، قرار هم نیست همه طلا یک بشن. همینکه بتونی اون شخصیته رو جور کنی یعنی بُردی...
(توصیه اکید دارم تمرکزتون رو از اول نذارید رو نتیجه. سعی کنید بهترین خودتون باشید و هر روز بهتر از دیروز؛ ولی اگه فقط هدف مادی داشته باشید و عاشق رشته و آماده تحمل کردن سختی ها برای ارتقا شخصیت نباشید، نیاید سمت المپیاد.)
 
منم همین دیشب ساعت ۱۲ و اینا نتایح اومد. البته نیومد و با پیامک برای پذیرفته شدگان مرحله ۲ ارسال شده بود. خب برای من نشده بود و اره خلاصه قبول نشدم.
ولی میتونم بگم که المپیاد بهترین و شیرین‌ترین دوران زندگیم بود. هیچی از اون بهتر نیست. اون لحظاتی که بابام دعوا می‌کرد برای کنکور بخون و المپیاد چیزی و مادرم گریه می‌کرد که پسرم بدبخت میشه به خاطر المپیاد و این همه پولی که صرف کتاب‌ها کردم. از کتاب‌های تست مبتکران نظام قدیم تا موریسون و شیمی معدنی آقابزرگ... خب کسی رو هم نداشتم راهنماییم کنه. همه‌اش رو از این کانال‌های تلگرام به دست می‌آوردم. تمامی مطالب رو خودم خوندم. هر روز ۴ صبح بیدار شو، مدرسه رو ول کن(مجازی بود) تا ۱۰ شب بخون. و همین چرخه. البته ناحقی نکرده باشم. خیلی کم‌کاری کردم. وقت تلف می‌کردم و بازیگوشی... مرحله اول شدم و بهم امید داد. به خاطر امتحانات حضوری و اینا و هر چقدر هم بگم بازم دارم بهانه میارم، مرحله دوم رو نتونستم قبول شم. ولی خب این مسیر خیلی چیز‌ها بهم یاد داد. مثلا اینکه چه لذتی داره چیزی رو که واقعا عاشقی براش بخونی و از جون و دلت مایه بذاری. واقعا واقعا خیلی باحال بود و امیدوارم بازم تکرار بشه :)
المپیاد واقعا خاطره‌ی خوبی بود. هیچ هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم 💔
 
شاید اینجا نوشتن کمی روحم رو سبک کنه و از غمی که توی تک تک سلول‌هام حسش می‌کنم، کم کنه.
المپیاد عزیز من!
قشنگ مادر!
بدون شک قشنگترین برهه‌ی زندگی من بودی، هر کی می‌خواد اسمش رو هر چی بذاره، حماقت، موهبت، اشتباه؟ تو قشنگ‌ترین اشتباه زندگیمی.
اصلا واسه همینه که امروز از کلاس اومدم بیرون چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم جلوی سیل اشک‌های پشت پلک‌هام رو بگیرم، چون باز یادت افتادم، باز یادم اومد چقدر همه چی با تو قشنگ‌تر بوده، چقدر لذت بخش‌تر بوده.
وقتی مشاور بهم می‌گه خب خوبه که سهمیه‌ی مدالت رو داری، فکر می‌کنم به مدال طلایی که در دو قدمی‌اش، ناکام و غمگین مجبور به رها کردنش شدم. فکرم می‌ره سمت اون دفتر خاطراتی که عکس طلایی رنگ مدال رو توش کشیدم، اون دفترچه‌ای که توش اسمم رو نوشتم و امضای طلای ادبی زدم پای نوشته‌ام.
فکر می‌کنم به تک تک لحظاتی که شوق داشتم به رسیدن، و حالا در یک سیاهچاله‌ی عمیق فرو رفتم.
دلم برای تو خیلی تنگه، در روزهایی که به مرگ و نبودن فکر می‌کردم، دنیا تاریک بود و کسی نبود، تو بودی، داستان‌های قشنگت، هوای نفس کشیدنی و بوسیدنی‌ت بود.
من واسه کسی تعریف نکردم چجوری در مقابل اینکه مدام بهم گفته شد بی‌استعداد و نامناسب هستم، امیدم رو مثل یک نور حفظ کردم و بهش رسیدم.
وقتی اولین روز دوره نشستم توی کلاس، دلم خواست گریه کنم،از شدت خوشحالی، از اینکه شد و تونستم. اما حیف که بعد دو ماه، خوشحالیم شد یک غم ماندگار، لبخند روی لبم خشکید، شد اشک، شد توی خیالات غرق شدن، شد تنفر از درس مدرسه وهر چیزی که بین ما فاصله انداخت.
فکر می‌کنم حالا نقطه‌ایه که باید بپذیرم رابطه‌ی ما به پایان رسیده و دیگه المپیادی نیستم، باید یاد بگیرم این غم رو رها کنم و آماده بشم برای نبرد سخت بعدی، واسه جیغ از ته دل بعدی، برای نفس راحت بعدی، برای بی‌خوابی از شدت خوشحالی و ذوق...
حسبی الله
 
تموم کنمش میگم...
 
کاش اینجارو دیده بودم اونموقع
کاش
دلم تنگ شد
برا اون شبا...
 
Back
بالا