• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

برایم شعر میخواند.

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mitra
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : برایم شعر میخواند.

خیلی خیلی قشنگ بود واقعا من تحت تاثیر قرار گرفتم

در ضمن امضاتم واقعا قشنگهههههههههههههههههههه

خیلی با امضات حال کردم
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

وقتی عاشق می شویم ،
تقریبا دیگر زندگی نمی کنیم.
زل می زنیم به تلویزیون اما چیزی نمی بینیم
به آدمها گوش می دهیم اما اغلب چیزی نمی شنویم
کتابی را ورق می زنیم اما تنها چیزی که به آن فکر نمی کنیم کلمات کتاب است
وقتی عاشق هستیم گویی تنها با یک نفر،
و بلکه در یک نفر زندگی می کنیم.
انگار از متن زندگی پرت شده ایم به حاشیه پرت و بی ربطی که خودمان هم دقیقا نمی دانیم کجاست ...

در این دنیای عوضی ، عشق احتمالا تنها چیزی است که روزانه در سرتا سر جهان ، ۷۰۰ میلیون نفر فریب آن را می خورند
و صبح روز بعد با ولعی بیشتر دوباره خود را مهیا می کنند تا بار دیگر فریبش را بخورند.
شک ندارم از آن ۷۰۰ میلیون نفر ، ۶۰۰ میلیون و ۹۵۳ هزار و ۴۲۳ نفرشان زن هستند ...
بار ها آنها را شمرده ام.
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

از نوشته های آدم

جذاب ترین لحظه های خواندن رمان، لحظاتی ست که قرار است به [...] برسم.
صحنه هایی جذاب –بعضااز مردانه گی– منظورم پاراگراف های منتهی به [...] است. پاراگراف هایی که موقع خواندن-شان آدم از حالت طاق¬باز ، یا مجبور به نشستن می شود و یا به سینه خوابیدن.
پاراگراف هایی که گاهی موقع خواندن¬شان محسوس دمای بدن بالا می رود. که موقع خواندن شان آدم زانوهاش را صاف می کند و تا جایی که می تواند خلاف جهت خم شدن فشار می¬دهدشان. که آدم موقع خواندن¬شان دستی، متکایی چیزی می گذارد بین پاهاش و هرازگاهی یک بار قوزک هاش را به هم می زند.
که گاه –بسته به هنرنمایی نویسنده- حتا نفس ش هم کند می شود. که آدم.... برافروخته می شود.
پاراگراف هایی که هنرمندانه لحظاتی مردانه را توصیف می کنند.
لحظاتی عمیق مردانه.
نه که چون داستان های مزخرف س ک س ی اوج وقاحت مردانه گی ات را به رخ ت بکشند. نه. به عکس.
پاراگراف هایی که در پرده ی کلمات، خوب شأن ِ مردانه گی را حفظ می کنند. کلماتی که نرم نرمک، انگار ملاعبه ای دوست داشتنی، انگار نوازشی درست کمی پیش از [...]،
انگار اغوگری ای هوس برانگیز، داغ ت می کنند. که انگار لالایی کم کم ک آدم را خواب می کنند، که انگار مشروب فرد اعلا، داغ می کند آدم را کم کم ک، و مست البته. که انگار نیکوتین تدخین می کنند. و آدم گاهی دوباره و دوباره می خواندشان. وهنوز کار میکنند، به درستی یک ساعت شنی، که شن هاش نرم نرمک فرو می ریزد.


-بی وقفه یاد "عقاید یک دلقک" می افتم و لحظه ی ربودن دل دخترک کاتولیک
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

یا من اسمه دواء
و
ذکره شفاء

تو بعضی مریضیا هست
که دوست داری به عالم و آدم بفهمونی
برای معالجه
سهم دارو در مقابل محبت چقدر ناچیزه​
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

1:
خسته ی خسته سرم رو به پنجره ی تاکسی تکیه داده بودم و حواسم به حرف های سرنشین جلو با راننده نبود.
یکدفعه صدای تلیک دوربین موبایل رو شنیدم.
گوشی یارو دستش بود... اما حواسش به من نبود.
چی می خواستم بگم؟؟ چی می تونستم بگم؟؟
وقتی دوباره داشت دوربین اش رو تنظیم می کرد، عینکم رو برداشتم و نگاش کردم...اما باز حواسش نبود و تیلیک!
حس ناتوانی وحشتناکی داشتم.
برام مهم نبود ... اما دوست نداشتم کسی بدون اینکه من بخوام ازم لذت ببره.
پیاده که می شدم گفتم: اقلا silent اش میکردی!



2:
نظرات به نوشته هایم را گاهی نمی توانم جواب بدهم
انگار جوابشان هم سکوت است اصلا

-الهی عزیزم: واقعا حق دارید البته این مشکلاتی که برای خانمها جامعه درست کرده اولین دودش به چشم ما آقایون میره واقعا به ماها هم فشار میاد وقتی میبینی کسی که اینقدر دوستش داری یا داشتی ,نمیتونه به راحتی خودش باشه و احساسات لطیف و پر انرژی زنانه را به تو هدیه بده تا تو هم بتونی روح مردانه وعشق انباشته شده تو سینه ات رو در اختیارش بذاری , میبینی که دهها قل و زنجیر به روحش سنگینی میکنه و تو هم کار خاصی از دستت بر نمیاد

-انگار صدای قل و زنجیر را صاف تر میشنوم الان
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

1:
زمینه اش گلبهی بود.
با پروانه های ریز بنفش و صورتی و زرد.
از این جوراب های کوتاه . یک جور قشنگی دخترانه و شیطنت بار بود.
خواستم بگیرمش...
پاهای دخترکی را در جوراب ها دیدم
روی موزاییک های سفید...
با شلوار کوتاه صورتی...
پاهایش آرام نداشتند ...
چیز دیگری نمی دیدم،
اما می دانستم چشم های مهربانی دختر را نگاه می کنند.
نخریدمشان.
قرار نبود تو باشی آخر
با چشم های مهربانت.



2:
می خواستم برایت بگویم
وقتی دخترک انگشت اشاره ام را گرفته بود
و با دامن چین چینی اش چرخ می زد ، چه حالی شده بودم .
می خواستم بگویم
وقتی نوزاد ۱۰ روزه را بغل کردم
و انگشتان ظریفش دور انگشتم حلقه زد ، چطور فهمیدم خدا هنوز هم هست.
می خواستم...
حیف!!‌
حیف که این جا نمی توانم راحت اعتراف کنم
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

اولش مرد بیدار می شود.
چند لحظه ای منحنی های شانه و کمر زن را که پشت به او دراز کشیده با گیجی و لذت نگاه میکند...
زن زیر لب گله می کند و با لبخند بر می گردد
و موهای مرد را از روی پیشانی اش کنار میزند
و دستش را دور مرد حلقه میکند...
چند دقیقه ای به خواب و بیداری میگذرد...
قبل از اینکه مجبور باشند بیدار بشوند...
چند دقیقه ای که همدیگر را احساس میکنند... احساس ناب ای که نه روحی است و نه جسمی ...
ولی حس فوق العاده ای است...
از همان هایی که آدم و حوا گاهی در بهشت داشته اند!
اسم این چند دقیقه را گذاشته ام:‌ «‌ لحظات طلایی عشق بازی».


* Golden Time در پزشکی به مدت زمانی می گویند که در آن به بهترین شکل و با کمترین عارضه می توان بیمار را نجات داد.
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

از لباس دانشگاه متنفرم
از مانتوی تیره بدم می آید
در مقنعه ی سیاه و تنگم خفه می شوم ساعت ها
و سردردی با آفتاب ظهر

حاضر بودم روسری بزرگ سپید حریرم را سر کنم
ولی تعهد دهم از همه ی مقنعه دارها
حجابم را بهتر رعایت کنم
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

نمی دانم چه می خواهم بگویم..زبانم در دهان باز بسته است...
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است!!!
هیچی همین!
 
پاسخ : برایم شعر میخواند.

می گوید: تو چرا این قدر expose ای؟؟ بر مَلائی؟؟

می گویم باید باشم.
کسی که می نویسد، کسی که با احساسات زنانه اش می نویسد‌،
باید expose باشد. باید افشا باشد.
باید بلد باشد قشنگ افشا کند.
می گویم اصلن گفتند احساساتتان رابپوشانید و نشان ندهید و پنهان کنید که چه؟
که مثلن یکی وسوسه شود و بیاید کشف شان کند و ارزش شان را بداند؟
اولن، این قدر رنگ و وارنگی دنیا زیاد شده و همه جا شلوغ شده که وقت و عقل هیچ کس به کشف اینها نمی رسد.
دومن، کسی که خودش و اینها را می پوشانده هم باید یک چشم و ابروئی، یک exposure مختصر و هوشمندانه ای می آمده تا طرف را بکشاند ، ‌ما هم که در این زمینه ها گلابی.
سومن، وقتی تست شخصیت یونگ می دهیم و بهترین شغل هایی که برایمان انتخاب کرده مجری گری و خوانندگی و هنرپیشگی است، انتظار داری expose نباشیم ؟؟
 
Back
بالا