پاسخ : *دلنوشته های من*
سلام
اول از همه باید تشکر کنم از لطفتون که این چند وقتی که تو دلنوشته هام پستی ندادم یا بهتر بگم،شعری نذاشته بودم پیگیری کردید و پ.خ دادید و محبتتون رو ابراز کردید.
و ببخشید که نتونستم زودتر ازتون تشکر کنم...
و اما بعد...
رفقا انگار هرسال یه اتفاقی هست که باید برای من بیفته و هرسال دُزش بیشتر بشه و راهیم نیست جز اینکه به خودش توکل کنم و بگم:
هرچه میخواهی بکن یا حق مدد
لیک دورم کن زشر دیو و دد
ولی این امتحان یا چطور بگم؟این دوئل هرساله،امسال خیلی اوج گرفته،خیلی...
یکی از دلایلشم موش دواوندن چندنفره که یکیشونو میشناسم ولی خب...
یسری از قول من حرف زدن،به اسم من کارایی کردن و...
اما بدی این اتفاق اینه که اینبار با بدچیزی شوخی کردن،با بدچیزی ور رفتن،بد زخمی زدن،بد آتیشی به پا کردن و...
وتمام این مسائل و مشکلات دست به دست هم دادن تا تو رفاقتم بدجوری برم تو آمپاس!
بذارید همشو بگم که ناقص نشنوید و ناقص قضاوت نکنید.
کسی که چند سال از بهترین سالای عمرمو باهاش گذروندم و تنها کسی که بهش میگفتم رفیق رو گرفتن ازم...
خودش میدونه چی میگم!
همه چیز از یه چهارشنبه لعنتی شروع شد.
یه زنگ،یه اتفاق،یه شر و...
زنگ زدن خونشون با اسم من حرفای مزخرفی به خانوادش زدن و به اسم من تموم شده.
درحالیکه من کل اون زنگ و اون روز رو باهاش بودم و اصن باهم بودیم...
بعدم خانوادش زنگ زدن مدرسه که یه نفر زنگ زده به ما و یه چیزایی گفته از پسرمون...
ناظم که میپرسه خب کی بوده؟میگن محمدجواد
از مدرسه تو زنگ زدن به من که شما شنبه نمیری سرکلاس!
وقتی دلیلشو پرسیدم گفتن همچین قضیه ای اتفاق افتاده.
گذشت تا شنبه که رفتم مدرسه با زخم معده و کلی جوش...
اولش ناظم دست پیشو گرفت که پس نیفته و داد و بیداد کرد که این چه کاری بوده کردی و...
ولی وقتی چندتا دلیل واسه تبرئه شدنم آوردم و قضیه ساعتمو تماس با داییم رو گفتم ناظم گفت:آره!
من پرس و جو کردم و گفتن تو از نگهبانی تماس گرفتی و شماررو که گرفتیم فهمیدیم طلافروشی داییته...
گفتم پس الان...؟
گفت:محمدجواد حرف بزن،دفاع کن مثل قبلنا از خودت،چرا چیزی نمیگی؟
ما میخوایم پدرشو بخوایم تا جوابگوی حرفایی باشه که به مدرسه و ما زده باشه ولی این به شرطیه که تو شکایت یا حرفی داشته باشی...
تو دلم گفتم خدایا؛الان چی بگم؟چی بخوام؟چی کار کنم؟رفیق زنی کنم؟...
به ناظم گفتم من حرف و شکایتی ندارم.
اصن چیزی نشده که اینقدر شلوغش میکنید،یه سوء تفاهمی بوده که رفع شده دیگه،لااقل برای شما که حل شده،کافیه دیگه...
پوزخند زد بهمو گفت:ارزششو داره؟
صدامو بردم بالا و گفتم:بیشتر از این حرفا ارزشش رفاقتمونه ولی خدا میدونه دلم چقدر پربود از حرفایی که چهارشنبه بهم زد،چیزایی که بهم گفت،بد و بیراهاش و جواب هایی که ندادم.
ناظممون گفت: محمدجواد آدم بی رفیق نمیمیره.من که میدونم میتونی ورقو برگردونی،نذار دیر بشه.
لااقل یه چیز بگو تا دست مدرسرو پر کنه،صدای مدرسرو سرشون بلند کنه و...
گفتم:اگه قرار بود شما بدونید که چه فرق من و چه فرق شما؟
با عصبانیت گفت برو پشت در وایسا...
با افتخار رفتم پشت در وایسادم در ظاهر چون در واقع پای رفاقتم وایساده بودم،پای رفیقم...
تو دلم گفتم درست میشه،مثل بحثای دیگمون،قهر و آشتیای قبلی و...
ولی اینبار مربیش قدر بود!!!
تا اینکه فرداش یکی از بچه ها گفت دیگه تمومه دیوانه!
این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست!
گفتم چطور؟
گفت:راننده سرویس گفته بیاید آشتی کنید و خواسته باهاش شرط ببنده که آشتی نمیکنه باهات!
خنده ناظم اومد جلوی چشم و حرفاش...
باورم نشد تا شبش که خواستم فیصله بدم قضیرو گفت:راسته شرط بندیش...!!!
بگذریم از اون شب که چی شد...
حرفامو بخدا زدم و کنار روزه واجبم یه روزه سکوتم گرفتم تا شب عید فطر که جوابمو داد.
خواب دیدم تو هیئتمون دارم آیه والله علی کل شیءٍ علیم رو میخونم.
قضیه رو با جریان خوابم واسه یه اهل دلی تعریف کردم گفت روزه هات قبول شد،تو کار خدا دخالت نکن،همش کار خودشه و تو هم فقط صبر کن...
حالا هم من دارم صبر میکنم و منتظرم ببینم تو صفحه های بعدی کتاب زندگیم چی نوشته شده.
آخه خدا میگه:وعد الله حق...
یعنی کاراش بی حکمت نیست و قولاش مردونست.
تو این ده روز حرف که چه عرض کنم؟سرکوفت زیاد شنیدم و زیاد صبر کردم...
رضاً به رضائک...
چه حکمتی داره نمیدونم ولی شکرش که الابذکر الله تطمئن القلوبش رو یادم داده!!!
باش...
بهت حرفی نمیزنم،چیزی نمیگم اما یادت باشه؛
رفاقت مثل دین میماند ای دوست
کسی که دین فروشد چون مریض است
بدان حتی درین ایام دوری
برایم خاطرت خیلی عزیز است
توهم قدرشو بدون که بخاطرت خیلی چیزارو زیرپا گذاشته مثل رفاقتش...
گیریم منم کنار رفتم...
ولی واسه بالا رفتن و اوج گرفتن کسی رو پایین نکش،خودتو بلند کن...
زمانه با پیمبر بی وفا بود
دگر کار من و تو زار زار است
سوار کس نشو تا اوج گیری
که اسب با شرف به از سوار است
بچه ها دعام کنید تا زودتر سرپاشم...
خدا کنه پست بعدیم یه شعر خوب باشه براتون...
یاعلی
144