من عاشق این گرد و خاک و ذره های معلقی ام که بعضی وقتا بعضی جاها توی بعضی درجات از نور میشه دید تو هوا... منظورم این ذره های ریزه که جابجا میشن ولی انگاری یه حالت همیشه و تا همواره معلق در فضا دارن، خیلی جالب و جادویی به نظر میرسه، قشنگه، هم نور، هم گرد و غبار... انگاری غبار ابدی جنازه های جسم قبلی ماست، ولی همیشه خوشم اومده ازشون، نه به این دلیل، چون قشنگن، می رقصن تو هوا... عاشق برق زدنشون زیر نورم، و حرکتشون که توی نور متمرکز خورشید، که اکثرا میتونی ببینیشون معمولا جاهای قدیمی بیشتر، توی زیرزمین ها، جاهایی که فرش دارن و تحت یه زاویه ی مناسب زیر نور قرار می گیری و بعد دقت کنی می بینی حرکت دارن و ندارن، برق می زنن و نمی زنن...
بستگی به نور داره، نزدیکای ساعت ده صبح نور از پنجره اتاق من جوری می تابه که یه نوار نور میفته وسط اتاق و نورش باعث میشه این گرد و خاک و ذرات معلق رو بشه دید و از بچگی کارم همین بود که دراز بکشم کف زمین و اینا رو نگاه کنم و علاف و بی کار دستامو تو هوا تکون بدم طوری که ببینم این گرد و غبار ها سردرگم شدن و تند تند تو هوا حرکت می کنن و پخش میشن و انگاری کار و زندگی شون رو به هم ریختم...ولی بعد کم کم دوباره معلق می شدن... می چرخیدن و آروم می شدن...
الآن ساعت دو که از مدرسه تعطیل میشیم نور طوری از در شیشه ای ساختمون مدرسه میاد داخل که اگه کنار دیوار سمت راست راهرو وایسی میتونی گرد و غبار معلق و برق برقی توی هوا رو ببینی... نمازخونه ی مدرسه قبلیه هم اینطوریا بود، گاهی می رفتیم نمازخونه حرف می زدیم، دور خودمون می چرخیدیم، پنجره داشت، نور می زد رو فرش های سبزش و ما می نشستیم وسط نمازخونه ی خالی و با گرد و خاک شناور سرگرم می شدیم... ولی هیچی مثل گرد و خاک برق برقی زیرزمین خونه مامان جون و آقاجون نبود، بوی نم چوب و صدای جیرجیر در و کوزه های سفالی رب گوجه و فلفل ترشی و گرد و خاک هایی که باعث می شدن عطسه کنی و بعدش سرفه و نوری که رد می شد از پنجره های کوچیکش و گرد و غباری که می رقصیدن انگار...:)