• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

روز اول مهر

پاسخ : خاطرات روز اول

سر کلاس مقعم واسم گشاد بود درومد...بعد بلد نبودم سرم کنم معلممون سرم کرد! ;D
 
پاسخ : خاطرات روز اول

من که از بدو تولد جوگیر بودم....
روزه اول دبستانمون یه خروار بچه(اونم مدرسه ی دولتی!!!)همه تو حیاط صف بسته بودیم مدیرمون گفت بچه ها که میتونه بیاد آیت الکرسی رو بخونه؟؟؟
منم بلد نبودم ولی جوگیر شدم رفتم بالا،موندم چی کار کنم آخرش سوره ی توحیدو خوندم ;D
معلمه هم که دلش نیمد ضایعم کنه گفت بچه ها یه دست بزنین واسش... =D>
 
پاسخ : خاطرات روز اول

چه روز خوبی بود...
اولین باری بود که مقنعه سرم می کردم...
بامقنعه کج و معوج ازدر خونه که داشتم می رفتم بیرون پسرهمسایمون رو دیدم خوشحال و خندان گفتم حمیدرضا منم دیگه بزرگ شدم دارم میرم مدرسه <:-P <:-P
گفت خیلی خوشحالی نه؟
گفتم آره بابا دیگه بزرگ شدم خوشحال نباشم؟ B-)
گفت سعی کن تا قبل از این که برسی به مدرست نهایت خوشیت رو بکنی... ;)
گفتم چرا؟ :-/
گفت خودت می فهمی... ;)
بعد فهمیدم چرا اون حرفو زد...
رفتم مدرسه مامانم هی می خندید و ازم فیلم می گرفت منم شادو خندان...
یادش به خیر روز خوبی بود ;D
 
پاسخ : خاطرات روز اول

من یادمه مدیر مدرسه فکر میکرد من از این بچه ننه هام که میزنن زیر گریه هی میگفت دختر خودمم همکلاسته .... ناراحتی نداره و اینا
من توی دلم هی میخندیدم به حرفاش آخرشم که رفتیم خونه با مامانم کلی اداشو در آوردم (وای خیلی پررو بودم) ;D
 
  • لایک
امتیازات: L.E
پاسخ : خاطرات روز اول

قبل از انکه برسیم مدرسه خیلی استرس داشتم ولی یکهو با 200 تا بچه خودمو دیدم که اکثرشون داشتن گریه میکردن . منم برا انکه به یکی از همکلاسی هام دلداری بدم که دیگه گریه نکنه مثل کسی که انگار بار صدمشه که اومده مدرسه رفتار کردم و حتی به بابا و مامانم که زنگ تفریح مثه همه مامان بابا های دیگه اومده بودن پشت در مدرسه تا منو ببینن اهمیت ندادم و حسابی کفریشون کرده بودم =))
 
پاسخ : خاطرات روز اول

اول دبستان همش به مامانم میگفتم برو زشته میگن مامانش وایساده (حالا اول دبستان بودما.بقیه بچه ها همشون داشتن گریه میکردن) ;D ;D ;D
 
پاسخ : خاطرات روز اول

اول دبستان :-s
رفتم سر کلاس یه خانومی بود چادری بود خیلیییی مهربون بود من گفتم چه معلم خوبی داریم ولی بعدش فهمیدم مامان یکی از بچه هاس :( معلممون اومد وحشییی
2بار از کلاس انداختم بیرون تو طول سال تازه با تخته پاک کن میزدمون :(( بدترین سال تحصیلیم بود!
 
پاسخ : خاطرات روز اول

روز اول بود، مراسم گرم و دشمن شکن از جلو نظام برگذار شد دوستی بود که به "الله اکبر" اعتقاد خاصی داشت به خصوص اون "..ـبـَررررر" گفتنش. ایشون رو بردن اون بالا یک قدردانی ازش کردن به خاطر این طرز الله اکبر گفتنش تا روز اولی حساب کار دستمون بیاد.
ما هم کله صف بودیم، نمی دونیم چی شد یهویی بچه های پشتی ذوق زده شدن همه فشار آوردن و هول و ما هم اون جولو چسبیدیم به ایوان لواشک شدیم، جلویی ها جیغ میزدن از درد، پشتی ها هم از شوق نمی دونم چی چی جیغ و داد می کردن جلوتر میومدن ( نمی دونم شاید سی دی پو.رن مجانی می دادن ) بعد از دقایقی از جیغ و داد عقبی ها تونستن احساسات خودشون رو کنترل کنن. هرچند اون وسطا جبهه سر صفی ها با پشتی ها دعوا کردن و هر کس به پشتیش جفتک میزد. زحمت زیادی کشیدن تا اون همه جونور رو بردن کلاس.
 
پاسخ : خاطرات روز اول

اولين روز دير رسيديم!!!!!!!!!! جشن گرفته بودن و ما هم وقتي رسيديم كه همه بچه ها رفته بودن!!!!! بهمون يه گل دادن گفتن به سلامت!!!!!!!!!!
 
پاسخ : خاطرات روز اول

خیلی عادی بود برام
اصلا استرس نداشتم مثل بعضی از بچه ها
خیلی خوب بود
هی دلم واسه اون موقع تنگ شد :x
برم یک نگاهی به آلبومم بندازم
 
Back
بالا