چون یکی از نزدیکترین کسانم، بچهایه که مامان و باباش فروختنش، اون الان تویِ بهترین شرایطِ ممکن داره زندگی میکنه ولی مامانِ حالِ حاضرش داره سعی میکنه برایِ گفتنِ این حقیقت آمادش کنه و اون یه چیزایی فهمیده و از من خواست که از مامانم بپرسم و بهش بگم و من طبیعی کردم..اما در کل میدونم که اون میره و پیدا میکنه مامان و بابای اصلیش رو...چون هرکس حق داره بدونه که پدر و مادرش کی هستن...
خودم هم بهش فکر نکردم و نمی دونم که چی کار می کردم؟!
خب فرق داره
اول باید ببینم خانواده ی اصلیم چی شد ک ولم کردن؟؟؟
منو گم کردن؟؟توانایی مالی واسه بزرگ کردنم نداشتن؟؟؟
کلا دلیلشونو گوش میکردم
و بعد تصمیم میگرفتم
من خودم اگه ببینم دلیل شون منطقی بوده و گمم کرده بودن
ی هفته ای کار میکردم
ی هفته این خانواده ی هفته اون یکی
پیش هردوتاشون زندگی میکنم ، تقسیم بندی میکنم براشون ولی این خونوادمو بیشتر دوست دارم و تقسیم بندیو مساوی نمیکنم B-)
+
ما یکی از فامیلامون هس از فامیلای دور ، ک ی شهر دیگه ای زندگی میکنن اینا بچه دار نمیشدن گویا ، رفتن بعد دوماه برگشتن گفتن این بچمونه هیچکسم به رو خودش نیاورده الانم بچشون 19 سالشه و بجز خودش کل فامیل میدونه تقریبا به منم مامامنم گفته
میدونم خیلی به اینجا ربطی نداشت :/
من با خانواده جدیدم آشنا میشدم (جوری که خانواده قبلیم ندونن)واگه وضعشون داغون بود که هیچ به روی مبارک هم نمیآوردم که خانواده قبلیمو میشناسم وهمچنان به زندگی ادامه میدادم....
ولی اگه وضعشون بهتر از خانواده قبلیم بود باهاشون در مورد موضوعات مختلف صحبت میکنم وهر خانواده که شرایطم رو قبول کنن بچه ی اونا میشم.......اگه وسط راه هم شرط هامونو دور بزنن قهر میکنم ومیرم پیش اون یکی خانواده تا اونا شرطهامو قبول کنن
.
مثلن من دوست دارم که مستقل زندگی کنم...هر خانواده که قبول کنه بذاره من مستقل باشم وآزادم بذاره که برم کره یا ترکیه میرم یه مدت بچه ی اونا میشم و بعدش که هر دوتا خانواده رو دور زدم مستقل زندگی میکنم...
ولین بار توی ۴ یا ۵ سالگی ب این قضیه عکس العمل نشون دادم.
ی روز دختر خالم بهم گفت ک می دونی من و تو هر دو تا بچه ی سر راهی هستیم( ایشون یک سال از من بزرگتر هستن). من و تو دو تا خواهریم ک ی خانومی ما رو داشته می برده پرورشگاه با قطار بعد ما دو تا از پنجره پرت میشیم بیرون. دو تا خانواده ما رو پیدا می کنن یکی از این خانواده ها سرپرستی منو ب عهده می گیره خانواده ی دیگم سرپرستی تو رو. این دختر جلوی چشمای من زار می زد و اینا رو تعریف می کرد منم ک در عنفوان کودکی و سادگی حرفاشو باور کردم و زدم زیر گریه.
بعد از اون حرفا از مامان بابام بدم میومد دیگه نمتونستم بهشون بگم مامان یا بابا. خلاصه ی مدت گذشت و همه چی عادی شد و شایدم من اصن این حرف دخترخالمو از یاد برده بودم تا این ک ی روز ی فیلم هندی گذاشت تلویزیون دقیقا با همین محتوا( الانم اسم فیلمش یادم نیس) البته با این تفاوت ک اونجا ب جای دو تا بچه ، ی بچه پرت میشه بیرون و ب جای خانواده ی پسری اون بچه رو پیدا می کنه.هیچی دیگه فقط خدا خواست ک تو اون لحظه این دختر در دسترس من نبود.
خلاصه ک من قبلنم ی بار با این قضیه برخورد داشتم و کنار اومدم و ی مدتی هم هس ک دنبال خانواده ی واقعیم می گردم
مضایقه میکردم!
هر روز واسشون شرط میذاشتم!!
یه روز پیش این یه روز پیش اون !!
هرکدوم بیشتر نازمو بخرن!!!
هرچند میدونم اگه اینطوری باشه سر یه هفته میندازنم بیرون دوتاشون!!!!!!!!
اون وقت من یتیم میشم و درب در و معتاد و .........
خب من اول میرفتم دنبال خانواده اصلیم پیداشون میکردم اما ازشون عذر میخپاستم و میرفتم پیش خانواده ای ک سرپرستیمو قبول کردن.چون اونا حق بیشتری به گردنم دارن .وجدانم نمیذاره ولسون کنم.چون بهم وابستن و الانه ک باید ثمره زحمتشونو ببینن درست نیست تنهاسون بذارم :)